حرکتِ نور از لابه‌لای زخم‌هایم

این روزها خیلی به روزهای اول سال گذشته و حتی قبل‌ترش فکر می‌کنم. به شروعِ قرن جدیدی که برای من پایان دوره‌ای عجیب بود. پایانی که می‌توانست شروع دیگری همراه نداشته باشد.

سال ١٣٩١ درست زمانی‌که در اوج بودم، تمام فعالیت‌هایم را به ناچار و به خاطر شرایط زندگی‌ام کنار گذاشتم. آن زمان اوایل دهه‌ی سی زندگی بودم. نمی‌توان گفت خیلی جوان، اما در رِنجِ سنی‌ای بودم که هنوز می‌شد به شروعی دیگر امید داشت. سعی کردم فرصت پیش آمده را به فال نیک بگیرم. نهایتا تا زمانیکه اوضاع بهتر می‌شد، می‌توانستم بعضی علایقم را دنبال کنم، هرچند می‌دانستم ممکن است هرگز به آن موقعیت طلایی که از آن چشم‌پوشی کرده بودم، برنگردم. دوره‌ی جدید، دوره‌ی پر فراز و نشیبی بود و مرا به سمت خاصی سوق داد.

زمانیکه آبان ماه ١٤٠٠ دوباره همه چیز را رها کردم، این بار اما به ضرورتی ناشی از محدودیت‌ها و برای تغییر مسیر، اوایل دهه‌ی چهل سالگی بودم! روزهای دردناکی که با دویدن پشت سرشان گذاشتم، و جنس این دویدن با دویدن‌های قبل فرق داشت. دویدن‌های قبل‌ برای رسیدن بود. همان دویدنی که تو را از دیدن مسیر و درک لحظاتش دور می‌کند. اما این دویدن در مسیر بود. دویدن برای اینکه بدانی هنوز زنده‌ای، نفس می‌کشی، هر روز پست اینستاگرام می‌گذاری، می‌خوانی و می‌نویسی تا خودت را غرق دنیای دیگری کنی، تا دوام بیاوری.

در مرداد ماه ١٤٠١ بالاخره به جایی رسیدم که توانستم آخرین بند‌های مانده از رشته‌ی گذشته را هم پاره کنم و رهایی را تجربه. و در پارادوکسیکال‌ترین حالت روحی از غمِ جدایی و رهایی به سر ببرم.

آری میانسالی را اینگونه چشیدن، هم درد خودش را دارد، هم نتیجه‌های متفاوتی به بار می‌آورد. چهل سالگی زمین خوردن، هر زمین‌ خوردنی نیست و تو باید خیلی پوست کلفت باشی که دوام بیاوری. اینکه در کنار تمام موفقیت‌های زندگی‌ خانوادگی‌ات، در خلوت با چنان شدتی زمین بخوری که فکر کنی آیا دوباره سرپا خواهی شد؟ دوباره شروع خواهی کرد و این بار از کجا شروع می‌کنی؟

هیچ جمله‌ی انگیزشی که این‌ بار از تجربه‌هایت شروع کن نه از صفر، این‌ بار بهتر شکست بخور، این‌ بار پله‌ی بالاتری شکست بخور، برای رنجت معنی پیدا کن، هیچ زمانی برای شروع دیر نیست، سن فقط عدد است و… نمی‌توانست تکه‌پاره‌هایم را از زمین جمع کند، هیچ هنر کینتسوکی هم. من لبه‌ی پرتگاهی بودم، جز خودم و زخم‌هایم چیزی نمی‌دیدم. جز خودم و دردی که تمام وجودم را گرفته بود، درکی از دنیا نداشتم. اصلا نمی‌توانستم درگیر کسی یا چیز دیگری باشم.

فقط سعی کردم بلند شوم، سعی کردم حرکت کنم، به چیزی چنگ بزنم، حتی اگر هیچ جا را نمی‌دیدم، حتی اگر همه جا را چنان مه گرفته بود که فقط قدم بعد را می‌دیدم.

خوبی بعضی موقعیت‌ها این است که فکر می‌کنی چنان در قعری که چیزی برای از دست دادن نداری. و رسیدن به این نقطه‌ عین راه رفتن روی لبه‌ی تیغ است، می‌تواند تو را نابود کند یا توانمندتر عبور دهد. می‌تواند تو را از ترس بکشد یا شجاعتی باورنکردنی را به تو تحمیل کند. و پرسش‌های همیشگی که آیا ناامیدی نیست که تو را از فرصت‌سوزی می‌رهاند، باعث تغییرت می‌شود و از انتظار و دست‌وپا زدن بی‌خود رهایت می‌کند؟ آیا در دل ناامیدی مطلق، گُل امید نمی‌شکفد؟

به داستان خودم برگردم. جز خودم و دردهایم چیزی نداشتم. پس به سمتشان رفتم و برعکس همیشه دورشان نزدم. زخم‌هایم را دیدم. درد کشیدم ولی راهی جز این نداشتم. باید به خودِ آسیب دیده‌ام کمک می‌کردم، سرزنشش نمی‌کردم، نادیده‌اش نمی‌گرفتم و…باید تمام قد پشت خودم می‌ایستادم بدون قضاوت، بدون در نظر گرفتن فشارهای اجتماعی.

بالاخره توانستم آن دوره را بگذرانم و جان سالم به در ببرم. توانستم با کمک نوری که از لابه‌لای زخم‌هایم گذشته بود، راهم را پیدا کنم.

بعد از بهار و تابستان، اتفاق‌های دردناکی در کشور افتاد. خیلی روزها تحمل تجربه‌ی هر روزه‌ی امید و ناامیدی، مرگ و زندگی، عشق و تنفر، اطمینان و تردید و… از توانم خارج بود. پاییز را به شکلی عجیب، وحشتناک و دردآور گذراندم. دست و دل هیچ‌کس به کار نمی‌رفت. زمستان همچنان در سوگی دسته‌جمعی سپری شد.

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم به آنچه در دو سال اول قرن از سر گذراندم. و اینکه چه تغییرات بزرگی در من اتفاق افتاد. من که هرگز توانایی چشم در چشم شدن با ابهام را نداشتم، برنامه‌های شخصی و هدف‌های خانوادگی‌ام در چنان عدم قطعیتی پیش می‌روند که باورم نمی‌شود از عهده‌اش برمی‌آیم.

پذیرش اینکه ما همان اندازه که شکننده و آسیب‌پذیریم، می‌توانیم توانمند و قوی باشیم کمی سخت است اما مگر نه اینکه زندگی پر از پارادوکس است. شرایط اقتصادی کشور هر روز بدتر، آمال و آرزوها دورتر می‌شوند. اما همچنان باید ادامه داد.

امید و رویا نه آخرین دُرناهای قشنگمان هستند که همین چند وقت پیش به سمت سیبری پرواز کردند، که نمادی از زندگی پرفراز و نشیب تک تک ما و عزیزانمان هستند که این روزها به سختی به دوش می‌کشیم. زندگی فردی‌ای که بیشتر از هر زمانی به زندگی اجتماعی‌مان گره خورده است.

 

٭عکاس ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *