من و سلول انفرادی‌ام

عزیزی چند وقت پیش به من گفت: ((تنهایی و با تنهایی‌ت حالت خوبه.))

اولین چیزی که گفتم این بود که همه‌ی ما تنهاییم الان نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌م هر کدوم مشغول کاری هستن، چطور می‌تونن تنهایی من رو پُر کنن یا من چطور می‌تونم تنهایی اونها رو پُر کنم؟

دست‌هاش رو به هم قلاب کرد و گفت: ((نه، منظورم اون تنهایی نیست. ما دو نوع تنهایی داریم. که هر کدوم هم ویژگی‌های خودشون رو دارن، هیچ کدوم هم به دیگری ارجعیت نداره.

فرض کن تو زندانی. با خودت فکر می‌کنی من که حالا تو زندانم، رو دیوارا عکس گل و گیاه و درخت می‌کشی و با روش‌های مختلف حال دلت رو خوب نگه می‌داری.

یه نفر دیگه تو سلول بغل دستیه، اون اما به فکر فراره. شاید تو هم روزی به نقاشیِ رو دیوار دست بکشی و اصلی‌ش رو بخوای و تازه اون موقع‌س که به فکر فرار می‌افتی.))

 

تحلیل جالبی بود.

هنوز به نقاشی‌ها، موسیقی‌ها، شعر‌ها و داستان‌ها، حتی ناداستان‌ و جُستارهایی فکر می‌کنم که مرا درون سلولم دلخوش نگه داشته‌اند.

جالب‌ترین نکته‌ای که بعد از دیدار با آن دو دوست عزیزم متوجه شدم این بود که ادبیات چقدر پالایش کرده من و نگاهم را، چقدر روحم را تراشیده و تندیسی شکیل‌تر ساخته، هر چند تا تندیس نهایی فاصله‌ها هست. و در نهایت چقدر وسعت داده به ذهنم.

و این در حالی است که من حتی دستم به آب این اقیانوس عظیم نرسیده، تنها در خنکای ساحلش لحظه‌ای نشسته‌ام و با شن‌های ساحلش بازی بازی می‌کنم.

 

عکس: هادی پورابراهیمی

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *