مُرده‌گی

تا حالا شده از در خانه‌ای ناامید برگردی؟

 

بچه که بودیم، گاهی پیش می‌آمد جمعه‌ای، روز تعطیلی، با کلی شور و شوق مهمانی می‌رفتیم و دست از پا درازتر برمی‌گشتیم. نه تلفن، آنقدر رایج شده بود که همه داشته باشند و نه موبایلی وجود داشت که از قبل اطلاع بدهیم و میزبان منزل باشد. یادم است که تا چند ساعت کلافه بودیم و بهانه‌گیر می‌شدیم.

می‌دانی وقتی پشت در بسته می‌مانی، تمام وجودت چشم می‌شود تا در باز شود، تمام وجودت گوش می‌شود تا صدای پایی بشنوی؟ آنقدر به در نگاه می‌کنی، که پنجره‌ها و درهای دیگر را نمی‌ببینی. آنقدر به در زل می‌زنی که در بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و چون دژی در برابرت قد میکشد و تو کوچک و کوچک‌تر

می‌شوی.

وقتی از بس پشت در بسته‌ مانده‌ای که دارد کم کم زیر پایت علف سبز می‌شود، فکر می‌کنی جانت از بدنت دارد در می‌‌آید و خیال برگشتن هم ندارد!

به قول سعدی:

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.

 

و من بیرون رفتنِ جان از بدنم را با تمام وجودم حس کردم. قطعا هزار و یک دلیل درست و اشتباه تو را به چنین نقطه‌ای‌ می‌رساند.

موقعیتی که دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست، هیچ چیز. حتی خود تو هم تغییر کرده‌ای و تا مدت‌ها همچون شبهی زندگی که نه، مُرده‌گی می‌کنی!

امیدوارم هیچ وقت رسیدن به این نقطه را تجربه نکنی اما اگر هم تجربه کردی، باید بدانی مُرده‌ها هم می‌توانند زندگی کنند. فقط اگر بخواهند!

کافی‌ست بلند شوی و دست به کار شوی. پس بلند شو…

 

تصویر:

چرا هیچ کس به ما نگفته بود

با زخم‌هایمان زیباتریم؟!

چرا رقصیدن با دردهایمان را

نیاموخته‌ بودیم؟

چرا برای سوختن در آتشِ عشق و زندگی

زیباترین لباس‌هایمان را نپوشیده بودیم و

قرمزترین رُژمان را نزده بودیم

که از بوسه‌هایمان

گل سرخی می‌رویید

بر چشم‌های زندگی؟!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *