من و کتاب

دارم فکر می‌کنم باید عادت فیلم دیدن را در خودم بوجود بیاورم. حرفه‌ای فیلم ببینم. بعد فکر می‌کنم شاید روزی مثل کتاب خواندن رهاش کنم.

خیلی دلم برای کتاب خواندن درست و حسابی تنگ شده، برای تند و تند برگ زدن‌ها، برای وقت‌هایی که تا قسمتی را به سرانجام نرسانی، کتاب را زمین نمی‌گذاری، برای وقتی قلبت تند تند می‌زند، برای وقتی با سطر سطرش گریه می‌کنی، برای وقتی از شدت هیجان، یا شوکه شدن، انگشتت را لای برگه‌ها می‌گذاری، در کتاب را می‌‌بندی، لحظه‌ای مکث می‌کنی و به فکر فرو می‌روی، یا بلند می‌شوی و راه می‌روی، یا حتی با کسی راجع به شخصیت‌ها، نبوغ نویسنده یا ویژگی‌های پنهانِ انسانی‌مان حرف می‌زنی، حتی برای لحظه‌هایی که انگار در گِل گیر کردی و جلو نمی‌روی از بس متن بی‌خود و غیرجذاب است.

تفریحی کتاب خواندن، بر اساس نیاز کتاب خواندن هم بد نیست.

اما با کتاب زندگی کردن چیز دیگری‌ست. هنوز یک کتاب تمام نشده، برنامه‌ریزی برای خواندنِ کتاب دیگری کردن چیز دیگری‌ست، لذت تمام کردن کتاب یا حتی نوشتن نکته‌هایش چیز دیگری‌ست.

از خورد و خوراک افتادن و بعضی روزها را به شوق خواندن بقیه‌‌ی کتاب، در خانه حبس بودن، چیز دیگری‌ست و من الان تمام این چیزهای دیگر را از دست داده‌ام.

 

و من الان می‌ترسم به فیلم دیدن دل ببندم، می‌ترسم به موسیقی دل ببندم، می‌ترسم به زیبایی‌ها دل ببندم، می‌ترسم به اطرافیانم بگویم، دوستشان دارم، می‌ترسم به زندگی دل ببندم. همان ترسی که همیشه از نگه داشتن گل‌ها داشتم امروز نسبت به همه چیز دارم.

و من الان مثل دختربچه‌ای پشت سر همه‌ی ترس‌هایم قایم شده‌ام. ولی می‌دانم همین خُرده‌ خوندان‌ها، خُرده گوش دادن‌ها، خُرده دیدن‌ها، خُرده نوشتن‌ها، خُرده ابراز محبت کردن‌ها نجاتم خواهد داد.

 

و می‌دانم مسیرِ موفقیتِ کشورم از دانشگاه‌ها، کتابخانه‌ها، سینماها، سالن تاترها و کنسرت‌ها می‌گذرد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *