میراث‌دار کدام وِجه‌ی زبان مادری‌ام؟

می‌گویند “زبان” تاثیر زیادی روی “تفکر” دارد.

کسی که در قبیله‌ای دور زندگی می‌کند که در جهت‌یابی به جای خودمحور بودن و استفاده از واژه‌های “راست و چپ” طبیعت‌محور است، مثلا می‌گوید: دست سمتِ شرقم، و یا درباره‌ی جهتِ حرکتِ زمان می‌گوید: از شرق به غرب، جهت طلوع و غروب خورشید،  قطعا نه تنها در جهت‌یابی موفق عمل می‌کند، که دنیایش با کودک فارسی‌ زبانی که این حرکت را از راست به چپ و کودک انگلیسی زبانی که آن را چپ به راست می‌داند، متفاوت‌تر است. این کودکان جهت را بر اساس قراردادی نوشتاری می‌سنجند و آن دیگری بر اساس درکی شهودی‌تر، عمیق‌تر و نزدیک‌تر به دنیا.

 

فردِ روسی‌زبانی که در زبانش برای هر طیف‌ رنگی نامی متفاوت دارد، حساسیتش نسبت به کوچک‌ترین تغییر رنگی بسیار بیشتر از یک فردِ انگلیسی زبان است.

 

جالب اینکه در برخی زبان‌ها چنانچه “ناخواسته” اتفاقی رخ بدهد، از آوردن فاعل و مسبب آن خودداری می‌شود! و این شاید هوشمندانه‌ترین کارکرد این گونه از زبان است که از حس عذاب‌وجدان و گناه جلوگیری می‌کند.

 

حتی اینکه مثلا “خورشید” در زبان آلمانی زن است و در زبان فرانسه مرد، چه تاثیر به سزایی در خیال شاعران و نویسندگان آن زبان‌ها دارد.

 

اینها خلاصه‌ی کلیپی آموزشی بود که در مورد زبان و تاثیرش بر جهان‌بینی انسان‌ها دیدم و با بیان و درک خودم نوشتم.

 

چقدر دردناک است که بسیاری از زبان‌ها در آستانه‌ی انقراض هستند و دردناک‌تر اینکه کُردی، زبان مادری‌ام، در این طیف قرار دارد.

 

شنیده‌ام در کتاب مقدس، “صفر تکوین یا پیدایش”، اشاره می‌شود که در آغاز انسان‌ها همه به یک زبان صحبت می‌کرده‌اند و زمانی که مغرور می‌شوند و به قدرتشان می‌بالند، برجی می‌سازند به نام بابل و می‌خواهند به کمک آن به خدا برسند، خدا از این مسئله ناراحت می‌شود و آنها را تنبیه می‌کند که به زبان‌های متفاوتی صحبت کنند تا از یکدیگر دور شوند و همدیگر را درک نکنند. برج بابل هم فرو می‌پاشد.

 

این روزها که بواسطه‌ی جهانی شدن یا جهانی‌سازی اتفاقی معکوس در حال رخ دادن است، ما می‌دانیم چه دنیاها، چه مفاهیم و جهان‌بینی‌های نهفته در هر زبانی دارد نابود می‌شود و این یکپارچه‌سازیِ زبان چه آسیب‌هایی که بر بدنه‌ی زبان وارد نمی‌کند.

 

و مگر غیر از این است که ما جذب آدم‌هایی که دنیایی متفاوت‌تر از خودمان دارند می‌شویم، مگر تفاوت‌ها نیازهای متفاوت را نمی‌سازند، و نیازهای متفاوت جوامع را شکل نمی‌دهند، مگر گفتگو جزء مهم‌ترین اصل‌های جوامعِ نیست؛ چگونه می‌توان به اتفاق وحشتناکی که در حال شکل‌گیری است بی‌توجه بود؟!

وقتی ما همه کپی برابر اصل باشیم که خیلی مفاهیم ارتباطی و نیازها و کنش‌ها از دست می‌روند.

 

همینجاست که می‌بینیم زبان‌هایی که انعطاف‌پذیری لازم را با زمانه‌ی خویش ندارند، زبان‌هایی که خط نوشتاری و یا تدریس به آن زبان‌ها محدود می‌شود؛ به راحتی به سراشیبی سقوط و نیستی سوق داده می‌شوند.

 

همه می‌دانیم زبان، به شدت مکانمند و زمانمند است. اجداد ما با هر تغییر مکانی و در هر برحه‌ی زمانی وادار به خلق واژه‌های جدید و تطابق زبان با زیست جدیدشان شده‌اند. و از زمانی که زندگی شهری رسمیت بیشتری پیدا کرد، گویی زبان در مکان منجمد شد و زمان هم دیگر نه آن بعد قوی موثر بر آن بود که حتی مولفه‌ای مخالف رشد و گسترش طبیعی و ملموسِ برخی زبان‌ها به حساب می‌آمد!

 

و چه بسا خانواده‌های بسیاری از کودکان ما که زبان متفاوتی از زبان رسمی کشور دارند، برای جلوگیری از سرخوردگی کودک بخصوص در سال‌های اول مدرسه، با زبان فارسی با کودک خود صحبت می‌کنند، غافل از اینکه چه هویت و میراثی را از او می‌گیرند. و غافل از اینکه چه کودکانی در سایه‌ی این تصمیم که تحت شرایط آموزشی کشور است، آسیب می‌بینند.

 

مثلا کودک کُرد زبانی که به زبان فارسی صحبت می‌کند، نه دیگر آنقدر کُرد است که جزء کُردها به حساب بیاید و نه آنقدر فارس که به گروه دوم تعلق داشته باشد.

این افراد در فضایی بینابینیِ برزخ مانندی زندگی می‌کنند و چه بسیار شنیده‌ایم که جهنم از برزخ بهتر است، لااقل درگیر بلاتکلیفی نیستیم.

و من یکی از همین قربانیان هستم.

البته که دلایل این اتفاق در جامعه خیلی پیچیده است، تجزیه و تحلیل آن هم کار کارشناسان و متخصصان علوم اجتماعی است.

 

اما اگر هر زبان را خانه‌ای تصور کنیم، زبان مادری خانه‌ای است که کودک در آن رشد می‌کند، احساس امنیت دارد و به راحتی به روش آزمون و خطا زندگی را لمس می‌کند و زبان دوم، خانه‌ای است که لااقل در کودکی هرازگاهی مهمانش می‌شود.

من برخلاف خواهر و برادرهای کوچک‌ترم که به راحتی میان این دو منزل در حرکت بودند، هرگز در زبان مادری‌ام و حین صحبت کردن با آن احساس راحتی نداشته‌ام. برای همین مهمان همیشگی خانه‌ی دوم زبانی‌ام شده‌ام!

 

البته که دلایل این اتفاق خیلی پیچیده است و به عوامل مختلفی بستگی دارد. اینکه من در بچگی لکنت مختصری داشتم و گفتن برخی واژه‌ها مثل “ل” یا “ر” مضطربم می‌کرد، و یا فضای حاکم بر زندگی آن سال‌های خانواده‌ام که مشکلاتِ جدی خارج از منزل، که همراه با خشونت زیادی هم بود، به زبان کُردی پیگیری می‌شد، بی‌تاثیر در این نقل و انتقال نبود.

 

گویی من اولین مهاجرتم را بی‌آنکه حتی بدانم از زبان مادری‌ به زبان رسمی کشورم داشتم. و من در خانه‌ی دومم که محدود به رابطه‌ی خانوادگی‌ای امن و امان والد-فرزندی یا خواهر-برادری بود، احساس امنیت و آرامش بیشتری داشتم. برای بدست آوردن آن احساس امنیت البته که بهای سنگینی داده بودم، ارتباطم بخصوص با افراد بزرگ‌تر و مسن‌تر فامیل کمتر شده بود، در جمع‌های بزرگ ساکت‌تر شده بودم ولی به لطف همراهی‌های دلسوزانه‌ی محیط، آن زمان کمتر متوجه این مسئله بودم و در واقع با آن مقدار از دست داده‌ها که برایم قابل درک بودند هم کنار آمده بودم.

 

اما در اولین مواجه‌ی بی‌رحمانه‌ای که در خارج از محیط امن و امان خانوادگی و فامیلی داشتم، با چنان چاقوی تیزی مورد حمله قرار می‌گرفتم که باید مدام توضیح می‌دادم من زبان مادری‌ام را دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم و فارسی حرف زدنم به خاطر شرم از زبان مادری‌ام نیست. اما کسی که می‌خواهد اذیت کند، قرار نیست چیزی را متوجه شود، او فقط به حمله‌ی بعدی فکر می‌کند!

 

بعدها که بچه‌دار شدم دلم می‌خواست با پسرم کُردی حرف بزنم، اما کسی که چیزی را ندارد یا نصفه نیمه دارد چطور می‌تواند آن را ببخشد؟!  زبان دوم چنان در روح، روان و جسم و زندگی‌ام تنیده شده بود که قابل جایگزین شدن نبود و با وجود قول حمایت‌هایی که گرفته بودم به ناچار بی‌خیالش شدم.

چرا که آنقدر دور بود از من و زندگی‌ام به این می‌مانست از فردا بخواهم با زبان نیکانمان در منزل صحبت کنم!

 

عجیب اینکه بچه‌های همان افرادی که آنگونه به من تاخته بودند، کُردی حرف نمی‌زنند این روزها و حتی کوچک‌ترین مسئله‌ای هم با آن ندارند!

 

اینکه چه عواملی باعث شده این روند معیوب تکرار شود، را که خود من درگیرش بوده‌ام، اما اینکه هنوز دارد قربانی می‌گیرد وحشتناک است.

 

و قربانی آن نه جوان کنکوری‌ست که الان به هر چیزی فکر می‌کند جز زبانی که با آن حرف می‌زند، بلکه هویت و میراث ارزشمندی‌ست که از بین می‌رود.

 

و براستی ما مهاجرانِ زبان، این روزها میراث‌دار کدام بُعد زبان مادری هستیم و آیا اصلا می‌توانیم به غنی شدن زبان رسمی کشور و در بُعدی وسیع‌تر تنوعِ زبانی کمک کنیم، یا نه صرفا مهمان بی‌بضاعت چند روزه‌ی زبان فارسی، انگلیسی یا آلمانی هستیم؟!

با هم جمله‌ای از آلفونس دوده را می‌خوانیم:

هر ملتی که زبان مادری خود را فراموش کند، مانند فردی زندانی است که کلید زندانش را گم کرده باشد.

 

 

عکس: عباس زارع

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *