منظومه‌ی شهرزاد، سهراب حسینی

آسمان ابر شد

ابر باران شد

باران برکه شد

برکه مرداب شد

و من دانستم حاصلِ رفتن رسیدن نیست…

 

چه کسی میانِ ما آرام‌تر است؟

من که به تو نزدیک‌ام؟

یا تو که از من دوری؟

دیگر برای همه چیز دیر است…

 

آنچه بر دیوارِ خانه به جا مانده،

تصویر زنی‌ست در آینه‌ای کهنه

که از ضمیرِ خانه فراموش نمی‌شود…

 

این‌بار که به دیدن‌ام می‌آیی

آینه‌ای بیاور

که جز تو کسی را نشان دهد…

 

((اتمام بازنویسی در سیزدهمِ فروردینِ نحسِ نود و سه

تهران؛ شهرک اکباتان))

زمانی که جمله‌ی بالا را در پایان کتاب خواندم؛ لذتی که از خواندن کتاب برده بودم و دردی که کشیده بودم را به رشته‌ای از درد بَدَل کرد.

چه می‌شود کرد، زندگی است دیگر.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *