مرگ را قسطی می‌کنند

٭مرگ را قسطی می‌کنند
از صبح تا به شب

درد را بی‌واسطه تقسیم و تقسیم می‌کنند.
ماه و مه‌ی در کار نیست
سَر و سِری در کار نیست
آنجا که حکم را
چون رسن بر گردن ما می‌کنند.
اخبار، سلاحی می‌شود
در دست اهرمن چو مرگ
ماشه چکانده می‌شود
پرپر و خونین می‌کند.
بهار از راه می‌رسد
او را به یغما می‌برند
با دست‌‌هایی آهنین
زنده به گورش می‌کنند.

رویاها پَرپَر شدند

شب‌ها همه یلدا شدند

امید را

آخر بگو

دارند به کشتن می‌دهند!

٭مرگ قسطی نام رمانی از سلین است

 

٭اشک بریز

برای ما که
به رویای جوانی نرسیده، پیر می‌شویم.
به رویای مرگ نرسیده، تکه‌پاره
و بزرگ‌ترین وحشت‌مان
برخاستن از خوابِ سنگینِ مرگ است
در هیبت نوزادی دیگر و
بر دامن مادری دیگر
آنهم در خاوری دور!

((با یاد سیدعلی صالحی

سوسن‌بنان باکره

که به رویای بهاری نیامده می‌میرند.))

 

٭هنگامیکه
زیستن شنکجه‌ای‌ست جانفرسا
مرگ
تنها منظره‌ی زیبای پشتِ پنجره است انگار!

 

٭مرگ ما را می‌نوازد
همانگونه که
باد برگ‌های پاییز را
دستی سیم‌های گیتاری شکسته در کنج اتاق را.
ما اما
امتداد بوسه‌ای می‌شویم
بر لب‌های خون‌آلود مرگ

و پوست مرگ را می‌خراشیم

با ناخن‌های در حال پوسیدن‌مان!

٭کاش می‌‌فهمیدم
اینهمه مرگ
چگونه از زندگی ما سر در آورده‌اند و

گردن‌آویزش شده‌اند؟
پژواک اینهمه ناله
گوشواره‌ی کدام گوش شده‌اند و
اینهمه رنج
دستبند کدام هنر

که اینگونه

ما هنوز در انتظار کمی زندگی کردن

به سر می‌بریم؟

٭رنج‌ با زندگی زاده می‌شود
و آرامش با مرگ!

و عجیب اینکه

ما هنوز در زندگی

به دنبال مشتی آرامش‌ایم!

٭زندگی
ارزش زیستن را دارد

ارزش جنگیدن
حتی مُردن!

٭اگر یک گل می‌تواند
به چیده شدن فکر نکند
من هم می‌توانم
به دست‌های مقدس تو فکر نکنم
ای عشق!

٭تابلوها به دیوارها فکر می‌کنند
دیوارها به قاب عکس‌ها
و قاب عکس‌ها به پوسیدن
میان خاطره‌ای دور!

٭تو بگو
چیست آخر

راز این روح‌های زخمی سر گذاشته

بر شانه‌های شب!

٭سکوت هم بی‌فایده بود دیگر

آدم‌برفی با خود می‌اندیشید!

٭اینکه آسمان دیگر
نه آن دنیای جادویی پر رمز و راز
که مشتی ستاره است
گمشده میان زباله‌های کیهانی!
اینکه زمین دیگر
نه منبع و چشمه‌ی هستی ماست
که زمینی سوخته است و
جنگل، رود وُ چشمه‌هایش
خاطره‌ای دور شده‌اند!

اینکه پل‌ها
نه تنها شهرها و آدم‌ها را
به هم نمی‌رسانند،

بلکه باعث دوری‌شان هم می‌شوند!

اینکه شهرهای صنعتی
اتاق گاز بزرگی شده‌اند.
شهرهای کوچک
مولد بزرگ‌ترین کارخانه‌ی بیکاری.

و راه‌ها همه به مرگ ختم می‌شوند.
و هزاران “اینکه‌ی دیگر” را
کجای دلمان بگذاریم
که تَرَک بر ندارد و…

٭مارپیچ مرگی بود تمام زندگی
و ما مورچگانی
در چرخ گردون!

(اشاره به پدیده‌ی مارپیچ مرگ یا آسیاب مورچه که با از دست دادن ماده‌ی شیمیایی ردیابی، آنقدر در مسیر دایره‌ای می‌چرخند تا از خستگی می‌میرند. )

٭چیزایی که در حال تمام شدن هستند
گرانقدرترند
همچون بستنی برای کودکی
شبی مهتابی برای در راه‌مانده‌ای
نوری در دل تاریکیِ جاده‌ای
دوست داشتن اما تمام شود
تازه آغاز مردن است!

٭کوچه‌ی آشتی‌کنانی هم نبود
که ما را با رویاهایمان آشتی دهد!

(اشاره به کوچه‌های باریک در بافت قدیمی شهر کرمانشاه که به کوچه آشتی‌کنان معروف هستند.)

٭زیر بارِ زندگیِ نزیسته

مدام می‌میریم

بی‌آنکه دفن شویم!

 

 

٭تصویر:  mirek_brandejs@

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *