ما همه مسافر بودیم…

١.ما همه مسافر بودیم
و باید مدام

تاریخ بلیط‌هایمان را چک می‌کردیم
پول‌هایمان را چینج می‌کردیم
خاطره‌هایمان را به یاد می‌سپردیم
و پل‌های پشت سرمان را
با اشک جا می‌گذاشتیم
مادر!
چرا هرگز نگفتی
ناف ما را با دل کندن، بریده‌ای؟

٢.چگونه می‌توان ادامه داد
وقتی که
کلیدها را ربوده‌اند
دروازه‌ها را به آتش کشیده‌اند
و جاده‌ها مدت‌هاست
که حتی از بیراهه‌ها نمی‌گذرند.

٣.و سال‌هاست قطارها
غربت را از شهری به شهر دیگری می‌برند
و سال‌هاست
هیچ کشتی‌ای نمی‌تواند
غم مسافرانش را برای لحظه‌ای غرق کند
و هیچ هواپیمایی
ابرهای سرگردان را به همدردی با مسافرانش
تشویق نمی‌کند
می‌بینی
اتوبوس‌ها هنوز از پرتگاه‌ها می‌ترسند
و دوچرخه‌ها از میخی ناپیدا بر دل آسفالت؟

٤.یک نفر هر شب
ته‌ مانده‌های سیگار آمیخته به بوسه ‌
قایق‌های کاغذی جوی آب
ترانه‌های ریخته بر کف خیابان
آغوش‌های گمشده در کوچه‌های بن بست
و حرف‌های ناتمام در
ایستگاه‌های اتوبوس‌، قطار و تاکسی را
توی سبدی می‌ریزد و
می‌برد پای کوه دفن می‌کند.
برای همین است
لاله‌های واژگون روی کوه‌های زاگرس
یکریز اشک می‌ریزند.

٥.مرگ را
آخر خط را
غسال‌خانه‌ها نمی‌فهمند
خیابان‌های خیس باران
پنجره‌های منتظر
کوچه‌های بن‌بست
حتی ایستگاه‌های قطار،
ترمینال‌ یا فرودگاه‌ و بندرگاه‌هایی
که شاهد اخرین آغوش‌ها هستند
نمی‌فهمند!
مرگ را
تنها نیمکت چوبی می‌فهمد
که رویش با خدکار نوشته‌اند
((چرا دوستم نداری؟))

٦.انتظار را

پاهای خسته در ایستگاه

چشم‌های منتظر پشت پنجره

حتی گوش‌های آویخته به زنگ

نمی‌فهمند

انتظار را

درهای اتاق جراحی

که مملو از صدای قدم‌ها و دعاها و نیایش‌هاست

می‌فهمند.

٧.ما همه
میل رفتن داشتیم
بوی رفتن می‌دادیم
و چشم‌هایمان به فرودگاه‌ها
ایستگاه‌های قطار، اتوبوس وُ آژانس مسافرتی‌ها
خشک شده بود
با چمدان‌های خالی و رویاهایی دربند
عزم سفر میکردیم
ما همه (رفتن) شده بودیم!
جاده شده بودیم
جاده‌ای ناهموار وُ بی‌پایان
که می‌گذشت
از همه‌ی آنچه جا گذاشته بودیم
و از زندگی
حتی از مرگمان!

٨.تمام شده بودیم
و تکه‌پاره‌هایمان را چون صلیبی به دوش می‌کشیدیم
و در جاده‌ای ناآشنا
پیش می‌رفتیم و
پیش می‌رفتیم
نورها از ما می‌گریختند
رنگ‌ها از ما می‌گریختند
حتی سایه‌هایمان هم از ما می‌گریختند
و ما دیگر چیزی نبودیم
جز صداهایی که به هیچ کجا نمی‌رسیدند
و ما فقط خوشه‌هایی بودیم از خشم‌
که نشانه‌هایی از بردگی
به گردن‌مان آویزان بود
و داغ‌هایی کوبیده بر پیشانی‌مان.

٩.یک‌بار کودکی‌اش را

در خیابانی تاریک پیدا کرد

یک‌بار خودش را با موهای ژولیده

از زیر آوار بیرون کشید

و آخرین بار با لباسی خاکی

از مراسم تشیع جنازه‌ی خودش بر‌میگشت

بعد از آن دیگر کسی او را ندید.

١٠.مادر با خمیر وسط نان

اسبی با یال‌های افشان درست می‌کرد
پدر با لگوهای اسباب بازی
هواپیمایی غول پیکر و
کوپه‌های قطاری سریع‌السیر می‌ساخت
و ما با کاغذهای دفتر مشق
قایقی می‌ساختیم وُ
با مدادی رنگی، روی دیوار اتاق
دوچرخه‌ای می‌کشیدیم
حالا دیگر حق انتخاب داشتیم
برای سفر کردن!

١١.بی‌قرارم چون کوهی
که هر روز به دلش چنگ می‌زنند
لودرها.
و تونلی می‌سازند
و جاده‌ای
که غربت را جابه‌جا کند.
لودرها
همچنان می‌کنند وُ می کنند
برای همین است
سرنوشت جاده‌ها را
با فاصله گره زده‌اند
و سرنوشت من را هم.

١٢.از پرنده‌ای که صدایش را در سرزمینش
جا گذاشته، چه مانده است؟
دنیا تمام تلاشش را کرد
تا نگاه سبزمان را بگیرد
تا سرخی لب‌هامان را بشوید.
و گوشواره‌های آلبالویی
تنها خاطره‌ای باشند، از سال‌هایی دور
آنقدر دور که گاهی فکر می‌کنیم
در کتابی خوانده‌ایم
یا در فیلمی دیده‌ایم.
ولی ما دوام آورده‌ایم.
و می‌دانیم
راه رهایی از این زندان
از رویاها می‌گذرد
رویاهایی که گاه
تنها واقعیت زندگی ما هستند!

١٣.زنی که دیگر آواز نمی‌خواند
نمی‌رقصد
موج موهایش را به باد نمی‌سپرد
مدت‌هاست مرده
او فقط جسدی را با خود جابه‌جا می‌کند.

من حتی
زنی را می‌شناسم
که هر روز چند بار می‌میرد!

٭رویاها تمام شدند وُ درها بسته.

بعد از آن

زنی هر شب تا صبح بیدار می‌ماند

نه ستاره‌ها را می‌شمارد

نه برای ماه دلبری می‌کرد

نه حتی موهایش را به سیاهی شب گره می‌زد

بعد از آن

زنی برای همیشه

زمین را به مقصدی نامعلوم ترک کرد!

١٤.و ما خدایان کوچکی بودیم
در سرزمینی مقدس‌
که قلمروهایمان چون
تارهای عنکبوتی گسترش می‌یافت
و هر چه را که در آن گرفتار می‌شد
به نیستی می‌کشاندیم!

١٥.کدام سیلاب جاده‌ها را با خود برده است
که همه‌ی مسافرها در راه مانده‌اند؟

((الهامی از اشعار گروس عبدالملکیان))

١٦.چگونه می‌توان آرام گرفت
وقتی هنوز نفس می‌کشیم
ولی به گذشته پیوسته‌ایم و
بوی تعفن می‌دهیم؟
آنقدر که
جسدهایمان ما را جابه‌جا می‌کنند
چگونه می‌توان آرام گرفت.
وقتی تکه پاره‌هایمان زودتر از موعد
رو به انهدام گذاشته‌اند
و روح مرگ در عمق نگاه‌مان موج می‌زند؟
و هوایی که نفس می‌کشیم
فریادهای بی‌امانی هستند در پی گمشده‌ای
دوست داشتن‌هایی هستند
در نطفه خشک شده!
١٧.چرا اینقدر می‌ترسیم؟
چرا حس می‌کنیم
هر لحظه اتفاقی می‌افتد،
چیزی نابود می‌شود،
چیزی محو می‌شود؟
چرا اینقدر استرس داریم

حتی در آرام‌ترین لحظه‌های زندگی؟
١٨.رفتن
در خون‌مان بود از روز اول!
١٩.و دستهایمان را
میان اندوه پنهان می‌کردیم
اندوه را لابه‌لای اندیشه‌هایمان
سپس آرام پشت لبخندمان قایم می‌شدیم
همچون خورشید که گاهی پشت ماه
سنگر می‌گیرد!

٢٠.بارها چک کرده بودم
پاسپورت، گذرنامه …
همه را برداشته بودم
لبخندم اما روی آینه و
دست‌هایم
روی دستگیره‌ی‌ در جا مانده بودند.

٭٭٭٭٭

١.و بی‌قراریمان را
در ساک دستی‌ می‌گذاشتیم
درست کنار خاکی که از باغچه برداشته بودیم
کمی آن طرف‌ترِ دلتنگی‌‌هایمان
دلهره‌ها اما
پیش از ما به مقصد رسیده بودند!
همان دلتنگی‌هایی
که به وسعت همه‌ی رویاهای دزدیده شده‌مان بودند.

٢.تمام آنچه داشتیم
جام رویایی بود
به چشم برهم زدنی نوشیدند.
تمام آنچه داشتیم
لبخندی بود
به چشم برهم زدنی از لبانمان کندند.
تمام آنچه داشتیم
خودمان بودیم
به چشم برهم زدنی شکستند.
اما هنوز
پای خودِ شکسته‌مان ایستاده‌ایم.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *