مرگ

٭چه زود سوت پایان را زدند
چه فاصله‌ی کمی بود
میان گریه‌های بی‌وقفه‌ی نوزاد تازه متولد شده و
زلزله‌ای که مادرِ زمین آبستن بود و
شهر را
ویران کرد!
چه پایانی در آغوش آغاز شکفت!

٭٭چه دیداری بود
میان تندبادی تازه نفس و

شقایقی در حال شکفتن.
میان طغیان رودخانه و
ماهی‌های سر از تخم در آورده.
میان زلزله‌ای که مادرِ زمین آبستن بود و
نوزادی تازه متولد شده!
می‌بینی
چگونه تولدی تولد دیگری را
خواهد کشت؟!

 

٭و ما مدت‌هاست
که به عشق
فکر هم نمی‌کنیم
فقط به دنبال کمی دوست داشتن و
دوست داشته شدن هستیم،
کاستن از غمِ تنهایی‌‌ و
تحملِ بار هستی.
می‌بینی
زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمی‌زند؟!
امواجش از در، دیوار، پنجره و
از هر سوراخ سمبه‌ای تو می‌آید
تو می‌آید اما
نمی‌کُشد،
زخم می‌زند.
آنقدر زخم می‌زند
که زجرکش شویم!
و ما بسان آهویی زخمی
همچنان چشم‌براه شکارچی می‌مانیم
برای تک تیر خلاصی.
(مرگ در می‌زند، نام داستانی از وودی آلن)

 

٭٭مدت‌هاست
که عشق را قاب گرفته و
به دیوار زده‌ایم.
و به دنبالِ جرعه‌ای دوست داشتن و
دوست داشته شدن
تمام میخانه‌های شهر را زیر پا گذاشته‌ایم و
دست خالی بازگشته‌ایم.
می‌بینی
زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمی‌زند؟!
کلید می‌اندازد و
تو می‌آید.
گورکن‌ها هم با گورهایی مملو از جانوران موزی تو می‌آیند.
تو می‌آیند و
آنقدر زخم می‌زنند
که درد در ما استخوان بترکاند!
و ما بسان آهویی زخمی
چشم‌براه شکارچی بمانیم!
می‌بینی
زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمی‌زند؟!

(مرگ در می‌زند، داستانی از وودی آلن)

 

 

(( آن بیست و یک گرم))

٭٭٭مدت‌هاست
که عشق را قاب گرفته،
به دیوار زده‌ایم.
و به دنبالِ جرعه‌ای دوست داشتن
تمام میخانه‌های شهر را زیر پا گذاشته‌‌ایم.

زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمی‌زند؟!
کلید می‌اندازد و
عصازنان تو می‌آید.

گورکن‌ها هم به دنبالش
با بیل‌هایشان
آنقدر زخمه می‌زنند
که درد در ما استخوان بترکاند!

و ما بسان آهوانی زخمی در تابلوی دیواری
چشم‌براه شکارچی‌ای می‌مانیم
که کمی آن طرف‌تر
دست‌هایش زیر بهمن بیرون مانده!

می‌بینی
زندگی راهش را گرفته و رفته
مرگ هم دیگر در نمی‌زند؟!
شاه کلید می‌اندازد وُ
تو می‌آید
و تو
هر چقدر قفل را عوض کرده باشی
فرقی ندارد.

(مرگ در می‌زند، داستانی از وودی آلن)
ویرایش سوم ١٤٠٢/١٠/٢٤

 

٭خط کشیدی بر من
بی‌آنکه استخوان‌های له شده‌ام را
زیر سنگینی آوارش ببینی.
بی‌آنکه سیاهی قلمت
روزنه‌ای نور برایم گذاشته باشد.
آری حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
دهان نوزاد مرده را
هیچ مادری به سینه نمی‌فشارد
و هیچ بهاری لاشه‌ی عشق را
دوان دوان به تابستان و پاییز نمی‌سپارد.
حق با تو بود
عشق نبود
که بوی کافور می‌داد
ما بودیم
که هرچقدر تن و بدنمان را می‌شستیم
بوی مرگ می‌دادیم
و هرچقدر سکه‌هایی
که رویمان می‌انداختند را
پس می‌زدیم
مرگ از ما دست نمی‌کشید!
می‌بینی؟
حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
هیچ شبی، روشنایی روز را تاب نمی‌آورد
نور را می‌کشد
امید را می‌کشد
و درد را آنقدر امتداد می‌دهد
که تکه تکه شود
آنگاه هر تکه‌ را
به رهگذری هدیه می‌دهد.
می‌دانم قسمتی از درد هم به تو رسیده است
مشت‌هایت را باز کن
مشت‌هایت را باز کن
نترس
سهمم را با سهم تو تاخت نمی‌زنم.

 

٭٭خط کشیدی بر من
بی‌آنکه استخوان‌های له شده‌ام را
زیر سنگینی آوارش ببینی.
آری حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
دهان نوزاد مرده را
هیچ مادری به سینه نمی‌فشارد.
و هیچ بهاری لاشه‌ی عشق را
دوان دوان به تابستان و پاییز نمی‌سپارد.
حق با تو بود
عشق نبود
که بوی کافور می‌داد
ما بودیم
که هرچقدر تن و بدنمان را می‌شستیم
بوی مرگ می‌دادیم.
می‌بینی؟
حق با تو بود
همیشه حق با تو بود
هیچ شبی، روشنایی روز را تاب نمی‌آورد
نور را می‌کشد
امید را می‌کشد
و درد را آنقدر امتداد می‌دهد
که تکه تکه شود
آنگاه هر تکه‌ را
به رهگذری هدیه می‌دهد.
می‌دانم قسمتی از درد هم به تو رسیده است
مشت‌هایت را باز کن
مشت‌هایت را باز کن
نترس
سهمم را با سهم تو تاخت نمی‌زنم.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *