من بچه‌م مامان!

آرام دستش را بوسیدم، طوری که بیدارش نکنم.

و فقط خدا می‌داند چقدر چسبید.

 

مدام می‌گوید: بزرگ شده‌ام و نباید مرا ببوسید.

و من روزها در تب بوسه‌ای از نرمیِ لُپ‌ها، کُرک‌های پیشانی و پشت گردنش می‌مانم.

مدام می‌گوید: من بزرگ شدم، مثل بچه‌ها باهام رفتار نکنید و این مورد در برخورد با دیگران بیشتر برایش مهم است.

جالب اینکه وقتی بحثی بینمان پیش می‌آید، اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود و می‌گوید: به خاطر اینکه من بچه‌‌م مامان، بچه. بزرگ که نیستم.

 

و گاهی تشخیص اینکه بزرگ شده یا هنوز بچه است برایم سخت و گیج‌کننده می‌شود.

و گاهی می‌مانم، او که اینقدر قشنگ همه چیز را تجزیه تحلیل می‌کند چطور فلان مطلب را نمی‌داند!

بعد یادم می‌آید که تجربه‌ی زیسته با دانسته‌ها و شنیده‌ها و خوانده‌ها یکی نمی‌شود. و او هنوز کودکی‌ست که صبح‌ها به سختی بیدار می‌شود و مدرسه می‌رود.

 

مدام به خودم می‌گویم گول قد و هیکل و حتی اطلاعاتش را نخور، پشت همه‌ی اینها کودکی هست که هنوز سخت به تو وابسته است.

هنوز رابطه‌های علی و معلولی‌اش کودکانه و خام است، آنقدر که گاه باورت نمی‌شود!

و تو نه فقط مادرش، که دنیایش هستی. در اوج عصبانیت هم دنیایش را از او نگیر.

 

تصویر:

زمانی که مهد می‌رفت، این تابلو رو کشید.

خودش را وسط کشیده و ما را دو طرف. برای لباس من دکمه هم گذاشته!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *