نماهای مختلف یک ماجرا

دم صبح خواب عمه را می‌دیدم مثل همان موقع‌ها زیبا بود، آرام و موقر. البته کمی جوان‌تر از سال‌های قبل از مرگش. آرام نشسته بود. حالش خوب بود و نسبتا شاد به نظر می‌رسید.

وقتی عمه در خوابی بیاید یعنی آمده به تو سر بزند، یعنی می‌خواهد به تو بگوید ادامه بده، یعنی باید زنگی به بابا بزنم، و دلم هم نمی‌خواهد فکر کنم شاید دیشب بابا از درد نخوابیده، دلم نمی‌خواهد فکر کنم ناراحت بوده، تو فکر رفته یا هر چی، چون عمه حالش خوب بود.

بقیه خواب انگار دانشجو بودم با بعضی دوستان دوره‌ی کارشناسی و سوالی از استادم پرسیدم. مکانی که در آن بودیم بیشتر به یک اداره شبیه بود تا کلاس درس. انگار که دوره‌ای کاری باشد. و من به مدرس نگاه کردم و گفتم ناراحت نمی‌شین یه سوال بپرسم و بعد پرسیدم من کلمه‌ی monitor رو می‌فهمم و چند مترادف لاتینم براش آوردم، اما به متن فارسی پیش روم نگاه کردم و گفتم، یه جاهایی رو که شما اشاره می‌کنین تشخیص نمیدم و …

و امروز به ابعادی فکر کردم که چند وقتی بود اجازه‌ی ورود به فکر و ذهنم را نداشتند. بخشی ناخودآگاه و به خاطر مشغله‌هایم و بخشی آگاهانه برای درگیر نشدن با گذشته و برداشتن قدمی که الزامی بود.

تصویرهای بازتاب شده‌ی روی کمد را دیدم، فکر کردم می‌بینی اشیاء بصورت مستقل هویتی دارند و در کنار سایر اشیاء بخش‌های نهانی از هویت‌شان هویدا می‌شود. گویی از هر زاویه، به کمک هر کدام از اشیاء اطراف که ببینی بخشی از هویت‌شان را درک می‌کنی.

درست مثل اتفاق‌هایی که گاه چیزی از آنها درک می‌کنی که عمرا قبلا متوجهشان شده باشی، حتی اگر شب‌ها و روزها با آن وقایع زیسته باشی، در آن فضا نفس کشیده باشی.

از طرفی یک اصل هست که می‌گوید: باید از حادثه‌ای دور شده باشی، تمام آن بر تو گذشته باشد، از پیچ و تاب حوادثش و عواطفی که در تو برانگیخته گذشته باشی، تا بتوانی خوب درکش کنی، تجزیه تحلیلش کنی، حتی راجع به آن بنویسی و…

یعنی رخدادها هم ابعاد مختلفی دارند و یاد تصاویری می‌افتم که با چرخش دوربین زوایایی دیگری از یک حجم را به تو نشان می‌دهند.

و اعتراف می‌کنم گاهی خیلی پیچیده می‌شود همه چیز و اعتراف می‌کنم گاهی خودم هم سر در نمی‌آورم از خیلی مسائل و اعتراف می‌کنم که الان دارم چیزی یا نتیجه‌ای را می‌بینم که همین چند وقت پیش نمی‌دیدم.

من از کجا باید می‌فهمیدم، از کجا باید می‌دانستم، آنقدر کُدها قروقاطی بودند، آنقدر شاهد اتفاق‌های عجیب بودم، و از طرفی آنقدر اذیت شده بودم که جز به رهایی از آنهمه فشار فکر نمی‌کردم.

و طبیعتا آن زمان بهترین راه بود و تنها راه. اینکه من میلیاردها بار از جلوی کمد رد شوم و بازتاب آسمان قاب شده را در آن نبینم طبیعی‌ است. مخصوصا اگر آسمان عاملی اکتیو باشد و گاه بخواهد من ببینمش و گاه نه.

می‌بینی چقدر پیچیده می‌شود همه چیز؟!

 

 

عکس:

نمایی از آسمان قاب شده در آشپزخانه و بقیه‌ی خانه روی کمد جا کفشی.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *