ما و رنج‌هایمان

مهم‌ترین سوال ما در مورد هستی این نیست که چرا رنج می‌کشیم؟

سوال این است که چگونه باید رنج بکشیم؟

((سورن کیرکگور))

 

 

در اولین برخورد با این جمله کمی گیج شدم. فکر کردم هر چقدر هم از زندگی و رنجِ دویده در رگ و پِی‌اش آگاه باشیم، باز تا پذیرش آن راهی هست. چه بسا گاهی حتی به این مرحله نرسیم. چه برسد به اینکه نحوه‌ی رنج کشیدن را انتخاب کنیم. رنج را باید تحمل کرد دیگر.

این روزها مدام می‌شنویم حالا که قرار است رنج بکشیم، رنجی که دوست داریم و در جهت رشد و ارتقاء ماست، یا لااقل در سمت و سوی علاقه‌ی ماست را انتخاب کنیم که دچارِ رنجِ پشیمانی نشویم.

 

اما در خیلی از موارد ما برای یک رنج یا یک رنج برای ما انتخاب شده، در این صورت چه کار می‌توان کرد؟

آیا باز هم نحوه‌ی برخوردِ ما با آن در کلیت موضوع تاثیر دارد؟

در اینکه گاهی محکوم به رنج کشیدنیم شکی نیست اما انتخاب چگونگی رنج کشیدن ما شاید در نگاه اول نوعی شکنجه به نظر برسد، اما کمی بیشتر تامل می‌کنیم به درک عمیق‌تری از آن می‌رسیم.

برخورد آگاهانه‌ی ما با رنج، پذیرش گذرا بودن آن، پذیرش تاثیرهای به جا مانده از آن، پیدا کردن معنایی برای آن و… می‌تواند لااقل رنج مورد نظر را بیشتر و بزرگ‌تر از آنچه که هست نشان ندهد. با روانشناسی زرد خودمان را مجبور به دیدن نیمه‌ی پر لیوان نکنیم. همزمان نیمه‌ی پر و خالی لیوان را ببینیم و فکر کنیم می‌خواهیم از الان به بعد با داشته‌ها و نداشته‌هایمان چطور ادامه بدهیم.

به نظر می‌رسد هنرمندها آنقدر در نیمه‌ی خالی لیوان نقب می‌زنند برای درک بیشتر رنج‌هایشان، حتی برای زندگی کردن با آنها که با هنرشان همه‌ی زخم‌ و زیلی‌ها را به نیمه‌ی پر لیوان می‌آورند!

حتی اگر قرار نباشد نیمه‌ی پر لیوان بیشتر شود، پر مایه‌تر می‌شود، کیفیتش بالاتر می‌رود.

و اینجاست که نه کاملا اما تا حدی کیفیت در تقابل با کمیت قرار می‌گیرد. و تسکین‌های هر چند موقتی رخ می‌دهد.

 

یا آنجا که فرد برای اینکه دیگران ناچار به کشیدن آن رنج نشوند، قدمی برای رفع یا کمتر شدن آن برمی‌دارد. و خود همین انتخاب معنایی می‌شود برای رنجش.

 

گویی مهم این است که مقهور آن رنج نشویم، آنقدر در آن شیرجه بزنیم تا شناگر قهاری شویم و در قِبَل آن دستاوردهایی برای خود یا لااقل بخشی از جامعه بدست بیاوریم.

 

باید دید از سنگ‌های پرتاب شده به طرف‌مان چه می‌توانیم بسازیم؟

این ساختن نیاز به لمسِ عمیقِ رنج‌مان دارد، باید جزء به جزء آن را درک کنیم، بشناسیم، ظرفیت‌هایش را کشف کنیم و به خودمان زمان لازم برای رسیدن به این موقعیت را بدهیم.

شاید برای همین است که می‌گویند:

((زندگی بخشیدن است، نه گرفتن.))

 

 

تصویر:

اثری به نامِ وزنِ سوگ از هنرمند

Celeste_Roberge@

 

 

اثری که مرا یاد این بخش از شعرِ “غزلِ بزرگ” احمد شاملو می‌اندازد:

(( و سکوتی به پاسخِ من، سکوتی به پاسخِ من!

سکوتی به سنگینیِ لاشه‌ی مردی که امیدی با خود ندارد! ))

 

و سوگ،

یکی از بزرگ‌ترین رنج‌های ماست

برای از دست دادن‌هایمان.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *