نقاب‌هایی متعفن

بدترین شرایط وقتیه که به شدت نیاز داری به آرامش فکری برسی، خلوتی حتی کوتاه داشته باشی تا فکر کنی بلکه ذهن طوفان‌زده‌ات آرام بگیرد ولی مشغله، پشت مشغله می‌آید. و آخر شب هلاک از کشمکش میان ذهنی که درگیر است و ذهنی که نیاز به تمرکز برای انجام کارها دارد و فرار از دنیایی که گاه بدجور دلت را می‌شکند به خواب پناه می‌بری. دوشنبه این گونه گذشت.

دیروز اما نیاز داشتم خودم را مشغول کنم!

در سایتی خلاصه‌ی کتاب “چگونه شعر بنویسیم” از جف ماک را خواندم، کتابی که شامل نامه‌های نیما یوشیج است را هم پیدا کردم در همان سایت و کلی ذوق کردم که سر فرصت بروم سراغش.

چرخی در فضای مجازی زدم همان اول صبح. کاری که به ندرت انجام می‌دهم تا تمرکز ذهنی‌ام را از دست ندهم.

این بار اما نه تنها انجام دادم بلکه در انجام دادنش هم مُصر بودم تا حال و احوالم عوض شود.

 

بعد هم خودم را برای کلاسی آماده کردم. سر کلاس وقتی صدای همایون شجریان از اتاق بغل دستی می‌آمد، دلم می‌خواست از کلاس بیرون بزنم. و یک آن چقدر مطالب به نظرم بی‌خود آمد!

از اول صبح حس سر درد داشتم و ساعت دو ظهر بالاخره تسلیم شدم و مُسکنی خوردم که بتوانم پسرم را به کلاسش که نزدیک هم نبود برسانم.

 

مجتبی شکوری از بخشیدن و فهمیدن حرف می‌زند، اینکه فهمیدن از بخشیدن جلوتر و مهم‌تر است، اینکه شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما بتوانیم بفهمیمش.

 

تمام مدت این دو روز فکر کردم چطور می‌توانم او را بفهمم، حتی بخشیدنش برایم راحت‌تر بود!

امروز که بیشتر از آن ماجرا فاصله گرفته‌ام. می‌توانم تا حدی بفهممش.

امروز او را در “فقرِ فکری و فرهنگی” می‌بینم متاسفانه.

 

با وجود اینکه همان ساعت‌های اولیه تا حد زیادی خودم را جمع و جور کردم ولی دو روز در حبابی از غم به دنیا نگاه کردم.

با وجود اینکه به دریایی فکر می‌کردم که با پرتاب سنگی فقط موج‌هایی در سطحش بوجود می‌آیند و آرامشش بهم نمی‌خورد اما از برخورد همان خرده سنگ خراشی برداشته بودم.

و امروز می‌گویم با وجود همه‌ی دردی که کشیدم دو روز قبل، دیگر حتی به او فکر هم نمی‌خواهم بکنم، چه برسد به اینکه بخواهم ببخشمش. فقط آرزو می‌کنم که به موقعیت انسانی بالاتری برسد. به جایی که برای بالا بردن موقعیت خودش، و پُر کردن خلاءهای درونش از دیگران مایه نگذارد.

 

مدتی‌ست در کنار دیدنِ تمام ظرفیت‌های مثبت انسان‌ها، حواسم به خلل‌های ناپیدای وجودشان هم هست. اما این اتفاق که مربوط به لااقل دو سال و خُرده‌ای قبل است احتمالا و تازه به گوشم رسیده، باعث شد مصمم‌تر باشم در مسیری که مدتی‌ست انتخاب کرده‌ام.

 

و چقدر خوب است فضای مجازی را که توهم شناخت نسبت به دیگران را به ما می‌دهد، دیگر جدی نگرفته‌ام.

که آدم‌ها گاه چنان نقاب زیبا و متشخصانه‌ای به چهره دارند که فرسنگ‌ها از درونشان دور است.

 

به اندازه‌ی کافی وقت و انرژی هدر داده‌ام این دو روز. برمی‌گردم به دنیای خودم.

ارزشِ رنجی که برای درکِ بیشتر خود و گسترش جهان درونی و ذهنی‌ات می‌کشی کجا و رنجی که برای حرفی ناصواب می‌کشی کجا!

و من این رنج را با همه‌ی عظمتش انتخاب می‌کنم که می‌ارزد به همه‌ی سختی‌هایش.

 

تصویر:

Ellie sharp@

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *