من و ترس‌هایم

برای بازه‌ زمانی طولانی دعایت این است که پدر و مادرت کنارت باشند و بزرگ‌ترین وحشتت از دست دادنشان است. از یک زمانی به بعد، در کنار این دعا و دل‌نگرانی‌ همیشگی، موقع سال تحویل شکرگذاری که سال گذشته هم بودند و با وجود همه ی بیماری‌ها از عهده‌ی کارهایشان برمی‌آیند.
به خودت می‌بالی که خوش شانس بوده‌ای که تمام مدت بچگی‌، نوجوانی‌، جوانی‌، حتی بخشی از میان‌سالی‌ آنها را کنار خودت داشته‌ای و کماکان داری اما پیر شدن و درد کشیدنشان را که می‌بینی، تازه می‌فهمی زمان چقدر بی‌رحم است. فکر می‌کنی اگر می‌دانستی تحمل گذر زمان چه تاوانی دارد ، آیا باز هر لحظه دعایت را تکرار می‌کردی بی‌توجه به اینکه دعایت تاثیرگذار بوده یا نه؟ و این سوالی است که مثل مته دیواره‌های سرت را سوراخ می‌کند.
امروز که از زاویه دید دیگری ماجرا را می‌بینی به نظرت خودخواهی می‌آید اینهمه اصرار برای نگه داشتن آنها به هر قیمتی. این بار می‌خواهی به کائنات اعتماد کنی فارغ از اینکه باز هر احتمالی وجود دارد. اما کماکان امیدواری شرایطی مشابه خانواده‌هایی که عزیزان مسن‌تری دارند با موقعیتی سخت‌تر و دعاهایی که به سمت‌وسوی دیگری گرایش پیدا می‌کند را تجربه نکنی.
چرا که تراژدی وحشتناکی است هرچند گریزی از آن هم نیست اگر سرنوشت اینچنین رقم بخورد.

 

٭عکاس ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *