ما به عنوان جزئی از کلِ هستی

تا حالا فکر کردی بعد از مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ تا حالا فکر کردی روح چه معنایی دارد برایت؟

به نظر می‌رسد نحوه‌ی نگاهت به زندگی، یا حتی نحوه‌ی فکر کردنت به ماهیتِ هستی، دیدگاهت نسبت به مرگ را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
لاورنس کراس، فیزیکدان مشهور، می‌گوید:
((تک تک اتم‌های بدن ما از دلِ ستارگانی آمده‌اند که روزی منفجر شده‌اند. حتی ممکن است اتم‌های تشکیل دهنده‌ی دست چپ و راست ما ریشه در دو ستاره‌ی متفاوت داشته باشند و این شاعرانه‌ترین پدیده‌ای است که در فیزیک می‌شناسیم.))

بارها شنیده‌ایم که ما گردوغبار ستارگانیم. شاید نزدیک‌ترین دیدگاه من به مرگ همین است. کافی‌ست کمی از اسطوره‌ها و عقاید تزریق شده در طول سالیان به خودمان، دور شویم.
کافی‌ست برای یک بار هم شده قانون پایستگیِ انرژی و ماده به گوشمان خورده باشد، و موریانه‌های اطراف سنگ قبری را دیده باشیم، درختچه کاج کنار قبری را، یا اسکلت‌های مانده از سالیان دور را تا به این فکر کنیم لااقل بدن ما تا مدت‌ها در چرخه‌ای تکراری از شکلی به شکلی تبدیل می‌شود و هر ذره از وجودمان دور تسلسلی را طی خواهد کرد. از کجا معلوم روزی هم که هر جزئی از ما بخواهد به انرژی تبدیل شود، بسته به آنچه از سر گذرانده‌ایم، تبدیل به انرژی‌هایی از جنس‌های متفاوتی شوند و دیگر چه اهمیتی دارد برآیند آنها به کدام سمت و سو می‌کشد. آیا درگیر طبقه‌بندی‌های ذهنی‌مان در این دنیا می‌شویم، رده‌هایی از پایین‌ترین انرژی‌ها تا طیف میانی و سپس بالاترین نوع انرژی خواهیم داشت یا نه؟ یا اینکه درگیر شرایطی دور از تجربه‌های محدود و دنیایی خواهیم شد.
به نظر می‌رسد جزء به جزء بدن ما دچار تکثری می‌شود و در جهان پخش می‌شود. شاید در نگاه اول ترسناک به نظر برسد اما اینکه مولکولی در تنه‌ی درختی باشیم، یا هسته‌ای در میوه‌ای، یا گردوغباری نشسته بر مژه‌های نوزادی، یا در طول سالیان جزئی از قطعه سنگی در کوه، یا قطره نفتی یا… هیجان‌انگیز هم هست.
شاید حتی جالب‌تر از خود زندگی باشد که به نوعی مرگ می‌تواند تجربه‌ی زندگی‌های دیگری باشد برایمان.

اما مسئله این است که این تازه بخش ماده‌ی وجودمان است. پس روح، پس این دنیای بی‌کران درونمان چه می‌شود؟ آیا کماکان با اجزاء ما سفرهایی را طی می‌کند به شکلی متکثر یا به شکلی واحد وارد قالبی دیگر می‌شود و پایستگی انرژی و ماده را طی خواهد کرد؟ آیا آن سفر آنقدر طولانی‌ست که تجربه‌ی زندگی در قالب جسم فقط قدِ پلک زدنی‌ست برایش یا نه در چنان عوالمی سیر خواهد کرد که به خیال هم نیاید.
عزیزی می‌گفت برام مهم نیست جسمم چه می‌شود بعد از مرگ، روحم اما نه؟ نمی‌توانم نیستی، فراموشی را بپذیرم حتی بودن در قالبی پلاستیکی برایم قابل پذیرش‌تر است از عدم، از نابودی، از فراموشی.

من اما فکر می‌کنم خاطرات، تجربه‌ها، احساس‌های ما ممکن است در برابر آنچه در ادامه تجربه می‌کنیم اپسیلون صفری بیشتر نباشند، فقط چون الان تنها دارایی ما هستند برایمان اینقدر باارزش هستند، چون درکشان کرده‌ایم، با آنها زیسته‌ایم، چنانچه قرار باشد ما آنقدر در جهان پخش شویم، به جای فهمیدنجهان، خود جهان شویم، همه چیز رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرد.
ما خاک، آب، آتش، باد بودن را تجربه خواهیم کرد و به جای اینکه جهانی خارج از خودمان را بخواهیم درک کنیم، با پخش شدن در کل هستی اجزاءِ جهان خواهیم شد و مگر شناختی بالاتر از آن هم هست؟

از طرفی مگر نه اینکه زمانِ مطلق ساخته ی ماست برای درکِ توالیِ رخدادها و در پس‌زمینه‌ی آن تغییر لحظه به لحظه‌ی جهان؟
پس این نگرش هم با همه‌ی نقاط کور و تنگناها و ایرادهایش تغییر خواهد کرد مثل ماهیت کل هستی که ما جزئی بی‌نهایت کوچک از آن هستیم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *