لحظه‌ی ناب رهایی

گاهی فکر می‌کنم زنجیرهایی که اجزاء هستی رو به هم وصل کردن خیلی حساب شده‌تر از اون چیزی‌ان که فکر می‌کنیم.

دیروز فرصتی دست داد که خیابانی را پیاده زندگی کنم. خلوتی که به ندرت پیش می‌آید و در نوع خودش غنیمتی‌ست در دلِ دوندگی‌های زندگی.

راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم.
و زخم‌هام را قدم زدم.

دقت کردی یه وقتایی دلت می‌خواد یه خیابون تموم نشه و پابه‌پای فکر و خیالت باهات بیاد؟

یه وقتایی انگار باید پاره‌های روح زخمی‌ت رو، دردهات رو اونقدر زیر و رو کنی تا بتونی سر کلافی رو به دست بگیری که انگار بدست اومدنی هم نیست!

 

دستت که به هیچ جا بند نشد، برای ده هزارمین بار که پی بردی همینه که هست؛ به یه آرامشی می‌رسی، به یه سکوتی، به یه تموم شدنی که اشک‌ها و نفس‌هات رو گرم‌تر می‌کنه.

تموم شدنی از جنسِ ادامه دادن.

 

ولی انگار این کنکاشه، این زیر و رو کردنه، این کندن کزاله‌ی زخمه لازمه که به خودی متفاوت‌تر برسیم، به مفاهیمی عمیق‌تر.

صبح اتفاقی فیلم وحشی wild, 2014 رو دیدم، فضای فیلم برام آشنا بود، فیلم به سوی طبیعت وحشی In the wild رو قبلا دیده بودم.

اما بعد از تجربه‌ی دیشب، بعد از رهایی در خیابانی شلوغ که پر از زندگی بود، دیدن این فیلم، تقابل غمی بی‌کران در برابر طبیعتی بی‌کران و فریادهای دختری در دل طبیعت، بیشتر شبیه تراپی بود برام تا هر چیز دیگه‌ای.
آهنگ پایانی فیلم رو دو بار گوش دادم. اومدم آهنگ رو سرچ کنم تو گوگل که پیام دوستی رو دیدم که داشت از گروهی جدا می‌شد که حالش بهتر شه!

براش اون لحظه‌ی نابِ رهایی رو آرزو کردم و بازگشت به خود!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *