ماهِ بازگشت به گذشته

اگر من درختم

پس روزی به زمین می‌افتم

‌از من پایه نسازید

مرا در شومینه نیندازید

از من پلی بسازید بر بستر رودی

دری یا چارچوبی

جایی که دو نفر به یکدیگر می‌رسند

و عشق می‌بازند.

مارتینا یتیس

 

خوابم برده بود روی کاناپه، ساعت سه و نیم بیدار شدم، پتویی که رویم زده بودند را کنار زدم. بلند شدم و مسواک زدم.

 

برگشتم و واژه‌ی درخت را سرچ می‌کنم تا عکس‌های درختم را تو سایتم پیدا کنم.

مطلبی که یکشنبه گذاشتم هم بالا می‌آید به جای خالی درختم نگاه می‌کنم و اشک آرام از گوشه‌ی چشمم پایین می‌لغزد. سه عکس دیگر پیدا می‌کنم.

حالا زیبایی‌اش در نظرم چند ده برابر شده. ‌ولی چه می‌توان کرد.

عجیب که حتی جای خالی‌اش در عکس هم زیباست. چنان آب زلالی در حال عبور از باغچه است که آرامشی به قلبم می‌دهد. آرامشِ بعد از بعضی تمام شدن‌ها، همانجا که به پذیرش می‌رسی و دیگر می‌توانی گرمای صورت خیست را در دنیایی که به سکوت رسیده حس کنی.

آنجا که آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و تو در سوگی عظیم، در لحظه‌ای دردناک فریز شده‌ای. گویی لحظه‌ای فیلمِ زندگی دور و برت را روی دور تند می‌بینی و در عین حال متوجه سکون و سکوت خودت هم هستی.

بیشتر از یک هفته است که درگیر تبخال هستم. تبخالی که مدام مراقبت می‌خواهد و فکر می‌کنم در بهترین شرایط چند روز دیگر درگیرش هستم. کلافه‌کننده است، کلافه‌کننده. و کی فکرش را می‌کند تبخالی اینقدر اذیت‌ کننده باشد.

پسرم برای اولین بار داشت به آن واکنش نشان می‌داد و با وجودیکه کاملا انزجارش را درک می‌کردم، می‌آمد و از جلو به این پدیده‌ی از نظر او عجیب و مشمئزکننده چشم می‌دوخت!

سایت را هم باید کلی دور بزنم تا مطلبی منتشر کنم، برای کوچکترین تغییری چند صفحه‌ی دیگر می‌آیند و این هم در نوع خودش عذابی‌ست اما همینکه می‌توانم مطالبم را منتشر کنم و مثل بعضی وقت‌ها نیست که مطالب تلمبار شوند، جای شکر دارد.

خلاصه اینکه ماه دارد تمام می‌شود. ماه پر فراز و نشیبی بود. دو ملاقات مهم داشتم و یک جورهایی دو سفر به زمان، آن هم زمان گذشته.

به سرزمین یکی از رویاهایم، نوشتن، سر زدم. رویایی که زمانی “داستان” بود، در غالبِ معشوقی، عشقی یک طرفه که به او راه نداشتم

و بعد دختر بچه‌ای که نیاز به مراقبتی مافوق توان من داشت. دختری که از بدو تولد دچار انواع و اقسام نارسایی‌ها و ناتوانی‌ها و سندرم‌ها بود.

 

و من مادری بودم که چند برابر مادرهای دیگر مادرانگی می‌کرد ولی گویی هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم. نهایتا هم دختربچه‌ام را از دست رفته دیدم. و آن غریزه‌ی لعنتی بقا باعث شد دست بکشم از دخترم تا لااقل بتوانم خودم دوام بیاورم.

درست مثل زمانیکه رفیقی مجبور است، رفیق نیمه جانش را وسط میدان رها کند و با روح و روانی داغان ادامه بدهد!

 

در این سفر اما، متوجه شدم که دخترم از کُما برخاسته و دارد مثل همه‌ی دختربچه‌های دیگر قد می‌کشد و بزرگ می‌شود.

پذیرفتم که در مسیر رشدش حضور پررنگی نخواهم داشت و روزی ممکن است او را که دوشیزه‌ای زیبا شده است دوباره ملاقات کنم، شاید هم ملاقاتی در میان نباشد. ولی همینکه می‌دانم هست و نفس می‌کشد، برایم کافی‌ست.

داستان، همان رویایی بود که موقعِ از دست دادنش، استحاله پیدا کرد به شعر. این بار من دختربچه‌ای شدم و شعر مادری که به دامنش پناه بردم.

و حالا این رویای نوشتن، به شکل دختر وُ مادرم ((داستان وُ شعر)) همزمان دو زندگیِ موازی را تجربه می‌کنند!

 

و این روزها من در ایده‌آل‌ترین و آرام‌ترین حالت ممکنِ خودم هستم. در جایی که با خودت و رویاهایت در صلح و آرامشی چرا که نگاهت را از مقصد برداشته‌ای و به مسیری زیبا چشم دوخته‌ای. مسیری چنان متنوع که ادبیات پیش رویت می‌گذارد از جُستار گرفته تا خاطره‌نویسی و روزانه‌نویسی و…

 

ادبیات دیگر برایم عشقی یک طرفه را تداعی نمی‌کند بلکه عشقی کامل و ستودنی‌ست در هر شکلی که می‌خواهد حلول کند، مادر، دختر، معشوق،…

 

نوشتن هیجان‌انگیزترین فعالیت ممکن است برای من. وقتی به این نتیجه برسی نوشتن، محدود به هیچ قشر خاصی نیست، و برای لذت بردن از نوشتن نیاز نیست شاعر یا نویسنده، منتقد یا پژوهشگر باشی، حتی نیاز نیست حتما عالی بنویسی و درهای ادبیات به روی همه باز است؛ مثل آبی‌ست که روی آتش بریزی.

 

سفر دیگر زمانی‌ام، دیدن دوستی بود که دلشکسته از دلِ طوفانی بیرون آمده بود، طوفانی که نزدیک بود بارها من را هم در خودش ببلعد. اما خوشبختانه تن به آن نداده بودم. همان طوفانی که دامن دوستیمان را هم گرفته بود و حالا با نشستن گردوغبار، تازه می‌توانست به سرزمین ویرانی که به جا مانده بود نگاه کند و روح و روان آسیب دیده‌ی من را هم ببیند!

موقعیتی عجیب بود و دردناک اما باید اتفاق می‌افتاد تا دل‌‌ها آرام بگیرد. همینکه برگشته بود، یعنی خورشید پشت ابر نمانده بود و من بارها چنین لحظه‌ای را تجسم کرده بودم. هر چند که قرار نبود هیچ چیزی به گذشته برگردد.

همین دوست عزیز بود که برای جبران آنچه میان ما اتفاق افتاده بود، جمله‌ی ناصوابِ فرد دیگری را برایم بازگو کرد که بیشتر مراقب اطرافیانم باشم.

همان جمله‌ای که دو روز بدجور درگیر آن بودم تا اینکه به این نتیجه رسیدم ((از کوزه همان طراود که در اوست)) و قرار نیست برای هر مانعی در مسیر وقت و انرژی گذاشت.

این‌ها خلاصه‌ای بود از روزهایی از دی که گذرانده‌ام. روزهای باقیمانده‌ی ماه به مراتب شلوغ‌تر خواهم بود اما از عهده‌‌اش برخواهم آمد.

از هر در سخنی شد اما چه باک…

ساعت ٦:٠٣ دقیقه صبح است و هوای خانه کمی سرد.

دلم می‌خواهد بروم زیر پتو و خودم را به خواب بسپارم، که گاه یگانه مأمنی‌ست قیمتی.

تصویر:

hamidrezaamirii@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *