محبوس در هزارتوی زندگی

یه وقتایی فکر می‌کنی چرا تو شهر به این بزرگی یه خونه نیست، ده دقیقه پاشی بری اونجا، بدون اینکه بخوای وانمود کنی حالت خوبه، بدون اینکه به زور لبخند بزنی، بدون اینکه بخوای به کسی چیزی رو توضیح بدی.

بری تو یه اتاق، پتو رو روی سرت بکشی و هر چقدر دلت می‌خواد گریه کنی، اصلا با صدای بلند ضجه بزنی.

غُر نزنی، نق نزنی، چرا چرا نکنی، فقط گریه کنی و از شدت سردرد، چشم درد و ناراحتی خوابت ببره.

فکر کنم فقط خونه بابا-مامان می‌شه اینقدر خودت باشی لااقل وقتی که دیگه ته خطی و دردت اونقدر زیاده که نتونی یا نخوای قایمش کنی.

نخوای به روانشناسیِ زرد، مثبت‌اندیشیِ چرت و مزخرفاتی که خوندی و شنیدی توجه کنی. نخوای هوای فلانی و بهمانی رو داشته باشی که ناراحت نشن.

فقط بخوای خودت باشی و درد عمیقی که احساس می‌کنی و رنجی که می‌کشی رو به آغوش بکشی.

فقط بخوای خودت باشی و همه‌ی تیرگی و سیاهی‌ای که به یک آن درش غرق شدی، رو حس کنی.

ازش فرار نکنی، دورش نزنی، فرافکنی نکنی، لباس مصلحت و کوفت و زهر مار براش ندوزی و تنش نکنی. رنگ و لعابش نزنی، حتی نخوای فکر کنی الان زیادی حساس شدی، به خاطر تغییرات هورمونی یا خستگی شدید روحی و جسمی. قطعا فردا می‌بینی که مسئله به این بزرگی و بغرنجی نبوده و نیست و…

 

عکس رو یه همچین شبی گرفتم. تو ماشین نشسته بودم. و به خیابان زل زده بودم.

در بی‌تفاوتی، بی‌توجهی و فکرهای جورواجور غرق بودم. هوا سرد بود، پاهای بدون جورابم توی کتونی‌های سفید یخ زده بود ولی حتی بخاری ماشین رو نزدم.

اونقدر موندم و موندم و موندم که بالاخره بتونم خودم رو جمع و جور کنم و به شروعی دوباره فکر کنم!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *