مرگ‌اندیشی

مرگ واژه‌ای‌ است که برای هر فردی، در هر برهه‌ای از زمان معناهای متعددی دارد.

به ندرت پیش می‌آید که حس خاصی نسبت به مرگ خودم داشته باشم. پسرم می‌گوید خیلی سخت است که آدم چیزی به یاد نیاورد! او مرگ را نوعی فراموش کردن می‌داند و مثل همه‌ی بچه‌ها نگران از دست دادن ما است. نگرانی‌ای که نه تنها رنگ تمام دوران کودکی‌ام بلکه حتی سال‌های بعد را هم به غمی پنهانی آغشته کرده بود.

دیالوگی از فیلمی، که البته ندیده‌ام، را چندی پیش خواندم:

لئون: کل زندگی درباره‌ی لحظاته و این که چه تاثیری روی ما می‌گذرند و چطور زندگی ما را برای همیشه عوض می‌کنند. اما اگه یه روز نتونی هیچ کدوم از اون لحظه‌ها رو به خاطر بیاری چی؟

اما الان می‌خواهم راجع به نگرشم در مورد مرگ خودم بنویسم. اینکه بارها به مرگ فکر کرده‌ام بی‌آنکه به این فکر کنم که چه اتفاقی برای من خواهد افتاد. بی‌آنکه ترسی داشته باشم از ابهام پیش‌رو، از دنیای بعد از زندگی و…  اما همینکه به رنجی که بازماندگان از مرگ من خواهند کشید فکر کرده‌ام، ترمز ماشین را کشیده و پیاده شده‌ام.

اگر در سرنوشت فردی، مرگ زود هنگام باشد، بحث سرنوشت است. هر چند همان هم دردناک است. اما مرگ خودخواسته جهنمی ابدی درست می‌کند از سوال‌ها، چراها، خودسرزنش‌گری‌ها و… برای خانواده و دوستان فرد. و به نظرم منصفانه نیست برای رهایی خودت از بار زندگی، بقیه را گرفتارتر کنی. برای همین سعی کرده‌ام تا حد ممکن وارد این وادی‌ها نشوم.

روزی از تجربه‌ای یکباره که چند سال پیش سراغم آمد، خواهم نوشت.

سال‌های اخیر معنای مرگ برایم تغییر کرده و فقط محدود به جسم نیست. گویی هر بار خواسته‌ای، آرزویی، رویایی را از دست می‌دهی، به نوعی مرگ را تجربه کرده‌ای. گویی بخش‌هایی از وجودت را با آنها به خاک سپرده‌ای. برای همین است که به افراد کهن‌سال نگاه می‌کنم، نوعی شکوه، نوعی عظمت در نگاهم موج می‌زند. آن‌ها هرکس که بوده‌اند، با هر گرایش فکری، اخلاقی، مذهبی و شغلی و… رنج زیستن را پشت سر گذاشته‌اند. بارها خندیده‌اند، گریه کرده‌اند، منتظر مانده‌اند، عاشق شده‌اند، سوگوار شده‌اند، ترسیده‌اند، بیمار شده‌اند و… آنها همه و همه‌ی زندگی را سپری کرده‌اند و خودِ همین موفقیتی است.

مرگِ روحی سختی‌های خودش را دارد ولی اگر از آن جان سالم بدر ببری، قطعا متفاوت‌تر خواهی شد البته که به شرط صبر. با اینکه پوست انداخته‌ای اما هنوز میزان آسیب‌پذیری‌ات بیشتر از قبل است. هنوز باید با خودت مهربان باشی، مدارا کنی و ناز خودت را بخری تا به ساحل امن برسی. فقط در اینصورت است که پوست جدید هم رفته رفته خودش را می‌گیرد و تو تازه حس می‌کنی زندگی‌ای دوباره را از سر گرفته‌ای. این‌بار با تجربه‌ای که داشته‌ای، جای زخمهایی که بر روحت مانده به دنیا سلامی دوباره می‌دهی.

 

مطلب فوق را با شعری از “صائب تبریزی” به پایان می‌رسانم:

بشارت می‌دهد هر دم

عصای پیر در دستم

که مرگ اینجاست یا اینجاست یا اینجاست یا اینجا؟

 

تصویر: brockett_josh@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *