تاریک‌ترین نقطه‌ی سایه

 

رویایی در من مُرد

که چشم خیرش به تو بود!

جوانه زده رویایی

که همین دیروز خاک کردم!

امید

گرم شدنِ گنجشکی‌ست

که لانه‌‌اش در آتش می‌سوزد

در زمستانی سرد!

نامهربانی

حتی در خواب‌هایم!

نامه‌ای به او:

چرا هیچ وقت دنبالم نگشتی؟

من همین جا بودم.

چرا دنبالم نیامدی؟

من همین جا بودم.

در تاریک‌ترین نقطه‌ی سایه‌ات!

خواب

همیشه دری باز نیست برای فرار.

گاهی اتاق تاریکی‌ست

با چراغی کم نور،

و صدای قدم‌هایی که دور می‌شوند.

و صدای جیغ زنی

که خودش را به قتل رسانده!

عشق درختی‌ست که

از گرما به سایه‌اش پناه می‌بریم و

از سرما به شعله‌هایش!

همین‌قدر نزدیک، همین قدر دور.

همین‌قدر ملموس،

همین قدر محسوس.

همین‌قدر در قید حیات،

همین‌قدر “در قید ممات”.

همین‌قدر واقعی و همین قدر خیالی.

همین‌قدر شیرین و همین قدر تلخ.

همین‌قدر ممکن و همین قدر ناممکن.

همین‌قدر…

* “در قید ممات” نام کتابی‌ست

از “مریم رازی”

صدای کلاغی آمد

که اعتراض می‌کرد

هرگز به خانه نرسیده است!

بیا

این بار داستانِ عاشقانه‌ای بنویسیم

با پایانی باز و دری نیمه باز.

دست‌هایت را به من بده

تا از این باتلاق بگذریم

بی‌هم!

((الهامی از شعر “رسول رخشا”

بیا برویم شمال

با همین بارانی که می‌بارد

و جدا جدا قدم بزنیم.))

پاییز شده بود در چشمانت

و من

همان تک برگ نقاشی شده بودم

که باران شسته بودم!

* اشاره به داستان “آخرین برگ” اثری از نویسنده‌ی آمریکایی اُهنری

آتش گرفت رویایم

چرا کسی مرا خاموش نمی‌کند؟

چرا آب نمی‌ریزند روی من، یا خاک؟

باد چرا

اینگونه وزیدن گرفته است؟

درختی خواهم شد، تکیه‌گاهت.

عشق که اشک‌هایت را

به سخره گرفت.

فضایی که تو در آن نباشی

از مجاز هم تهی می‌شود!

دنیا به کامش نبود

همچون عروسی که با بوسه‌ی اول

به خون افتاد!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *