من از دیوار می‌ترسم

من از دیوار می‌ترسم
از هجوم بی‌وقفه‌ی آوار می‌ترسم
از کوچه‌های بن‌بست
کلاغ‌های روی دیوار می‌ترسم
از آسمان، بمب‌های در حال پرواز می‌ترسم
از هرچه گذشت وُ هر آنچه در فرداست می‌ترسم

بعد از هر شب، روزی می‌آید
من از روزهایِ پشتِ شبِ تار می‌ترسم
پنجره را باز کن، تا همه بشنوند
من از سکوتِ بعدِ فریاد می‌ترسم
همه وحشت و درد بود، آنچه دیدیم
من از جنازه‌های بر سر دار می‌ترسم
شنیده‌ای داستان رستم را
من از دلسوزی بعدِ مرگ سهراب می‌ترسم

نگفته بودم به تو، من از رویاها
از عشق‌های نشسته در منظرِ خیال می‌ترسم.
من و تو نشان این رنجیم
من از سیلی بی‌امانِ روزگار می‌ترسم
سرانجام خاک می‌نشیند بر پیکر بی‌جانمان
من حتی، از خفتن در خاک این دیار می‌ترسم!

ترس، تنها چیزی بود که آموختند به ما
من از ترس‌های ماندگار می‌ترسم
نگو: نترس دختر!
من از آدم‌هایی با نشان افتخار، بیشتر می‌ترسم.

٭من از ترس می‌ترسم
٭من از حرف می‌ترسم
از سکوت، بیش از حرف می‌ترسم
از تاریکی می‌ترسم
از روشنایی، بیش از تاریکی می‌ترسم
و از خودم
بیشتر از همه‌ی دنیا می ترسم!

عکس:Emma Louise prin@

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *