ما عادت کرده‌ایم

١.ما عادت کرده‌ایم
به صدای باد گریخته از لابه‌لای ساختمان‌ها
به قار قار کلاغ‌هایی که خطوط تنهایی‌مان را
تیز می‌برند
و به جنازه‌ی رویاهایمان
که روی دوش‌مان سنگینی می‌کنند
چون رودخانه‌ای که جسدی را به دریا می‌رساند
یا آدمک‌های دکل برق
که سیم‌های مسی را به شهرها می‌رسانند
و من که خیال تو را با خود همه جا می‌برم
ای آزادی!
به کوچه‌ و خیابان
به کتابفروشی‌ و پارک‌ها.
می‌بینی؟
ما عادت کرده‌ایم
به ملالی که شب را به روز
و روز را به شبی دیگر
بخیه می‌زند.
و به دردهای
پیچیده در بدنهایمان
و به خون‌های ریخته در …

٢.و خانه دیگر خانه نبود

و مام وطن دیگر مادری نمی‌کرد

کودکانش

یا گریخته بودند

و یا در بند خاک!

٣.با چه آرزوهایی پیراهن‌ کودکی‌مان را
کندیم
از جنگ، جان سالم به‌در برده بودیم
کنکور را گذرانده بودیم
می‌خواستیم بدویم تمام مسیر را
می‌خواستیم پرواز کنیم
می‌خواستیم، عقابی باشیم در آسمان و
پلنگی روی زمین
نمی‌دانستیم
هنوز چند قدم از کوچه‌های کودکی دور نشده
در خیابان‌ها حل می‌شویم
در چراغ‌های راهنمایی چهارراه‌ها
حل می‌شویم
در درخت‌هایی که برایمان کاشته بودند و
بوی چوبه‌ی دار میدادند
حل می‌شویم
دیگر مسئله‌مان حل کردن
معادله‌ای n مجهولی نیست
که در خاوری دور
با سرعتی باورنکردنی در بی‌عدالتی‌ها حل می‌شویم!
٤.ای آزادی!
از کنارت که گذشتم
تو تنها لرزشی را حس کردی
که بر لب‌هایت دوید.
من اما
گلبوسه‌ای از لب‌هایت چیده بودم
و در جیبم پنهان کرده بودم
عطر بوسه‌‌ات ناگهان
 مرا لو داد
و این روزها
تنها سهم من تکه‌ای از آبی آسمان است
بر فراز سقف سلولم.
٥.ما شبیه هم نبودیم
آنها آزاد بودند و ما در اسارت
آنها برای زندگی می‌جنگیدند و
ما برای زنده ماندن
آنها مرد بودند
ما زن‌هایی در خاوری دور!
٦.حتی اگر
قلم‌های‌مان را بشکنند
قفس‌هایمان را کوچک و کوچک‌تر کنند
باز جوانه خواهیم زد!
٧.و خیال را
در میدان شهر دار زده‌ بودند
سپیده‌دم.
از آن پس ما از بیدار شدن هم می‌ترسیدیم!
٨.بوی مرگ می‌داد درخت
از وقتی
خوابِ چوبه‌ی دار را ‌دیده بود!

٩.خانه را ویران کردند
وطن را مصادره
و تن را پاره پاره
رویا را اما
هرچقدر سوزاندند
همچون ققنوسی از خاکسترش
بلند شد.

١٠.رویا را
اگر پای چوبه‌ی دار هم ببرند
کبوتری می‌شود روی درخت
که نگاهش به دست‌های دختربچه‌
روی طناب تاب است!

١١.گذشته را به تاراج بردند
حال را به زنجیر کشیدند
آینده اما
به اسارت هم گرفته شود
در اسارت نمی‌ماند

پسرم!

١٢.آینده‌ای کور
آینده‌ای در قفس بود
آنچه برایمان خواب دیده‌ بودند.
قدرت رویا را
چقدر دست کم گرفته‌ بودند آنها!

١٣.به بلندای گیسوانش سوگ دیده
به اندازه‌ی تمام ابرها اشک ریخته
قدِ بلندترین کوه‌ها وُ

عمیق‌ترین دره‌ها در اندوه مانده
زیباترین جوانانش را
به خاک سپرده
اما هنوز سرپاست
وطن!

با دست‌هایی بسته
چشم‌هایی بسته
دهانی بسته
سنگسار شده
اما هنوز سرپاست
این گربه‌‌ی خشمگین!

١٤.ما بر خاک افتادیم
سایه‌هامان اما
سر پا ماندند
تا مرز واقعیت و خیال را
برای همیشه جابه‌جا کنند.
ما بر خاک افتادیم
جهان اما
غاری شد
صدایمان در آن پیچید و پیچید
تا مبارزه را معنایی دوباره بخشد.
ما بر خاک افتادیم و
خاک پیاله‌ای شد بر لبی
آغشته به رنگ آزادی!

١٥.آیا دستی را که به سوی تو دراز می‌شود
باید قَلَمه کرد؟
آیا قلمی را که از تو می‌نویسد
باید شکست و
حروف نقش بسته بر کاغذ را سوزاند

ای آزادی؟!
آیا حروف دردِ مشترک و

درمانِ مشترک ما نیستند؟

١٦.هنوز در خواب‌هایم
زنی تند و تند می‌نویسد
بر دیوار سلولش
سرود آزادی را!

١٧.هرگز آنقدر آزاد نزیسته‌ایم
که حق انتخابی داشته باشیم.
ما همیشه میان بد و بدتر
یکی را برگزیده‌ایم!

١٨.و ما چقدر غریبیم در وطن!
و ما تحت تعقیبیم در وطن!

عجیب‌تر از این دیده و شنیده‌ای آیا

که ما تحت تحریفیم در وطن؟!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *