مرگ

١.تمام شب را بیدار ماند
پیرمرد.
می‌ترسید
مرگ بیاید و
او خواب باشد
می‌خواست اینبار سبک‌تر سفر کند
چرا که
راه ناآشنا بود و شاید طولانی‌.

باید جسمش را جا می‌گذاشت

به زودی!

٢.و ما می‌دانیم مرگ
دیگر میوه‌ی رسیده‌ی زندگی نیست!
می‌تواند گاهی
همان سیب کالی باشد که به زمین می‌افتد و می پوسد
یا انار نرسیده‌ای باشد که گنجشکها به آن نوک می‌زنند
یا جوانه‌ای در دل خاک که زیر پا له می‌شود
می‌تواند حتی دانه‌ای باشد روی خاک
که گنجشکی آن را می‌خورد.
می‌بینی
مرگ دیگر میوه‌ی رسیده‌ی زندگی نیست؟

(الهام گرفته شده از یک شعر)

٣.یک نفر هر شب در خواب‌هایم می‌دود
بلند بلند می‌خندد
یک نفر هر شب
چشم‌های مرا با خود می‌برد
و آن دور دورها می‌کارد!
او نمی‌داند که
حتی مورچه‌ها هم غربت را از بین نمی‌برند
فقط آن را جابه‌جا می‌کنند!

٤.پرسیدی: پایانی به زیبایی غروب خورشید دیده‌ای؟
گفتم: هیچ پایانی زیبا نیست
خورشید
با همه‌ی شکوهش
آسمان را به خون می‌کشد
و می‌رود.

٥.می‌گویند:
تنها صداست که می‌ماند
ما اما
صدایی نداشتیم
صدای ما فقط، ارتعاش خفیفی بود
در طلب مرگ!
مرگی که
پایان همه‌ی دردهاست
همچون قرص مسکنی دائمی!

٦.مرگ
با کلاهی سیاه و لباس‌های چرمِ براق
سوار بر موتورسیکلتی
در خیابان‌های شهر ویراژ می‌دهد
تنها پناه ما
آغوش گرم یکدیگر است.

٧.مدت‌هاست

راه نمی‌روم

حرف نمی‌زنم

حتی نفس نمی‌کشم

اما هر روز واژه‌ای می‌یابم که

تو را بهتر توصیف کنم

ای مرگ!

که تو انکارناپذیری.

٨.چشم‌های تو

ما را به تاریکیِ شب پیوند زدند

گویی چشمهای تو

ادامه‌ی سرنوشت ما بودند

ای مرگ!

٩.یک ‌نفر همین روزها می‌آید که
دست‌هایش را سفت می‌گیریم
به چشم‌هایش زل می‌زنیم و
ساعت‌ها در سکوت با هم حرف می‌زنیم
یک نفر به نام مرگ!

((با یاد فروغ فرخزاد))

١٠.غاری‌ست زندگی
زخم‌هایم را روی دیواره‌هایش به تصویر می‌کشم
انعکاس صدایم را
میان تاریکی‌هایش می‌شنوم چندباره
و تنم را
این خواهش همیشگی را
زیر تخته سنگی دفن می‌کنم!
١١.تنها کلمه‌ای

آدرس خانه‌‌ی ابدی‌مان خواهد بود
با دو شماره‌ی برای ردیف افقی و عمودی
تنها نامی با مشخصاتی روی تخته سنگی
از ما خواهد ماند
که در نبرد با باد و بوران
بالاخره شکست خواهد خورد.
١٢.یک نفر از دور می‌آمد
یک نفر
که ستاره‌ی چشمانش را در می‌آورد وُ
قلبش را درون گلدانی سبز می‌کاشت.
یک نفر که سوار بر اسبی
صبح تا شب بر پاره‌های ابرها می‌تاخت
یک نفر که سنگی را روی برکه‌‌ می‌پراند وُ
پاره می‌کرد چرت ماهی‌ها را.
ماهی‌هایی که
در رویای ساحل هر روز می‌مُردند!
آری یک نفر از دور می‌آمد!
یک نفر که بوی مرگ می‌داد!
نامش مرگ بود و
کارش میراندن
آری آری
یک نفر از دور می‌آمد و
دیگری به او سخت دل می‌بست.
١٣.حالا که
همه چیز تمام شده است
حالا که
بعد از تاریکترین لحظه‌ی شب هم
روزی سر برنمی‌آورد
حالا که
هیچ مرغ مهاجری
هوس آشیانش را نمی‌کند
کوچ ذره‌ای از مرگ نمی‌رهاند
و سرما تنها واقعیت این دنیاست
ما جسورانه‌تر خواهیم زیست
و تن‌هایمان را چون برگهایی در آغوش باد
به مرگ خواهیم سپرد
و تا آخرین نفس
در آغوش مرگ خواهیم رقصید
و در بسترش خواهیم لغزید!
١٤.تو را از من
من را از تو گرفت زندگی
ای آرامش مطلق
ای عدم!

١٥.مبارکت باشد منزل نو ابتهاج!
به آغوش برادر شتافتی بالاخره
برادری که نامش را به تو داده بود و
سنگینی بار هستی را به تو سپرده بود.
امشب دست روی شانه‌ی همدیگر بگذارید و
دنیا را به نیشخند بگیرید
عزیزان من!
٭دلتنگم. غمگینم. نگرانم. مستاصلم. خیلی مستاصل این روزها. نه راه پس دارم، نه راه پیش.

١٦.دست‌هایش می‌سوخت
دست‌هایش همیشه می‌سوخت
الان هم می‌سوخت
حتی قبل از گره زدن طناب هم،
دست‌هایش می‌سوخت
ساک را برداشت

بی آنکه حتی برگردد
و به پاهایش که تاب می‌خورند در هوا

نگاه کند

خودش را جا گذاشت و رفت!

٭خودش را جا گذاشت و رفت
حتی سر برنگرداند
که تاب خوردن پاهایش را ببیند
روی چوبه ی دار!

 

تصویر: اثر هنری از Debra Bernier

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *