زن جوان عرب

تمام مدت بارداری را دویده بودم. تمام دوره‌ی بارداری را کار کرده بودم، دنبال پایان‌نامه‌ام از این شهر به آن شهر رفته بودم. می‌دانستم بچه که به دنیا بیاید، حالا حالاها نمی‌شد سراغ پایان‌نامه رفت. پس باید کار را یکسره می‌کردم.

سر به سرم که می‌گذاشتند سوال چهار گزینه‌ای می‌پرسیدند. بچه‌ی شهلا کجا به دنیا می‌آید؟

الف. در مسیر جاده‌ای کرمانشاه به همدان و برعکس

ب.در مسیر جاده‌ای همدان به تهران و برعکس

ج.در مسیر جاده‌ای کرمانشاه به تهران و برعکس

د.در آسمان و بر فراز شهری میان این سه شهر

 

حق هم داشتند. ساکن کرمانشاه بودم، دانشگاهم همدان بود و اساتیدم تهران بودند. خلاصه گاهی مجبور بودم چراغ خاموش تهران بروم و خانه‌ی دوست عزیزی بمانم، با اینکه خواهرم ساکن تهران بود اما هشدار داده بود که آنقدر جابه‌جا نشوم، خطرناک است. پس نمی‌توانستم آنجا بروم.

یادم نیست دقیقا یک هفته یا ده روز مانده بود به تاریخ زایمانم که از پایان‌نامه‌ام دفاع کردم و هرگز زمان برگشت و حس رهاییِ آن روز یادم نمی‌رود.

من مانده بودم و مدت کوتاهی که باید کلی تدارکات می‌چیدم برای نوزادی که به زودی می‌آمد. نوزادی که همه را نگران کرده بود آیا با او ارتباط خواهم گرفت یا نه؟ و هنوز هم از آن روزها می‌گویند و از نگرانی‌هایشان. همه می‌دانستند بچه برای من از دو سالگی به بعد جذاب می‌شد و معنا پیدا می‌کرد. همه می‌دانستند من دوروبر هیچ نوزادی نمی‌رفتم و هیچ سررشته‌ای هم از بچه‌داری نداشتم. اما نمی‌دانستند که حس مسئولیت و مادر بودن همه چیز را عوض می‌کند.

موقع معاینات نُه ماهه، همیشه به خانم‌هایی برمیخوردم که به شدت می‌ترسیدند از زایمان و نگران بودند. تا جایی که می‌توانستم دلداری‌شان می‌دادم. اما شبی که روز بعدش باید بیمارستان می‌رفتم، چنان دلهره‌ای به جانم چنگ انداخت که لذت راه انداختن اتاق بچه در آن مدت کوتاه و نفس راحت کشیدن بعد از آنهمه دوندگی را از سرم انداخت.

بالاخره پسرم به دنیا آمد. چیز زیادی یادم نمی‌آید جز درد جسمی خودم و نوزادی که باید سیر می‌شد، آروغش گرفته می‌شد که دلدرد نگیرد، مدام پوشکش عوض می‌شد و انتظاری که برای مرخص شدن از بیمارستان می‌کشیدم.

و انگار خانه تنها جایی بود که می‌توانست خستگی همه‌ی آنچه که از سر گذرانده بودم و می‌گذراندم را کم کند. خانواده هم در تمام لحظات کنارم بودند. تمام شب اول را بیدار ماندم. پسرم توی تختش بود و موقع خواب گاهی دهانش حالت موقعی را داشت که شیر می‌خورد! بیدار که می‌شد، می‌رفتم می‌آوردمش توی هال، کارهایش را انجام می‌دادم و برمی‌گرداندم سر جایش. برای واکسن‌ها و معاینه‌های اولیه هم کمکی داشتم.

اما تلخ‌ترین بخش ماجرا روزی بود که زردی‌اش بالا رفته بود و باید بستری می‌شد. حس می‌کردم بدنم از درد و شب نخوابی و استرس دست تنها ماندن در بیمارستان، داشت متلاشی می‌شد. اما هر چه که بود، هر چقدر که سخت گذشت. همیشه می‌گویم جایی که باید، خدا توان هم می‌دهد.

هنوز هم باورم نمی‌شود آن چند روز را چطور گذراندم. به غذای بیمارستان میل نداشتم، غذایی را هم که از خانه می‌آوردند، نمی‌توانستم در آن اتاق استراحت با آنهمه مادر با روپوش صورتی که خستگی از قیافه‌شان می‌بارید بخورم.

بیشتر بچه‌ها موقعی که نوبت‌شان بود زیر دستگاه بروند بی‌قراری می‌کردند و مادرها آشفته از زیر دستگاه درشان می‌آوردند. پسرم اوایل بیشتر می‌خوابید زیر دستگاه اما کم کم  بی‌تابی می‌کرد. با شرایط تغذیه‌ای که داشتم به خودم گفتم باید درمان را کامل کنم تا بیشتر از این چند روز نمانم. در غیر اینصورت هر دو از گشنگی تلف می‌شویم. این بود که برعکس مادرهای دیگر که تا بچه بی‌تابی می‌کرد، درشان می‌آوردند، من تمام تلاشم را کردم مگر جایی که دیگر نمی‌شد کاری کرد. و تسلیم می‌شدم.

بیشتر مادرها بچه‌ی اولشان بود و ناشی بودند. اضطراب و ناوارد بودن را می‌شد از چشم‌هایشان یا حتی از نابلدی شیر دادن به کودک‌شان، یا در آغوش گرفتنش می‌شد، متوجه شد.

میان همه‌ی مادرها، زن جوانی بود که گاهی به زبان عربی حرف می‌زد، توانمند بود، زبر و زرنگ. خوب یادم است که بدون ترس از سُر خوردن بچه از دستش موقع شستن پاها یا سرما خوردن بچه، به محض اینکه بچه خرابکاری می‌کرد، می‌برد و در روشویی بزرگی که شیر آبش حسگر داشت و نیاز به باز کردن شیر نبود، می‌شست بچه را و کمتر از دستمال مرطوب استفاده می‌کرد. کودک این زن جوان اما شیر نمی‌خورد. هر کس هر چه در چنته داشت رو می‌کرد، مگر بچه گشنه نماند. نهایتا شیر را با قاشق در دهانش می‌ریختند. عجز و ناتوانی و ناکارآمد بودن را در چهره‌ی زن جوان به راحتی می‌شد دید. او که کاردانی مادرانی که بچه‌ی دوم‌شان تحت درمان بود را داشت، نمی‌توانست به کودکش شیر بدهد! و قطعا در کنار راه‌کارهایی که همراهان و پرستارها و بقیه می‌دادند، سرزنش را هم می‌توانست به خوبی بخواند در چشم‌هایشان.

متخصص کودکان فقط صبح‌ها می‌آمد و اول صبح از بچه‌ها خون گرفته می‌شد برای آزمایش. و شاید آن لحظه‌ها که با تیغ پشت پای آنها را خراش می‌دادند، سخت‌ترین بخش آن ساعت‌های جهنمی بود. جواب ازمایش روز قبل هم سر ظهر می‌آمد، آنها که زردی کودک‌شان نرمال شده بود انگار که از اسارتی ابدی رهایی یافته بودند و آنهای دیگر باید آنقدر می‌ماندند تا بالاخره شرایط نرمال می‌شد. یادم هست که مادری با مسئولیت خودش کودکش را برد که در منزل زیر نور مهتابی نگه دارد و روزی که من مرخص شدم دوباره زردی نوزاد بالا آمده بود و بستری شد.

برگردیم سراغ مادری که شاید بارها به مادر بودنش شک کرده بود که چرا کودکش را نمی‌تواند سیر کند، نه با شیر خودش، نه حتی با شیر خشک. حتی گاهی مجبور بودند به بچه اب‌قند بدهند با قاشق که از گشنگی تلف نشود تا اینکه بالاخره یکی از متخصص‌ها که شیفت را تحویل گرفته بود، متوجه شد که زبان نوزاد بیشتر از حد لازم به دهان وصل است و با جراحی و تیغ کوچکی به حالت نرمال در می‌آید و نوزاد می‌تواند به راحتی مک بزند. از اینکه چرا آنقدر دیر این تشخیص داده شد هم می‌گذرم. خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که گاهی چقدر به ناحق زیر سوال می‌رویم. چقدر به ناحق برای مسئله‌ای کوچک همه‌ی هویت ما زیر سوال می‌رود. مثل مادر جوان کاردانی که نوزادش شیر نمی‌خورد و از نظر همه، مادری دست‌وپا چلفتی و چلمن بود. از نظر همه، صبور نبود، تلاش نمی‌کرد، دل به مادر بودن نمی‌داد. در حالیکه استیصال از دادن شیر به کودکش را با وجود همه‌ی تلاشی که می‌کرد، می‌شد در چشم‌های درشت غمگینش دید. او بابت مسئله‌ای شرمگین بود که به او برنمیگشت. بابت مسئله‌ای تحقیر می‌شد که مُسببش نبود.

خیلی وقت‌ها آن زن جوان عرب که زنانگی و شادابی‌ و کارآمدی‌اش بیشتر از همه‌ی زنان آن بیمارستان کوچک بود -یا لااقل من دلم می‌خواهد اینگونه تصورش کنم، گاهی حتی فکر می‌کنم احتمالا زایمانش هم برعکس ما زایمانی طبیعی بوده نه سزارین- یادم می‌آید. و به این فکر می‌کنم که نگذاریم نداشتن مهارتی ما را از هویت‌مان خالی کند. نگذاریم جای خالی چیزی در زندگی‌مان، چه مستقیما به ما برمیگردد چه نه، شخصیت ما را شکل بدهد. ما همه انسانیم، همه نقاط قوت و ضعف‌هایی داریم و در شرایط یکسانی نیستیم.

ما می‌توانیم ناتوانی‌هایی داشته باشیم مثلا در نوشتن داستان مادری خسته از مادرانگی‌هایش اما آیا باید مادر بودن‌مان هم زیر سوال برود؟ ما می‌توانیم دیالوگی را خوب ننویسیم، فضایی را خوب طراحی نکنیم، دست‌های مجسمه‌مان خوب در نیاید ولی زندگی را چشیده باشیم، عشق را چشیده باشیم و به اندازه‌ی تک تک لحظه‌هایی که زیسته‌ایم، زندگی کرده‌ باشیم لااقل به شیوه‌ی خودمان. مسئله این است که برخی مهارت‌ها اکتسابی‌ هستند و قابل دسترسی. فقط باید دید گذاشتن چه میزان از وقت و انرژی برایش به صرفه است. گاهی ممکن است مجبور شوی مسیر را عوض کنی و سراغ مهارت دیگری بروی.

آن زن جوانِ خوش‌بُنیه بهای سنگینی داد تا نوزادش شیر بخورد. در حالی‌که ما از آن نعمت برخوردار بودیم. چه زن‌هایی که در همان بازه‌ی زمانی در آرزوی بچه‌دار شدن بودند، چه مادرها که بچه‌شان را از دست داده‌اند، چه مادرهایی که بچه‌هایشان دچار نقص مادر زادی بوده و… این نمونه‌ی خیلی کوچکی از آنچه هست که ما شبانه‌روز با آن درگیریم

نمی‌دانم عدالت هست یا نه، از شیوه‌ی کارکردش هم اطلاعی ندارم ولی فکر می‌کنم اگر عدالتی هست به شدت پیچیده و در درازمدت خواهد بود، شاید حتی طولانی‌تر از عمر این گوی قهوه‌ای و آبی رنگ‌مان.

ما چیزهایی داریم که دیگران برای بدست آوردنش باید خیلی تلاش کنند، تازه اگر بدستش بیاورند و دیگران هم به همین نحو مشمول نعمت‌هایی هستند که به خواب ما نمی‌آید. آنچه مسلم است که باید تا جایی که مقدور است پیش رفت و آنجا که راه بسته است، به خودمان کمک کنیم با کمترین آسیب از آن برهه از زندگی‌مان بگذریم.

 

عکس از بهزاد ساوانا

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *