مرثیه‌ی مرگ

دیشب

در نظرم دنیا کوچک می‌شد

غم‌ اما بزرگ‌ و بزرگ‌تر.

راه‌‌ دور می‌نمود.

هوا تاریک‌ وُ

یأس

همچون وزنه‌ای سنگین به پاهایمان

زنجیر!

“مرگ را دیده‌ام من
در دیداری غمناک،
من مرگ را به دست
سوده‌ام

من مرگ را زیسته‌ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده”

((احمد شاملو))

 

من مرگ را
میان کوچه‌ای زیسته‌ام.
مرگ را
میانِ انبوهِ آدمیانی نزدیک اما دور،

روشن اما تاریک،

میانِ چهره‌هایی آشنا اما غریب،

به گریه نشسته‌ام.

آنگاه به شیوه‌ای بدوی
به شیون برخاسته‌ام!

 

من مرثیه‌ی مرگ را
در شبی تاریک، تاریک، تاریک
و باز هم تاریک
میانِ انبوه آدمیانی سر بر بالین ترس نهاده
سر داده‌ام.

اما نشنیدند و ندیدند آنها که باید!

با دستهایی چشم به راهِ عدالت
سال‌ها بر جنازه‌ی خویش
صبوری کردم.

بر جسم به کما رفته‌ام
فریاد زدم
تا زیستن آغاز کند
تا بودنِ آغشته به زهر را

به قربانی شدن

ترجیح دهد.

تا نبازد
به سیاهی‌ها، بی‌عدالتی‌ها
به نیستی‌ها و پلشتی‌ها!

 

من سال‌ها

به چشمانِ کورِ عدالت زل زدم

تا زندگی‌ام را از او پس بگیرم!

بعد از مدتی که برایم ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها طول کشید، مشکلِ انتشار حل شد.

مطالب این مدت را به زودی منتشر خواهم کرد.

 

تصویر از:

محسن احمدوندی

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *