نقشه‌هایی برای گم شدن، ربکا سولنیت

((هر چیزی ترک دارد؛ و از همان جاست که نور به درون می‌تابد.))

لئونارد کوهن

 

با هم بخش‌هایی از کتاب را در ستایش گم شدن می‌خوانیم:

 

٭در را به روی ناشناخته‌ها باز بگذار، در را رو به تاریکی باز بگذار، از آن‌جا ارزشمندترین چیزها وارد می‌شوند. از آن‌جاست که خودت آمده‌ای و مقصدت هم همان‌جاست.

(اشاره به آیین باز گذاشتن در برای الیاس نبی)

 

٭نقل قولی از فیلسوف پیشاسقراطی به نام منون: چگونه در پی چیزی هستی که ذاتش بر تو مطلقا پوشیده است؟)

٭چطور به دنبال چیزهایی هستی که برای دست‌یابی به آنها باید به طریقی مرز و محدوده‌های خود را تا قلمروهای ناشناخته بکشانی و کسِ دیگری بشوی؟

البته به زعم هنرمندانِ رشته‌های مختلف، آنچه ارزش دارد دنبالش باشیم همین امر ناشناخته، ایده، فرم و قصه‌هایی است که هنوز خلق نشده‌اند. رسالت هنرمند این است که درها را بگشاید و الهام‌ها، ناشناخته‌ها و ناآشناها را به درون دعوت کند. اثر هنرمند از همان‌جا می‌آید، هرچند فرارسیدنش تازه نشانگر آغاز فرایند طولانی و قاعده‌مندِ از آنِ خودسازی است.

٭جِی. رابرت اُپنهایمر: دانشمند همواره بر لبه‌ی اسرار، در آستانه‌ی ناشناخته‌ها زندگی می‌کند.

٭دانشمند ناشناخته را به شناخته تبدیل می‌کند و مثل ماهیگیران آن را با قلاب بالا می‌کشد اما هنرمند تو را به دلِ آن دریای تاریک می‌برد.

٭ادگار آلن‌پو: تجربه همواره به ما آموخته که در دریافت فلسفی بیش از همه باید روی امور نامنتظره حساب کنیم.

٭چطور می‌شود روی امور نامنتظره حساب کرد؟ انگار این همان هنرِ تشخیص نقش و جایگاه امور نامنتظره است، هنرِ حفظ تعادل خودتان میان امور غیرمترقبه، هنرِ هم‌داستانی با شانس و اقبال، هنرِ تصدیق وجود اسراری بنیادین در جهان و در نتیجه پذیرش وجود حدومرزی برای محاسبه و برنامه‌ریزی و کنترل و مهار. شاید حساب کردن روی امور نامنتظره دقیقا همان عمل متناقضی باشد که زندگی بیش از هر چیز از ما می‌طلبد.

٭جان کیتسِ شاعر… یک‌باره فهمید خصیصه‌ی انسان کامیاب-خاصه در ادبیات- چیست… این خصیصه همان ظرفیت تحمل عدم قطعیت است. بدین معنا که انسان بتواند  در شبهه، رازآلودگی و شک و تردید بماند، بدون آن‌که بخواهد بی‌محابا در پی حقیقت و عقلانیت باشد.

٭گم کردن خود یعنی تسلیمی لذت‌بخش، گم شده در آغوش خود، بی‌اعتنا به جهان، یکسره غرق در آنچه حاضر است طوری که همه چیزِ اطرافش محو شود. به قول والتر بنیامین، فیلسوف و جستارنویس قرن بیستم، گم بودن یعنی حضور تمام‌وکمال و حضورِِ تمام و کمال یعنی داشتن ظرفیت ماندن در تردید و رازآلودگی. انسان گم نمی‌شود بلکه خودش را گم می‌کند؛ این انتخابی آگاهانه است و تسلیمی از سر اختیار، وضعیتی روانی که دستیابی به آن از راه جغرافیاست.

چیزی که ذاتش مطلقا بر تو پوشیده است معمولا همان چیزی‌ست که باید پی‌اش باشی و یافتنش در گرو گم شدن توست.

٭هنر در طبیعت توجه کردن به آب‌و هواست، توجه به مسیری که آمده‌ای، به نشانه‌های مسیر، به این‌که اگر سرت را بچرخانی مسیر برگشت چقدر با مسیر رفت متفاوت است، به جانمایی خورشید و ماه و ستاره‌ها برای جهت‌یابی، به سمت و سوی آبِ جاری و به هزاران چیزی که حیات‌وحش را به متنی تبدیل می‌کنند که باید سواد خواندنش را داشته باشی. گم‌شده‌ها اغلب این زبان را که از آنِ زمین است، نمی‌دانند یا شاید لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند تا آن را بخوانند. و هنر دیگر حفظ آرامش در دلِ ناشناخته‌هاست، هنر آرام بودن در عین گم بودن، طوری که ماندن در دل ناشناخته‌ها باعث وحشت یا عذابت نشود.

٭چه شب‌ها که تنها در مُتلی در یکی از شهرهای دورافتاده غرب امریکا- که نه من کسی را می‌شناختم و نه کسی از آشنایانم میداند کجا هستم- سر کردم، شب‌هایی با نقاشی‌های عجیب‌وغریب و روتختی‌های گل‌منگلی و تلویزیون کابلی‌ای که مجالی برای گریز از قصه‌ی زندگی‌ام فراهم می‌کرد. زمانی که به قول بنیامین خودم را گم کرده‌ام. هرچند می‌دانم کجا هستم. در آن لحظه‌هایی که به بالای قله‌ای می‌رسم یا با ماشین پیچ جاده‌ای آشنا را رد می‌کنم، به خودم می‌گویم هیچ‌وقت این‌جا را ندیده بودم. زمان‌هایی که برخی جزئیات یا مناظر معماری‌ای که این همه سال از چشمم پنهان مانده به من می‌گویند که هیچ‌وقت نمی‌دانسته‌اند کجا هستم، حتی وقتی در خانه‌ی خودم بوده‌ام؛ قصه‌هایی که آشنا را دوباره ناآشنا می‌کنند، مانند آن قصه‌هایی که پرده از چشم‌اندازهای گم‌شده، گورستان‌های گم‌شده و گونه‌های زیستیِ گم‌شده نزدیک خانه‌ام برداشتند؛ گفت‌وگوهایی که هرچه را در اطراف‌شان می‌گذرد محو می‌کنند؛ خواب‌هایی که فراموش‌شان می‌کنم تا این‌که متوجه می‌شوم بر تمام چیزهایی که آن روز حس کرده‌ام و انجام داده‌ام سایه انداخته‌اند. گم شدن به این شیوه انگار آغازی‌ست برای یافتن مسیر خود یا یافتن مسیری دیگر، هرچند مسیرهای دیگری هم برای گم ماندن هست.

آرون سَکسِ تاریخ‌نگار: کاوشگران همیشه گم بودند، چون هیچ‌وقت مکان‌های اکتشافی‌شان را قبلا ندیده بودند. اصلا بنا نبود بدانند دقیقا کجا هستند. در عین حال، بسیاری از آن‌ها ابزارهایشان را خیلی خوب می‌شناسند و حتی مسیرشان را با تقریب نسبتا خوبی بلد بودند. به نظرم مهم‌ترین مهارت‌شان صرفا همین خوش‌بینی به بقا و پیدا کردن راه‌شان بود.

٭اما پرسش این‌جاست که چطور می‌شود گم شد. اگر هیچ‌گاه گم نشده‌ای، هیچ‌گاه زندگی نکرده‌ای.اگر ندانی چطور گم شوی، تباه خواهی شد. زندگی کاشفانه جایی در میانه‌ی سرزمین‌های ناشناخته قرار دارد.

٭دیوید ثورو: گم شدن در جنگل، هر زمان که باشد، تجربه‌ای یگانه، فراموش ناشدنی و ارزنده است. تا زمانی که به کل گم نباشیم، یا دور خود نچرخیم- چرا که برای گم بودن در این جهان کافی‌ست انسان چشمانش را روی هم بگذارد و یک‌بار دور خود بچرخد- عظمت و غرابت طبیعت را در نمی‌یابد. به عبارتی، تا زمانی که گم نباشیم، تا زمانی که جهان را گم نکرده باشیم، نمی‌توانیم خود را بیابیم و بدانیم کجا ایستاده‌ایم و مناسبت‌مان تا کجا بی‌کران است.

کتاب مقدس: چه سودی برای انسان دارد اگر کل دنیا را به چنگ بیاورد و روحش را گم کند؟

٭ثورو می‌گوید جهان را واگذارید و در آن گم شوید تا روح‌تان را بیابید.(از دید نویسنده)

٭ویرجینیا وولف:

… می‌شد به هر یک از این زندگی‌ها کمی نفوذ کرد، آن‌قدر که بشود این توهم را ایجاد کرد که تنها به یک ذهن وابسته نیستیم، بلکه می‌توانیم چند دقیقه‌ای خود را به جای دیگران بگذاریم.

٭از دید وولف، گم شدن بیشتر به هویت مربوط بود تا جغرافیا؛ میلی آتشین حتی مبرم و اضطراری، به مبدل شدن به هیچ‌کس و همه کس، باز کردن غل‌و زنجیرهایی که به تو یادآوری می‌کنند چه کسی هستی و دیگران درباره‌ات چه فکر می‌کنند…

گم شدن وولف در تنهایی و به دور از تن‌ها بود، درست مثل ثورو.

٭مَلکوم نیز از قبیله‌ی وینتوی ساکن ایالت کالیفرنیا گفته، مردمانی که برای توصیف بدن‌هایشان، نه از واژه‌های چپ و راست، که از چهار جهت اصلی استفاده می‌کنند. من شیفته‌ی این زبان و تصورات فرهنگی پشتش شدم که در آن “خود” فقط ارجاع به باقی جهان وجود دارد؛ بدون کوه‌ها، خورشید و آسمان، هیچ “تویی” در میان نیست.

٭کسانی که به زبان وینتویی سخن می‌گویند وقتی گم می‌شوند که جهانی برای گره خوردن با آن نداشته باشند.

در وینتو، آن چیزِ ثابت جهان است، تو خودت منوط و مشروطی، جزئی از محیط خویش.
٭مَت روت در مقاله‌ای درباره‌ی صد زبان بومیِ کالیفرنیا که به سرعت در حال نابودی‌اند، می‌گوید: چنین تمایز زبانی‌ای شاید برآمده از تفاوت محیط زیست باشد. طبق این نظریه، آدم‌ها واژه‌هایشان را باقلمروِ طبیعی‌شان هم‌ساز کرده‌اند و طبیعتِ بسیار متنوع کالیفرنیا باعث تنوع زبانی این منطقه شده است. نقشه‌ها نشان می‌دهند مناطقی که تعداد گونه‌های گیاهی و جانوری‌شان بیشتر است، زبان‌های بیشتری هم دارند و همین نقشه‌ها مؤید آن نظریه است.
٭هایمه آنگولو، انسان‌شناس و قصه پرداز اسپانیایی می‌نویسد: اکنون می‌خواهم به پدیده‌ی غریبی بپردازم که میان سرخ‌پوستان ساکن اطراف رودخانه‌ی پیت یافته‌ام… می‌گویند “فلانی پرسه می‌زند” یا “پرسه‌زنی فلانی شروع شد”
٭این پرسه زدن بی‌شباهت به وولف نیست؛ وولف هم با اندوه و میل به چیزی که بودایی‌ها “نابودن” می‌خوانند آشنا بود… این دیگر گم شدن نیست، تلاشی‌ست برای گم کردن خود.
٭دآنگولو می‌گوید پرسه‌زنی ممکن است به مرگ منتهی شود، به نومیدی، به جنون، به انواع اندوه‌ها، یا شاید هم به رویارویی‌هایی با نیروهای دیگر در مکان‌های دورافتاده‌تری که پرسه‌زن ممکن است به آن‌جا قدم بگذارد.
٭گم شدن نتیجه‌ی میل به گم ماندن است. اما در جایی که نامش گم است، چیزهای غریبی پیدا می‌شوند.
٭مجسمه‌ی عدالتی که چشم‌هایش بسته است!…
طبق گفته‌ی کتابی درباره‌ی حکمت عامیانه‌ی باستان، الهه‌ی عدالت کنار دروازه‌های جهان زیرزمین می‌ایستد تا تصمیم بگیرد چه کسی را به قعر جهنم بیندازد؛ و رفتن به جهنم به معنای انتخاب شدن برای پالایش از طریق رنج، مخاطره و دگردیسی بود، مسیری توان‌فرسا به سوی پاداشی که همانا “خودِ” تغییر یافته است.
٭عدالت بسیار پیچیده‌تر و حساب‌ناپذیرتر از چیزی‌ست که اغلب تصور می‌کنیم و اگر قرار باشد همه چیز در نهایت به مساوات ختم شود، آن نهایت خیلی دورتر از چیزی‌ست که انتظارش را داریم و خیلی سخت‌تر از آن‌که می‌پنداریم.
٭آرام گرفتن شاید به معنای این است که از همه چیز دست شسته‌ای.
٭برو به جهنم اما وقتی رفتی به راهت ادامه بده و از آن سویش بیرون بیا.
٭گیاهان و حیوانات نیز برای خود یک زبان محسوب می‌شوند… درست مثل ورق‌های فالگیری، گیاهان و حیوانات را می‌شود بارها خواند، نه فقط به تنهایی که با هم و در ترکیب‌های متنوع و بی‌پایان با طبیعتی که قصه‌های خودش را حکایت می‌کند و به قصه‌های ما رنگ می‌بخشد، طبیعتی که داریم از دستش می‌دهیم و گمش می‌کنیم، بدون آن‌که حتی دامنه‌ی این گم کردن را بدانیم.
٭”گم‌شده” دو معنای ناهمخوان دارد. گم کردن یعنی ناپدید شدنِ چیزی آشنا، اما گم شدن یعنی پدیدار شدنِ چیزی ناآشنا… در هر دو شکل، زمام امور را از دست می‌دهی.
٭گاهی وقتی قدم می‌زنم، چشمم می‌افتد به چیزی که از دور شبیه جواهر یا گل است و وقتی چند قدم جلوتر می‌روم، چیزی بی‌ارزش از کار در می‌آید. اما پیش از آن‌که ماهیتش کامل فاش شود، خیلی زیباست. پرسش منون هم همین‌طور است…
٭در سنت یهود، برخی پرسش‌ها مهم‌تر از پاسخ‌هایشان هستند و این پرسش هم از همین جنس است. این پرسش، آن‌طور که آن دانشجوی عکاس مطرح کرده بود، شبیه ناقوسی بود که طنینش تا مدت‌ها در هوا می‌ماند، آرام و آرام‌تر می‌شود اما ظاهرا هیچ‌گاه سرِ توقف ندارد. گویی سقراط، یا افلاطون، مصمم‌اند آن را متوقف کنند. این پرسش پرسش دیگری را پیش می‌کشد… چرا که این پرسش به هیچ‌وجه درباره‌ی این نیست که آیا می‌شود ناشناخته‌ها را شناخت و به آنها دست یافت، بلکه درباره‌ی این است که چطور باید در پی‌شان بود و چطور به مقصدشان راهیِ سفر شد.
٭سقراط می‌گوید شما می‌توانید ناشناخته‌ها را بشناسید چون آنها را به یاد می‌آورید.
(بواسطه رفت و برگشت‌های روح فناناپذیر در جسم‌های متفاوت… تمام پرسش‌گری‌ها و تمام آموخته‌ها چیزی نیست جز یادآوری.)
شما آن چیزی را که ظاهرا ناشناخته است از قبل می‌شناسید…این نکته فقط جای ناشناخته‌ها را از دیگریِ ناشناخته به خودِ ناشناخته تغییر می‌دهد.

٭٭٭

دنیا در کرانه‌ها و اعماقش آبی‌ست. این آبی همان نورِِ گمشده است. نور، در انتهای طیف آبی‌اش، تمام مسیر از خورشید تا زمین را طی نمی‌کند. در میان مولکول‌های هوا می‌پاشد، در آب به هر سو پخش می‌شود. آب بی‌رنگ است، آب کم عمق رنگ چیزی را می‌گیرد که زیرش باشد اما آب عمیق پر است از این نورِ پراکنده؛ هرچه آب خالص‌تر، آبی پررنگ‌تر. آسمان هم به همین دلیل آبی‌ست، اما آبیِ افق، آبی خطه‌ای که انگار با آسمان در می‌آمیزد، آبی تیره‌تر، رویایی‌تر و ماتم زده است، آبیِ دورترین جایی‌ که به چشم می‌بینی، آبیِ دوردست. نوری که به ما نمی‌رسد، نوری که کلِ مسیر را نمی‌پیماید و نوری که گم می‌شود زیباییِ جهان را به ما عرضه می‌کند، همان جهانی که بیشترش به رنگ آبی‌ست.

سال‌های سال شیفته‌ی آبیِ دورترین کرانه‌های چیزهای چشم‌رس بوده‌ام، رنگ آفاق، رشته‌کوه‌های دور و هر چیزِ دوردست. آبیِ دوردست رنگِ یک حس است، رنگ تنهایی و رنگ حسرت، رنگ آن‌جایی که از این‌جا پیداست، رنگ جایی که خودت آن‌جا نیستی و رنگ جایی که هیچ وقت نمی‌توانی بروی، چون این آبی کیلومترها دورتر بر لبه‌ی افق ننشسته، بلکه در فاصله‌ی بین تو و آن کوه‌هاست. رابرت هَسِ شاعر نامش را ((حسرت)) می‌گذارد، ((چرا که اشتیاق پر است از فواصل بی‌پایان)). آبی رنگِ حسرتِ دوردست‌هایی‌ست که هیچ‌ وقت به آن نمی‌رسی، حسرتِ دنیای آبی…

ما میل و اشتیاق را مسئله‌ای می‌دانیم که باید حلش کنیم. عوض این‌که بر ماهیت و حس اشتیاق تمرکز کنیم، دنبال این هستیم که ببینیم مشتاق چه شده‌ایم و متمرکز می‌شویم بر آن چیز و نحوه‌ی به دست آوردنش. هر چند اغلب همین فاصله‌ی بین ما و آنچه مشتاقش هستیم فضای مابین را با آبیِ حسرت پر می‌کند. گاهی از خودم می‌پرسم می‌شود با کمی تغییر دیدگاه این حس را هم همچون حسی مستقل پاس داشت یا نه، چون این حسرت همان‌قدر ذاتیِ وضعیت انسان است که آبی ذاتیِ دوردست‌ها. می‌توانی به دوردست نگاه کنی و نخواهی نزدیک‌تر بیاوری‌اش؟ می‌توانی همان‌طور که زیباییِ آن آبیِ تصاحب‌ناشدنی را از آن خود کنی، حسرتت را هم از آنِ خود کنی؟ چون چیزی از این حسرت، مثل آبیِ دوردست، با حصول و رسیدن فروکش نمی‌کند، فقط جابه‌جا می‌شود، درست مثل کوه‌هایی که وقتی بهشان می‌رسی دیگر آبی نیستند و رنگ آبی دوردستِ دیگری را در بر گرفته. رمز زیباتر بودن تراژدی از کمدی و این‌که چرا از حزن برخی آهنگ‌ها و قصه‌ها حظ وافر می‌بریم در همین است. چیزی همیشه در دوردست است.

سیمون ویِ عارف مسلک به دوستی در قاره‌ای دیگر نوشت ((بیا به این فاصله عشق بورزیم، فاصله‌ای که به تمام و کمال در تاروپود دوستی تنیده، چرا که آن‌هایی که یکدیگر را دوست ندارند فاصله‌ای بین‌شان نیست.)) از نظر سیمون وی، عشق همان فضایی‌ست که فاصله‌ی بین او و دوستش را پر می‌کند و به آن رنگ می‌بخشد. عجب آن‌که حتی وقتی آن دوست پشت در ایستاده است هم چیزی دور می‌ماند: وقتی جلو می‌روی تا در آغوشش بگیری، دست‌هایت دور چیزی ناشناخته حلقه می‌زنند، دور امر ناشناختنی، دور چیزی که نمی‌شود تصرفش کرد. دوردست‌ها حتی به نزدیک‌ترین‌ها هم نشست می‌کنند. هر چه باشد ما چیزی از اعماق خودمان نمی‌دانیم.

 

… در پایان زندگی آغاز با وضوحی بازیافته برمی‌گردد، انگار تمام زندگی داشتی دور جهان می‌چرخیدی و برمی‌گشتی به همان تاریکی‌ای که از آن آمده‌ای. اغلب، نزدیک‌ها و اخیرها برای سالمندان محو و تار می‌شوند و فقط دوردست‌های مکان و زمان برایشان واضح و روشن است. برعکس کودکان علاقه‌ی چندانی به دوردست‌ها ندارند… در کودکی هیچ دوردستی وجودندارد… برای آنها هرچیزی که غایب باشد ناممکن، از دست‌رفته و دست‌نیافتنی‌ست. چشم‌انداز ذهنی بچه‌ها مثل چشم‌انداز نقاشی‌های قرون وسطی است: پیش‌زمینه‌ای پر از چیزهای واضح و پشت سرشان دیوار. آبیِ دوردست با گذر زمان پدیدار می‌شود، با کشف ماتم، فقدان، تاروپود حسرت، پیچیدگیِ سرزمین‌هایی که از آن‌ها عبورمی‌کنیم و با سال‌های سفر. اگر اندوه و زیبایی به هم گره خورده باشند، پس شاید بلوغ نه آن چیزی که نبهان اسمش را انتزاع می‌گذارد، بلکه حسی زیباشناختی با خودش بیاورد که تا حدودی ما را از فقدان‌های ناشی از گذر زمان رها می‌کند و زیبایی را در دوردست‌ها می‌یابد.

 

…این مکان‌های بی‌نام میل به گم بودن را زنده می‌کنند، میل به دور ماندن، میل به اعجازِ سودازده‌ای که همان آبیِ دوردست است.

.بعضی چیزها را تا زمانی داریم که گم بمانند و بعضی چیزها، تا زمانی که دورند، گم نمی‌شوند.

٭٭٭

حالا می‌فهمم که این اشتیاقِ خود من بوده که پایم را از قطار، از ماشین، از گفت‌وگو، از الزام و اجبار، بیرون بگذارم و به سرزمینی بروم که برای این نیای خیالی‌ام تصور می‌کردم. همواره حین بزرگ شدن چشم‌اندازهای طبیعی مأمنم بوده تا بتوانم از ساحت افقی روابط اجتماعی بیرون بزنم و هم‌تراز عمودیِ زمین و آسمان، ماده و روح بشوم، فضاهای باز و بی‌پایان بهترین دوای این تمنا هستند…

.حقیقت نه فقط در پیشامدها که در امید‌ها و نیازها نهفته است.

…این قصه‌های جمع و جور هم تمام خاستگاه‌ها و الهام‌هایی را که از مسیرهای دیگر و مواجهات دیگر می‌آیند نادیده می‌گیرند؛ از شعرها، رویاها، سیاست، تردیدها، تجربه‌ی کودکی و حسِ مکان. این حقیقت را از قلم می‌اندازند که تاریخ بیشتر از تلاقی‌ها، انشعاب‌ها و گوریدگی‌ها پدید می‌آید تا از خطوط مستقیم.

٭٭٭

…اما دشواری‌های واقعی، هنر زنده ماندن، از قرار معلوم به ساحت‌های پیچیده‌تر و ظریف‌تری تعلق دارد. در این ساحت‌ها، چیزی که نیاز داریم نوعی تاب‌آوری ذهنی و روانی‌ست. آمادگی مواجهه با رخدادهای آتی.
اسیرانی که حرف‌شان شد، پرشور و بی‌تعارف زندگیِ همه‌مان را توصیف می‌کنند: گذارهایی که طی آن‌ها تو به شخص دیگری تبدیل می‌شوی. البته زندگی ما اغلب این‌قدر پرماجرا نیست. با این حال، چیزی شبیه این سفر بین دوردست‌ها و نزدیکی‌ها در زندگی همه‌مان در جریان است. گاهی یک عکس قدیمی، یک دوست قدیمی، یک نامه‌ی قدیمی به ما یادآوری می‌کند که دیگر آن شخص سابق نیستیم، چون آن کسی که آن‌جا زندگی می‌کرد، آن ارزش‌ها را داشت، آن‌طور انتخاب می‌کرد و آن‌طور می‌نوشت دیگر وجود خارجی ندارد. بدون اینکه متوجه باشی، مسافت زیادی را طی کرده‌ای. غریبه برایت آشنا شده و آشنا- اگر نگوییم غریبه- دست‌کم عجیب و عذاب‌آور شده، لباسی که دیگر قواره‌ی تنت نیست. مسافتِ سفر بعضی‌ها خیلی بیشتر از دیگران است.
برخی از بدو تولد حسی از خود بهشان رسیده که برایشان کافی یا دست‌کم بی‌چون و چرا پذیرفتنی‌ست و برخی دیگر، برای زنده ماندن یا رضایت، تصمیم می‌گیرند خودشان را از نو بسازند و به دوردست‌ها سفر کنند. برخی ارزش‌ها و کردارهایشان را مثل خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنند به ارث می‌برند؛ برخی دیگر مجبورند آن خانه را با خاک یکسان کنند، زمین خودشان را بیابند، همه‌ چیز را از نو بسازند، حتی شده به شکل دگردیسیِ روانی. اما گذار به مثابه‌ی دگردیسیِ فرهنگی بسیار پرماجراتر است.
آن‌هایی که به دل فرهنگ دیگری پرتاب می‌شوند رنجِ پروانه‌ها را می‌کشند، موجوداتی که جسم‌شان باید چند بار در طول زندگی از هم بپاشد و از نو شکل یابد.
پت بارکر در رمان باززایش از پزشکی می‌نویسد که (( دقیقا می‌دانست مراحل مقدماتی تغییر یا درمان چه زمان‌هایی ممکن است شبیه زوال بشوند… فرایند دگردیسی تقریبا همان زوال است)).
پروانه چنان مظهر مناسبی برای روح انسان است که نامش در زبان یونانی، به معنای روح و روان است. ما نه برای درک این مرحله از زوال، این پی‌کشی، این دوره‌ی پایانی که باید پیش از آغاز طی شود، به قدر کافی واژه در چنته داریم و نه برای خشونتِ دگردیسی، که اغلب طوری درباره‌اش حرف می‌زنند که انگار مثل شکوفه کردن زیبا و دلکش است…
بیشترِ فرایند دگردیسی چیزی جز زوال نیست و شامل همین بزنگاهی‌ست که در آن بیرون آمدن از گذشته باید یک‌جا و دفعی باشد…
واژه‌ی غریب و پرطنین پورگی، به معنای مابین ستارگان، توصیفگر مرحله‌ی مابین دو پوست‌اندازیِ پی در پی است، چون همین‌طور کهکرم ابریشم بزرگ‌تر می‌شود… بارها پوست می‌اندازد و هر مرحله را پورگی می‌گویند. پوست می‌اندازد و نامش همچنان کرم ابریشم است، اما پوستش همان پوست قبلی نیست.
گاهی این گسست‌ها، این تغییرهای تدریجی و آیین آموزی‌ها را با مناسکی نشاندار می‌کنند، مناسک تغییر؛ هرچند بیشتر تغییرات بدون چنین بزرگداشت‌های روشن و نویدبخشی رخ می‌دهند. پورگی حاکی از چیزی ملکوتی و در عین حال نهادی‌ست، چیزی آسمانی و فاجعه‌بار- ستاره‌ای مدفون، در نوسان بین دوردست‌ها و نزدیکی‌ها- و شاید تغییر اغلب همین‌طور است.
٭٭٭

.زمین‌‌های خالی مثل دندان‌های افتاده به خیابان‌های محل رفت‌وآمدمان لبخند زشتی می‌زدند. خرابه‌ها همه جا بودند…
.خرابه چیست؟ سازه‌ای انسان‌ساخت که به دست طبیعت سپرده شده. یکی از افسون‌های خرابه‌های شهری همان افسون بیابان است: مکانی پر از نوید ناشناخته‌ها با تمام شهودها و مخاطراتش. شهرها را مردها، و به تواترِ کمتر زنان، می‌سازند اما طبیعت شهرها را به تدریج می‌فرساید…
این‌ها سرزمین‌هایی بودند برای دست کشیدن، دست کشیدن از غفلت و خشونتی که در ابتدا به این سرزمین‌ها راه یافت و دست کشیدن از شوروشوقی که بعدها در خرابه‌ها خانه کرد.
.شهرها را طوری می‌سازند که مشابه ذهنِ آگاه باشند… خرابه‌ها کم‌کم به ناخودآگاه شهر تبدیل می‌شوند – به خاطرات، ناشناخته‌ها، تاریکی‌ها و سرزمین‌های گم شده‌اش- و حقیقتا به همین شکل شهر را زنده نگه می‌دارند. با خرابه‌هاست که شهر از چنگ برنامه‌ها و نقشه‌هایش رها می‌شود و به چیزی مبدل می‌شود به ظرافت و پیچیدگیِ زندگی، چیزی که می‌شود کاویدش اما شاید نشود به نقشه درش آورد. این همان تغییر ماهیتی‌ست که در افسانه‌های پریان حرفش هست، همان زمانی که مجسمه‌ها و اسباب بازی‌ها و حیوانات به آدم تبدیل می‌شوند؛ آن‌ها در افسانه زنده می‌شوند اما خرابه‌ها شهرها را می‌میرانند. البته این مرگی زاینده است، مثل جسدی که خوراک گیاهان می‌شود. خرابه‌ی شهری مکانی‌ست که بیرون از حیات اقتصادی شهر افتاده و به نوعی مأوای آرمانیِ نوعی هنر است که آن هم خارج از حلقه‌‌ی تولید و مصرف معمول شهر قرار گرفته.
.درست مثل خرابه‌ها، اجتماع هم ممکن است بیابانی شود که در آن روح نیز سرکش و وحشی می‌شود و چیزی ورای خود، ورای تصورش، را می‌جوید. نوع خاصی از سرکشی هم وجود دارد که به امور جنسی و تخدیر و تخطی مربوط است، که در شهرها راحت‌تر جای خود را می‌یابد تا در بیابان. زمان خاص خودش را هم دارد، دوره‌ی شباب و البته در شب‌ها.
.در این برهه از زندگی، نوجوانی، جهان زیرزمینی مأوای حقیقی آن‌هاست و زیر پوست شهر است که می‌توانند مکانی شبیه آن بیابند. حتی ساعت درونی بدنِ نوجوانان هم تغییر می‌کند و باعث می‌شود دست‌کم چند سالی به موجوداتی شب‌بیدار تبدیل شوند. در تمام دوران بچگی به سمت زندگی رشد می‌کنی و بعد در اوان جوانی، در اوج زندگی، کم‌کم به سمت مرگ می‌روی. این میرایی همچون رشدی‌ست که باید آن را پذیرفت و در آغوش گرفت، چرا که جوانان در این فرهنگ به زندانِ بزرگسالی پا می‌گذارند و مرگ به آنان اطمینان می‌دهد که این زندان راه خروجی هم دارد.

ولادیمیر نابوکوف: دستکشِ گم‌شده خوشبخت است.
.می‌گفتند آن بیمارستان، بیمارستان مخروبه، بی‌پایان است، درونی‌ست که بیرون ندارد. استعاره‌ای بود از رنجی وجودی و بهانه‌ای برای این‌که قهرمان زن داستان در آن راهروهای زهواردررفته با نورِ پرگردوغبارِ فیلم‌مان تمام مدت پرسه بزند.
مارین این قابلیت را داشت که در قصه‌ای زندگی کند که شاید دیگرانی هم می‌خواستند در آن زندگی کنند اما او بود که قابلیت، مداومت، جسارت و زیباییِ لازم را داشت.
.مارین برای من شکوه جهان سرکشی را داشت که هیچ‌وقت کاملا جزئی از آن نبودم، شکوه استعدادی که برایم به غایت بیگانه بود. نوشتن بی‌بدن‌ترین هنر است و خواندن و نوشتن اغلب تجاربی شخصی و در خلوت‌اند. به همین خاطر موسیقی و رقص همیشه به چشمم هنرهای شگفت‌آوری می‌آیند که در آنها بدنِ اجرا کننده مستقیم با مخاطب ارتباط می‌گیرد و مؤانستی ایجاد می‌کند که نویسندگان به ندرت تجربه‌اش می‌کنند…شاید بهتر باشد به جای سه ویژگی، او را به سه مکان توصیف کنم…
او لاقیدی و اسلوبی داشت که برای نوجوان‌ها بسیار باارزش است، نوجوان‌هایی که سخت درگیر ساخت‌ وجهه‌ای اجتماعی هستند تا به ملاقات جهان بروند و دستیابی به این وجهه‌ی اجتماعی نقطه‌ی مقابل صراحت و صداقتی‌ست که شاید نیازها و علایق فرد را برای خود و دیگران روشن می‌کند.جریان‌های احساسی‌ای که به صورت‌مان سیلی می‌زدند هنوز نامرئی و بی‌نام بودند.
.چیزی از شور احساسی، شهوانی، زیباشناختی و اخلاقیِ وُینارُویتز انگار جزئی از این مکان‌هاست، چون او… هنرمندِ سرآمد دورانش بود و به این خاطر بود که آن موقع دور دورِ چنین کان‌هایی بود، مکان‌هایی مخروبه و دلگیر اما به طریقی همچنان آکنده از یک حس یاغیِ رمانتیک؛ حسِ آبستن اتفاق بودن، حس آزاد بودن، حتی آزاد بودن برای آرمان‌گرایی.
.جمله‌ی ((زنده‌ها به مرده‌ها حسودی خواهند کرد.)) مثل ذکر وردِ زبان کنشگران کمپین خلع سلاح هسته‌ای بود و…
.اکنون در آغاز زمانه‌ای هستیم که ساختمان‌هایش از خرابه‌هایش بسیار ترسناک‌تر است…
.آن موقع فکر کردم مرگ مارین پایان جوانی من است، چون مرگش پایان اتصالم به آن جهان زیرزمینی بود. البته شاید هم دلیلش این بود که مرگ برایم به واقعیت مبدل شد.
.الان که فکرش را می‌کنم حاشیه‌ی شهرها نوعی آرام‌بخش برای نسل پیش از ما بودند… چیزی را که می‌خواستند پاک کنند ما از زیر خاک بیرون می‌آوردیم و به فرهنگ زیرزمینی‌مان مبدل می‌کردیم، به پناهگاه‌مان، به هویت‌مان.
.از یک طرف این شیرجه در ماجراجویی بدون ترس از عواقبش، به نظرم متهورانه است. شاید هم استیصالی بود که چیزهای بدتر از مرگ را در خود داشت، میلی بسیار شدید به خلسه، حواس‌پرتی و حس پیشانی‌نوشتی که ظاهرا مخدرجات به آدم‌ها می‌دهند، حتی میل به مرگ. این من نبودم که از ترس گم شدن، از ترس ناتوانی در برگشت، بزدلانه نمی‌خواستم اعماق دوردست‌ترِ آگاهی را بکاوم؟ از همان هفده سالگی مستقل بودم و این استقلالِ زودهنگام پیرم کرد. هیچ وقت مطمئن نبودم اگر از هم فرو بپاشم کسی هست که تکه‌هایم را جمع کند یا نه.من به فکر عواقب بودم. جوان‌ها کاملا در زمان حال زندگی می‌کنند اما زمان حالی همراه با هیجان و بی‌احتیاطی، همراه با هوس آنی و دنباله‌رویِ کورکورانه. آن‌ها با بی‌پرواییِ کودکانه دست به کارهایی می‌زنند که… بزرگسالی ترکیبی‌ست از پیش‌بینی محتاطانه و حافظه‌ای فلسفه‌باف که باعث می‌شود آهسته‌تر و پیوسته‌تر قدم برداری. اما ترس از اشتباه ممکن است خودش اشتباه لزرگی باشد، اشتباهی که تو را از زندگی بازمی‌دارد، چرا که زندگی مخاطره‌آمیز است و هر چیزی جز آن، خسرانی بیش نیست.
.مارین بارها به دل ناشناخته‌ها شیرجه می‌زد اما همیشه به خانه برمی‌گشت، در حالیکه من از مبدأ حرکتم، مسیر مستقیم را کشان کشان می‌رفتم.

٭٭٭

ادامه دارد…٦

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *