من و سازم

چندی پیش شروع به آموختن سازی کردم. اما مدت زیادی نگذشت که زندگی من دچار تحول شد. تحولی که ارتباط مستقیمی به موسیقی نداشت، اما مثل طوفانی که می‌آید و همه چیز را در هم می‌شکند، از سر راه برمی‌دارد و با خود می‌برد، آن حادثه زندگی‌ام را در هم شکست. هر کجا را نگاه می‌کردم، ویرانه‌ای بود. به هر چه نگاه می‌کردم، حتی بخش‌های کوچکی که جان سالم به در برده بودند، از جمله سازم، طوفان را به یادم می‌آورد.
باید بلند می‌شدم و از اول همه چیز را می‌ساختم. نمی‌خواستم اثری از گذشته در زندگی‌ام جاری باشد، نمی‌خواستم و نمی‌توانستم روتین قبل را ادامه بدهم. باید هر آنچه که من را به گذشته وصل می‌کرد، حتی بخش‌هایی از خودم و رویاهای طوفان‌زده‌ام را می‌کندم و دور می‌انداختم، یا در جایی دور مقدس‌وار دفن می‌کردم. جایی آنقدر دور که نتوانم هر موقع دلم خواست با دسته گلی سر مزار بروم. باید دنیای جدیدی می‌ساختم، هدف جدیدی انتخاب می‌کردم. به رویاهای جدیدی نیاز داشتم و آهنگی جدید برای تحمل بارِ هستی. کتاب‌هایی‌ که می‌خواندم، موسیقی‌ای که گوش می‌دادم، اتاقی که بیشتر وقتم را آنجا می‌گذراندم، سازی که می‌زدم، دوست‌هایی که داشتم، همه کمرنگ ‌شدند. حتی بخشی از وجودم که به زندگی قبل گره خورده بود را بی‌رحمانه کنار ‌گذاشتم. اینگونه بود که سازم هم از من دور و دورتر شد. به خودم گفتم موقتا سازم را کنار می‌گذارم. اما گاهی کلمات می‌توانند بارِ معنایی به غیر از معنای خود را به اقتضای مکان و زمان خاصِ خود، به دوش بکشند، مثل همین واژه‌ی ،موقت، که می‌تواند ابدیتی را در خود پنهان داشته باشد. ابدیتی که برای التیام یافتن نیاز داشتم، برای فراموش کردن و شروعی دوباره.
هرگز به تاثیر فعالیت‌هایمان روی یکدیگر فکر نکرده بودم. فکر نکرده بودم آنقدر به هم وابسته‌اند، که گاه با حذف یکی، دیگری کمرنگ یا در مواقعی حذف می‌شود. دنیا اما می‌داند ما به چه درس‌هایی نیاز داریم و طوری دومینویِ وقایع را کنار هم می‌چیند که تا درس را نگیریم، نتوانیم وارد مرحله‌ی بعدی رشد‌مان شویم. ما در جهانی پیچیده به دنیا می‌آییم، زندگی می‌کنیم و می‌میریم. هرچند ممکن است بارها و بارها در یک زندگی بمیریم. زمانی که کسی یا چیزی را از دست می‌دهیم، رویایی را در وجودمان می‌کُشیم و به سوگ می‌نشینیم. سوگی که در تک تک لحظه‌هایمان ریشه می‌دواند، جوانه می‌زند و درختی می‌شود با میوه‌های اندوه و حسرت.
این روزها به این فکر می‌کنم که ما با افکار و رفتارهای مختلف‌مان چطور شبکه‌ای درهم تنیده و پیچیده را می‌سازیم. به اینکه زمان سمفونی چنان موزون و پیچیده‌ای است که نمی‌توان فیلتری برداشت و صداهای گذشته، حال و آینده را جدا کرد. به اینکه گذشته بخشی از وجود ما می‌شود و نمی‌توانیم بر آن خط بطلان بکشیم، از آن بگریزیم یا فراموشش کنیم. و گویی راه رهایی از گذشته نه دوری از آن که زدن تونلی در دلش است. تونلی هرچند تاریک، هرچند ترسناک، هرچند پر از صداهای ناموزون.
می‌بینی؟ گذشته را نمی‌توان همچون سیم آسیب دیده‌ی سازی زهی‌ کَند و دور انداخت که سکوت‌های نابجای نشسته در متن آهنگ را نمی‌توان با سیم‌های دیگر پُر کرد.
گاهی به لحظه‌هایی که با سازم سپری می‌کردم برمی‌گردم. دلم برایش تنگ می‌شود و دلتنگی عجیب آدم را از درون مچاله می‌کند. نمی‌دانم کِی دوباره سازم را دست خواهم گرفت، نمی‌دانم چه خاطره‌هایی با هم خواهیم ساخت. اما می‌دانم، همیشه دوستش دارم حتی اگر مدتی خاموش در تاریکی کمد جا گرفته باشد، حتی اگر یادآورِ طوفانی هولناک باشد. این روزها بهتر از همیشه می‌دانم که موسیقی را نمی‌توان از زندگی کنار گذاشت و هنوز از شنیدن صدای سازم در هم‌نوازی با سازهای دیگر در یک آهنگ لذت می‌برم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *