نه آینه را باور کن…

نه آینه را باور کن
نه تارهای سفیدش را
نه چروک‌های خزیده بر انحنایِ نازکِ خیالش را
دروغ می‌گوید، دروغ

ما هنوز
زیر درخت آلبالو
دنبال دستمال‌ می‌گردیم
که صدای آژیر می‌پیچد لای موهایمان
هنوز دست‌هایمان را در دست‌های عروسک‌ِ منافقی،
در شهری مرزی جا می‌گذاریم
و برای اسباب‌بازی‌هایی که زیر آوار مانده
پاهایمان را به زمین می‌کوبیم

همراه با شن‌های ساعت
آنقدر میان کویر زندگی می‌دویم
که سایه‌های شنی‌مان جا می‌مانند
هر رمانی که بدست‌مان می‌رسد را می‌بلعیم
تا از کابوس کنکور رهایی یابیم و
آگهی استخدام‌ مچاله شده را چون توپی
تا کنار جوی شوت می‌کنیم
و به دنبال مأمنی
چون باد بر پیکره‌ی شهر زخمه می‌زنیم

لرزش دست‌هایمان اما
ادامه‌ی تشنج‌ِ دیر رسیدن‌هایمان است
می‌بینی
ما هنوز با قرص‌های خواب
تکه‌ پاره‌هایمان را به آغوش امن مرگ برمی‌گردانیم؟
ما پیر نشده‌ایم
ما چون حبابِ آدامسِ‌ خرسیِ کودکی‌هایمان‌
داریم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شویم
و روزی بالاخره
منفجر خواهیم شد.

٭ما بزرگ نمی‌شویم
پیر نمی‌شویم
ما فقط داریم تمام می‌شویم
و لرزش دست‌هایمان
فریاد فرو خفته‌ای‌ست
در گلویمان

عکس: Thierry Mandon

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *