لهجه‌ها اهلی نمی‌شوند، ترجمه‌ی بتول فیروزان

به کدام زبان فکر می‌کنی؟ به کدام زبان خواب می‌بینی؟ به کدام زبان لطیفه یا ناسزا می‌گویی؟ به کدام زبان دروغ می‌گویی یا اعتراف می‌کنی؟ ترانه‌های چه زبانی را زمزمه می‌کنی؟ چه کلمه‌ها، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هایی را از زبانی دیگر به قلمروی حرف‌های روزمره‌ات آورده‌ای؟

 

بسیاری از ما هنگام بیداری، در رؤیا و کابوس، یا هنگام خیال‌بافی روزمره‌مان به زبان‌ها و لحن‌ها و لهجه‌های گوناگون حرف می‌زنیم و فکر می‌کنیم.
گشت و گذار در سرزمین زبان سفری پرماجراست. بسیاری بر این باورند که آدمی چیزی نیست جز زبانش و در پاره‌ای موارد “زبان‌درازی‌هایش” همان لحظاتی که چشم در چشم زبان می‌ایستد و به زورآزمایی دعوتش می‌کند…

واقعیت این است که در مواجهه‌ی دو زبان، جهانی نو، پیش‌بینی‌ناپذیر و متغیر شکل می‌گیرد. جهان ابهام و عدم قطعیت…
در رفت و آمدِ میان‌زبانی، گویی هویت آدمی به کوچی موقت یا دائمی می‌رود و در فضایی بینابینی اتراق می‌کند.

((یوکو تاوادا، جستارنویس معاصر:
در زبان مادری، واژه‌ها به آدم می‌چسبند، طوری که به‌ندرت می‌توان شور و شوق بازیگوشانه‌شان را درک کرد. در زبان مادری، افکار چنان به واژه‌ها متصل‌اند که نه فکر می‌تواند رها و آزاد پرواز کند، نه واژه. اما در زبان‌های خارجی آدم چیزی شبیه منگه‌کش در اختیار دارد: می‌تواند همه‌ی چیزهایی را که به هم متصل‌اند و دودستی یکدیگر را چسبیده‌اند، از هم جدا کند.))

کسانی که در بیش از یک دنیای زبانی زندگی می‌کنند، گویی میان زبان‌ها،هویت‌ها و فرهنگ‌ها شناورند. البته ابهام و تعلیقِ معنایی فقط در قلمروی مواجهه‌ی زبان‌های مختلف رخ نمی‌دهد. به گفته‌ی باختین، ابهام خصلت و ویژگی همه‌ی زبان‌هاست و از تک‌تک واژه‌های هر زبان می‌جوشد.
((ناشر))

 

 

یادداشت مترجم:

در نوردیدن مرزها از کودکی ذهنم را مشغول مفهوم خانه کرده. خانه کجاست؟ کجا آرام می‌گیرم؟ کجا همه‌ی وجودم را به میان می‌آورم؟ کجا می‌توانم خودم را تا آن‌جا که آگاهی‌ام به آن دسترسی دارد بیان کنم؟
هگل آزادی را ((در خانه بودن)) تعریف می‌کند. من تازگی‌ها به بیان جدیدی برای خانه رسیده‌ام… فهمیده‌ام که خانه برای من مکان‌مند نیست، زبان‌مند است. حالا خانه برای من در زبان است و در کلمه‌ها. جایی است که در هر دو زبان عربی و فارسی در هر لحظه جاری‌اند. جایی است که هر وقت بخواهی، می‌توانی با کلمه‌ها و عبارت‌هایی از هر دو زبان میان جمله‌هایت پل بزنی، یا شاید به زبانی صحبت کنی و در پس‌زمینه آوای زبان دیگر جاری باشد. تجربه‌ی عجیبی است که خانه‌ام را میان کلمه‌ها پیدا کرده‌ام.

کلمه‌ها نام‌هایی‌اند که ما بر چیزها می‌گذاریم که بفهمیم‌شان، که به جهانی دیگر پل بزنیم و جهانی دیگر را بفهمیم، که بتوانیم جهان درونی خودمان را درک کنیم. کلمه که به میان می‌آید، زیستن در جهان واقعی و وحشتناک و آشفته ممکن می‌شود.

البته که کلمه‌ها خیانتکارند. به ما و ذهن ما خیانت می‌کنند. سوگوارمان می‌کنند؛ سوگوار چیزهایی که از دست می‌روند. لکان کلمه را مرگ دوم می‌داند، مرگ چیزی که با نام‌گذاری از دست می‌رود. کلمه‌ها سوگوارند، سوگوار بخش از معنا که از دست رفته. حتی ما هم وقتی اسمی بر ما گذاشته می‌شود، سوگواریم.

گاهی کلمه‌ها از معنا تهی می‌شوند. به جای پل زدن، همه‌ی پل‌‌ها را خراب می‌کنند و می‌برندت به قعر انزوا. گاهی هم بازی قدرت راه می‌اندازند. ابزاری می‌شوند برای سرکوب، برای عمیق کردن شکاف میان انسان‌ها. با این همه، تفکر ما ناگزیر از مسیر واژه می‌گذرد. از مسیر زبان؛ همان زبان خیانتکاری که سوگوارمان می‌کند.
اما بدون کلمه هم زندگی ممکن نیست. چه وحشتی! بدون کلمه غرق می‌شوی و با کلمه سوگوار.

ما در کلمه‌ها خانه می‌کنیم. گاهی در آن‌ها پناه می‌گیریم. با کلمه‌ها پل می‌زنیم به جهان‌های دیگر، به جهان‌های دور و نزدیک. صدامان را با کلمه به گوش دیگران می‌رسانیم. بعضی کلمه‌ها انیس و مونس ما می‌شوند و از بعضی دیگر فاصله می‌گیریم. انگار نمی‌خواهیم ذره‌ای به ما بچسبند.

حالا فکر کن پای زبانی جز زبان مادری‌ات هم به میان بیاید. آن وقت چه می‌شود؟ انگار دیگر نه در زبان مادری‌ات خانه‌ای داری و نه در زبان دوم. جایی بینابین ایستاده‌ای، جایی پر از تردید و تعلیق، جایی که نمی‌دانی پیامت به مخاطب می‌رسد یا پیش از رسیدن نابود شده است.

گفتم که خانه برای من مکان‌مند نیست و زبان‌مند است. با این حال، زبان و مکان پیوندی آشکار با هم دارند. با حرکت در مکان، زبان هم حرکت می‌کند.
نویسندگان این کتاب هم از حرکت می‌گویند؛ از نوسان میان چشم‌اندازهای مختلف، میان وطنت و کشوری جدید، میان دو زبان؛ از سکنا گزیدن در فضایی بینابینی که سوگواری کلمه‌ها در آن وجهی دیگر هم دارد: هر کلمه‌ی زبان دوم یادآور کلمه‌ای است در زبان مادری‌ات که نمی‌توانی به کارش ببری…

نویسندگانی که نوشته‌هاشان را در این کتاب می‌خوانید، تجربه‌ی زیستن میان دو زبان را از دیدگاه‌هایی متفاوت و با صداهایی متکثر بازگو کرده‌اند؛ تجربه‌ای تکه‌تکه از شکل‌گیری سوژگانی در زبانی دیگر، از خانه کردن در زبانی دیگر و فکر کردن در جایی دیگر: جایی بینابینی.

 

 

١.شدت پریشانی‌ات چقدر است
الماز ابی‌نادر

شدت دردت چقدره؟…
ده یعنی دردی که تحملش را نداری.

 

 

٢.آغوش جاده
پدرم مثل گاوچران‌ها بود
نبیل ابراهیم

 

 

٣.آن‌ها هنوز کلید خانه‌شان را دارند
پیشنهادِ ناممکن خودکشی به اسرائیل
جورج ابراهیم

((کم‌کم متوجه شدیم بچه‌های ما در چنان شرایط بحرانی‌ای متولد می‌شن که آرزویی جز شاهدت ندارن. هدف‌مون این بود که به بچه‌هامون یاد بدیم می‌تونن برای کشورشون زندگی کنند و لازم نیست برای کشورشون بمیرن.))
سرکوبگرت ماهرانه واقعیتی ساخته که در آن نشانی از وجود و هستی خودت نمی‌بینی.
پس به تناقض می‌رسی: تو هستی، بنابراین زنده مانده‌ای، اما زبانی نداری که قصه‌ی جان به در بردنت را بگویی. تلاشت برای بازگویی این قصه‌ به زبان‌های موجود یعنی سپردن عاملیت قصه‌ات به سرکوبگرت و در نتیجه یعنی حذف خودت از قصه…
به اجبار گرفتار مسئله‌ای شده‌ای که تناقضی حل‌نشدنی است…
در هر چهارچوب منطقی، اثبات حل‌نشدنی بودن یک معادله بی‌نهایت ارزشمندتر از رسیدن به راه‌حلی تناقض‌آمیز است. وقتی دو تپانچه روی شقیقه‌ی یک طرف ماجرا گرفته شده- تپانچه‌ای در دست سرکوبگر و تپانچه‌ای دیگر در دست خودِ سرکوب‌شده- صلح از راه گفت‌وگو به دست نمی‌آید.
در هر صورت، همیشه دست توست که به خون آلوده است.
در هر صورت، همیشه خون توست که ریخته می‌شود.

 

 

٤.راهم را که گم می‌کنم
پیاده تا خانه
پائولین قَلدَس

سلام مردهای سیاه‌پوست را پاسخ می‌دهم، چون چیزی که می‌خواهند فقط به رسمیت شناختنِ هستی مشترک‌مان است…
پوست تیره‌ام بار سنگینی است که به دوش می‌کشم و سنگینی‌اش رد پایم را بر پیاده‌روهایی که به خانه می‌رسانندم، حک می‌کند.

 

 

٥.اوهام تسلی‌بخش
ما آن دیگری‌های بامزه هستیم
ربیع عَلَم‌الدین

اساسا چه کسی اجازه‌ دارد قصه بگوید؟

نویسندگانی اجازه دارند حرف بزنند که با فرهنگ غالب همراهند و آن را در آینه‌ای خوش‌آب‌ورنگ منعکس می‌کنند.

نقد فرهنگ لزوما تهدیدی برای آن نیست. وقتی قصه‌ای واقعا تهدید‌کننده باشد، نویسنده‌اش را به حاشیه می‌رانند، یعنی یا در رده‌ی نویسندگان سیاسی قرارش می‌دهند یا او را در جایگاه امن و محترم نویسنده‌ی اقلیت می‌نشانند.

مسئله این‌جاست که افراد معدودی کتاب‌هایی را می‌خوانند که از غربال امپریالیسم رد نشده باشد و حتی اگر بخواهید چنین کتاب‌هایی بخوانید، تعدادشان آن‌قدرها زیاد نیست.

رمان‌های جنگ احساس ناخوشایندی به ما می‌دهند اما باعث می‌شوند خودمان را آدم‌های خوبی بدانیم. ما آد‌م‌های خیلی بدی نیستیم، چون بالاخره ما هم رنج می‌کشیم. (اشاره به رمان‌هایی با موضوع اختلال استرس پساترومای سربازهای آمریکایی بعد از جنگ ویتنام، افغانستان و عراق)

 

ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که همه‌شمول‌تر از گذشته است. افراد بیشتری به درون فرهنگ غالب راه یافته‌اند و مجالی برای سخن گفتن دارند، گرچه صدای همه‌شان به یک اندازه بلند نیست. تنوع صداها هنوز کافی نیست.

چطور به مایی که بیرون فرهنگ غالب هستیم، اجازه‌ی سخن گفتن داده‌اند، البته در مقام دیگری و مهم‌تر از آن به نمایندگی از “دیگری”.

مقصودم این نیست که ما در زمره‌ی ادبیات جهان نبوده‌ایم یا نیستیم. ما با آنچه ادبیات معمول آمریکایی نامیده می‌شود، با آنچه دوست دارم “ادبیات رایج” بناممش، تفاوت داریم. مقصود من این است که دیگری‌های بیشتری هم وجود دارند، دیگری‌های ترسناک‌تر، دیگری‌های ترجمه شده، دیگری‌هایی که تحمل شما را ندارند. مایی که اجاه‌ی صحبت پیدا کرده‌ایم فقط نوک کوه یخ دیگری هستیم. ما آن دیگری‌های بامزه هستیم.
(اشاره به نویسندگانی که در آمریکا زندگی می‌کنند و زاده‌ی آنجا نیستند)

در تعبیر “بامزه” رگه ای از شوخی هست اما مقصودی جدی هم دارم. مایی که در فهرست ادبیات جهان قرار می‌گیریم، همگی اساسا بی‌خطر و اهلی هستیم و در عین حال، آن‌قدر هم بیگانه و اگزوتیک هستیم که خواننده‌مان حس کند آزاداندیش است، نه کوته‌فکر و متعصب. در واقع، ما هم مروج اوهام تسلی‌بخش هستیم، البته برای بخش کوچکی از فرهنگ غالب که علاقمند است خودش را روشن‌فکر بداند.قصد اهانت ندارم… اما نکته این جاست که ما به هدفی خدمت می‌کنیم که احتمالا زیاد درباره‌اش فکر نکرده‌ایم.

رمان من پلی به جهانِ “دیگری بودن” است. (اشاره به کتابش که آن را بازنماینده‌ی جهان عرب می‌دانند)

اجازه دارم حرف بزنم چون پل هستم. احدی در آن سوی پل چنین اجازه‌ای ندارد. اصلا چه کسی می‌خواهد از این پل عبور کند و به دل تاریکی برود و به آن “دیگریِ” تاریک، آلوده شود؟

ما مجازیم حرف بزنیم چون حکمِ راهنمایان مهربانِ گردشگران را داریم. می‌توانیم دست خوانندگانِ اهل مرکزِ امپراطوری را بگیریم، باهم تا میانه‌های پل برویم، نیم نگاهی به آن طرف پل بیندازیم و حتی برای بیچاره‌های آن طرف دستی تکان بدهیم. خواننده با خواندن کتاب‌های ما احساس بهتری به خودش پیدا می‌کند، چون باورش می‌شود که درباره‌ی “دیگری” تعصبی ندارد. ما مروجِ اوهام تسلی‌بخش هستیم.

عاشق اینم که دست دیگران را بگیرم. اگر چنین پلی وجود داشته باشد، دوست دارم خواننده را روی آن پل ببرم… اما مطلوبم این است که نویسندگان دیگری نیز اجازه‌ی حرف زدن داشته باشند؛ انواع و اقسام نویسنده‌ها یا بهتر است بگویم دیگری‌های بیشتر، دیگری‌های دیگرتر.

مسئله امروز فرهنگی‌ است که در آن زندگی می‌کنیم. فرهنگی که دوست‌داشتنی و فریبنده است و برخلاف فرهنگ‌های گذشته، ماهرانه هر انتقادی را درون خودش می‌بلعد… این فرهنگ “دیگری”ها و فرهنگ‌هاشان را می‌پذیرد و دیگری‌ها را بامزه و دوست‌داشتنی و دل‌نشین می‌داند، اما ما هیچ‌وقت کاملا جزئی از این فرهنگ نمی‌شویم.

چطور می‌شود از این چرخه خارج شد؟ نمی‌دانم. من نویسنده‌ام؛ یافتن پاسخ تخصصم نیست.

نقدهای آثارم را که می‌خوانم، متوجه می‌شوم هنوز هم همان راهنمای گردشگران هستم که می‌گوید ((به اون عربای بامزه نگاه کنین. می‌بینین، همه‌شون آدمای بدی نیستن.))

 

 

٦.استعمار خیال
شاید بهتر است اصلا ننویسم
لیلی العمی

در مغرب، زبان فرانسوی فقط یک زبان مهم نبود، زبان قدرت بود. شاخص طبقه‌ی اجتماعی، ابراز طرد یا پذیرش آدم‌ها…

نقش زبان فرانسوی در زندگی‌ام کم‌کم برایم روشن‌تر شد. فرانسوی نوشتن بهایی داشت؛ بار سنگین استعمار ناگزیر همراهش بود و من دیگر نمی‌خواستم چنین باری را به دوش بکشم. دچار نوعی وقفه‌ی نویسندگی عجیب و غریب شدم: اگر نمی‌توانستم به عربی بنویسم، شاید بهتر است اصلا ننویسم…

از نوشتن دست کشیدم، اما نوشتن از من دست نمی‌کشید. تصور می‌کنم که احتمالا ما قصه‌ها را انتخاب نمی‌کنیم، قصه‌ها ما را انتخاب می‌کنند…
بالاخره با خودم فکر کردم (( چرا انگلیسی نوشتن را امتحان نکنم؟)) …

بعد از چند تلاش، متوجه شدم تغییر زبان باعث شده قصه‌هایم را با نگاهی تازه بنویسم… باری که گفتنِ قصه‌های مغربی به زبان فرانسوی روی دوشم می‌گذاشت، وقتی همان قصه را به زبان انگلیسی می‌گفتم، انگار سبک می‌شد.

 

 

٧.بابا و پونتیاک
هرگز به رشته‌کوه‌های لبنان نرسیدم
هدیل غنیم

 

 

٨.صدای آواره
لهجه آخرین تقلای زبان مادری است
ایمان مرسال

……..

 

 

٩.مناسک بازگشت
آن‌ها به لیبی بازمی‌گردند و من در غربت می‌مانم
خالد مطاوع

من و پدر زندگی پدر/ پسری‌مان را در دوری هم ادامه داده بودیم. پیوندی از جنس انتظار و سرخوردگی میان‌مان بود که نه زمان آن را می‌گسست و نه مکان. آن عکس نه غمگینم می‌کند و نه دلتنگ. فقط فرساینده است؛ ملغمه‌ای است از احساس گناه و توجیهِ خود؛ بار سنگینی است بر دوشم در مواجهه با هزاران کار ناتمامِ زندگی.

 

 

١٠.فراموش کرده بودم چقدر کوچک است
ساخت‌وساز روی خاک‌های سست
نعومی شهاب‌نای

اما من که آواره نیستم. تنها زمانی که حس کردم موقعیتی شبیه آواره‌ها دارم، دو باری بود که چیزی از ما دزدیدند. البته که ما بیمه بودیم. ولی آواره که بیمه ندارد. آواره در زندگی‌اش آن‌قدر همه چیزش را می‌بازد که شاید تا آخر عمر هم نفهمد چه بر او گذشته…

کِی دوباره می‌بینم‌شان؟ شاید هیچ‌وقت. شاید هم همیشه…

شب ژاکتم را می‌پوشم تا از خانه بیرون بزنم، شاید از چیزی که جا می‌گذارم، سر در بیاورم. روستایی در کشوری ملتهب و با بیشترین فاصله از جهانی که درباره‌ی سرنوشتش بحث می‌کند. حقیقتا چه می‌دانیم؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *