ناکوک‌ترین ساز

بهار، رویایی‌ست
که از دل زمستان می‌روید.
زندگی، رویایی‌ست
که از بسترِ نیمه‌تاریکِ عشق سرچشمه می‌گیرد.
عشق رویا-واقعیتی‌ست
آغشته به حقیقتی زهرآلود
طرح‌واره‌ای از سال‌های دور

تمنا و خواستن‌هایی آتشین
که ضرباهنگِ هستی را تعالی می‌بخشد.

تو اما سمفونی‌ای هستی
از رویاها و دردها،
دردها و درمان‌ها،
درمان‌ها و دست‌ها،
دست‌ها و رقصِ انگشت‌ها بر سازها.

تو سمفونی‌ای هستی از
عشق و نفرت
رهایی و اسارت
زندگی و مرگ.

دولاچنگی

رونهاده از همه‌ی سَنکُپ‌ها و ریتم‌ها.
آکسانی نشسته میانِ تاریکی‌های چنگی به درد آلوده!
نُتِ سیاهی تکرار شده در میزانی لنگ
سکوتِ تلخ نُت سفیدی
در میزانِ شش‌ هشتم!
و نتِ گردی
که من سُلفِژ تو را نمی‌دانم.

تو
ناکوک‌ترین ساز زهی دنیایی
در میان ارکستری
که جنون،
عاقلانه‌ترین ریتم آن است و
بوسه‌های فراموش شده،
نگاه‌های رمیده و
زندگی ربوده شده
بلندترین میزان‌‌هایش!

 

می‌بینی؟

تو ناکوک‌ترین ساز میان ارکسترِ زندگی هستی.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *