و من از نهایتِ درد حرف می‌زنم

ابراهیم گلستان هم از میان ما رفت.

 

فروغِ عزیز!

تو از نهایتِ شب حرف زدی

از نهایتِ تاریکی.

و من از نهایتِ درد حرف می‌زنم

از نهایتِ درد،

از مامِ وطن.

از باری که هر روز به دوش می‌کشد.

و از فرزندانش که دارند

زنده زنده در آتش روزگار می‌سوزند!

 

امشب اما

عزیز کرده‌ات به سویت می‌آید.

اگر چراغی برایت آورد،

بالا نگهش دار

که ما در پیِ جرعه‌ای نوریم

نه خرمنی آتش!

 

تصویر:

نام خالقِ این اثر را نمی‌دانم متاسفانه

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *