من همان خانه‌ی متروکم…

من همان خانه‌ی متروکم.
همان پنجره‌ی بی‌پرده،
همان عطر پیچیده در خالیِ کمد و

پیراهنی جا مانده بر طنابِ حیاط.
در هزارتوی زمان جا مانده‌ام و
از همه‌ی خاطرها رفته‌ام.
از خواب عزیزی هم
نمی‌گذرم این روزها!

ویرایش ١٤٠٣/٣/٦

من همان خانه‌ی متروکم
با پنجره‌‌هایی بی‌پرده،
شیشه‌هایی شکسته،
سقفی تبله کرده وُ
دیواریی تَرَک برداشته

خط‌خطی وُ گاه به گچ نشسته
که جای خالی قاب عکسی
رنگِ نگاهش را دزدیده!
نه شاید عطرم

پیچیده در خالیِ کمد،
بوسه‌ای گمشده در خیالِ آینه‌،
ساعتی جا مانده در شکوهِ انتظار،

یا پیراهنی گلدار بر طناب!

شاید

همان فولوکسم زنگار گرفته‌‌،

در گوشه‌ی حیاط
که به سلطه‌ی پیچک‌ها درآمده.

ترسیده از زمین و زمان

ترسیده از زمان و زمین!

ترسیده از کودکی با سنگی در دست!

 

٭زنی
میان موهای جوگندمی‌اش
به دنبال جوانی می‌گشت و
میان شعرهایش
به دنبال عشقی دست‌نیافتنی.
آیینه‌ی روبرویش اما
تصویرِ مرگ بود.
که از خوابِ مترسک

در گندم‌زار می‌گذشت،
بی‌آنکه کلاغی از قضیه بویی ببرد و
گیس‌باف‌ بریده‌ی شعری
به رود بازگردد.
تنها ربانی قرمز به جا مانده بود

از سبزه‌ی سفره‌ی هفت‌سین!

و ماهی‌ای
که در کسوت پیری جهان‌بین
سال کهنه را به دوش می‌کشید
تا به اعماق آب ببرد!

 

٭زنی که لبخندش را
به آغوش گرم شبی مهتابی بخشیده
و درخشش چشم‌هایش را
به ستاره‌ای دور.
داستانش را
میان پاره‌ای ابر جا گذاشته
و دلتنگی‌هایش را
به ماه سپرده
عشق را

شعله‌ای خاموش نشدنی‌ می‌داند!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *