من، تو را گُم کردم

من، تو را
میانِ انبوهی از نشدن‌ها گم کردم

میان دویدن‌ها و نرسیدن‌ها
میان شوریِ اشکی
نشسته بر گرمای صورتی و
خیسی چشم‌هایی
که دیگر تصاویر را واضح نمی‌بینند!

من، تو را زیر آوارِ واژه‌ها
بعد از شنیدنِ جمله‌ای کوتاه و نمناک
گم کردم.

تو را
میانِ رویاهایی به زنجیر کشیده
گم کردم
و تو نمی‌دانستی
هر حلقه‌ی آن زنجیر فاصله‌ای بود
دره‌ای عمیق مسیر سیلابی
میان رشته‌ کوه‌ها.

تو خدای عشق شدی
در دوردست‌ها، میان روزمره‌گی‌ها و
من
گنجشکی خیس
مچاله زیر رگبارِ آسمان‌ها!

من، تو را گم کردم
آنگونه که قطره‌های کوچک باران
ابرها را و
آدم برفی‌ای تنها نشسته میانِ سپیدارها!

 

ثبت تصویر: فرنوشِ عزیز

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *