لحظاتی از اردیبهشت ماه

نسیم خنکی به سر و صورتم می‌خورد، حتی گاهی احساس می‌کردم هوا کمی سرد هم شده بود!

دور کوتاهی زده بودیم توی محله. دلم می‌خواست راه بروم کمی ولی پسرم خسته بود و برگشتیم. به مجتمع که رسیدیم، من ماندم توی محوطه و بالا نرفتم. گوشه‌ای دنج روی صندلی‌های سنگیِ گوشه‌ی محوطه نشستم. هوا تاریک شده بود. نسیم لابه‌لای سبزه‌هایی که بین سنگفرش محوطه سبز شده بودند می‌پیچید. سبزه‌هایی با رنگ سبز کمرنگ و زرد و به شکلی کاملا وحشی بدون اینکه کوتاه و مرتب شده باشند و سنگ‌هایِ درشتی با اشکال مختلف و در ابعاد بزرگ که به شکلی کاملا نامنظم از بقیه سنگ‌ها قرار گرفته‌اند.

دلم نمی‌خواست به خانه برگردم. نیاز به کمی رهایی داشتم، نیاز داشتم کمی دور باشم هم از کار پروژه و ویرایش آن و هم تمرین‌های دیگر و کارهای پایان‌ناپذیر خانه.

به فضای سبز و دایره‌ شکلِ دور فواره که مملو از درختچه‌های زیبا و گل‌بوته‌های زیباتری است، نگاه کردم، به شلنگ سیاه بزرگی که به شیر آب وصل بود و جمع نشده روی زمین افتاده بود، به پنجره‌های رو به محوطه‌ی بعضی واحدها که برخی روشن بودند و برخی خاموش، برخی پرده‌هایشان کشیده شده بود و برخی گوشه‌‌ی پنجره جمع شده بود و بخشی از لوستر یا تابلویی معلوم بود و به تکه پاره‌های ابر در  آسمانی که نمی‌دانم چرا توسی رنگ به نظرم می‌آید!

 

فکر می‌کردم به خبرهای دردناک و فضای ملتهب این روزهای جامعه، به شرایط اقتصادی و اجتماعی که هر روز سخت و سخت‌تر می‌شود، به آزمایش هورمونی که صبح دادم و مشکلی که در جواب ازمایش ماه قبلم بوده و در آزمایش سال قبل هم، ولی کسی متوجه آن نشده بود و چقدر برایم دردسر شده بود همین مدت، به کم دقتی‌های این روزهایم، به تنهایی‌ها و جلو رفتن‌ها و ایستادن‌ها و گاه حتی عقب‌گردهایم، به دل‌نگرانی‌هایی که گاهی سراغم می‌آیند، به روز معلم و دورهمی امروز عصر در آموزشگاه، به همه‌ی اتفاق‌های سال‌های اخیر، به رفتن‌ها، رها کردن‌ها، از دست دادن‌ها، بدست آوردن‌ها، تغییر مسیرها، دلتنگی‌ها، ادامه دادن‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها، به نقش‌هام در زندگی، در جامعه، به اینکه شرایط جامعه مثل پس‌زمینه‌ای تاریک و سیاه به حتی شیرین‌ترین لحظات که به سختی بدست آورده‌ایم و چند برابر آدمی در آن سوی جهان بهایش را پرداخته‌ایم، می‌چسبد. به این شرایط سخت اجتماعی که مثل موریانه‌ای به جانمان افتاده، که دارد از درون می‌خوردمان.

 

گاهی آدم‌ها می‌آمدند و گاه می‌رفتند. بعضی‌ها کیسه‌ای همراهشان بود که میوه‌ای، نانی، غذای سفارشی چیزی در آنها بود. بعضی‌ها متوجه حضور من در محوطه می‌شدند و بعضی‌ها نه. دو خانم آمدند کمی آن طرف‌تر نشستند، خستگی‌شان که در رفتن، سمت خانه‌هایشان رفتند.

تمرکزم روی هیچ چیز و هیچ کسی نبود. فقط می‌خواستم لحظاتی در بهشت کوچکی که اکبر آقا، سرایه‌دار افغان مجتمع، گوشه‌ای محوطه‌ی مجتمع ساخته لذت ببرم. به یاد بیاورم و در دل اینهمه زیبایی از یاد ببرم.

تا اینکه دانه‌های ریز باران روی صورتم خورد و به یک آن اشکم سرازیر شد.

 

و فکر کردم ما باید بپذیریم شرایط را و حتی اگر شده قدم‌های کوچک اما موثرتری برداریم. قدم‌هایی که از مسیر آگاهی، کار گروهی و امید و صبر و همدلی می‌گذرد.

و می‌دانیم در دل هر پذیرشی، تلورانس و گستره‌ی وسیعی از احساساتِ متنوع هست، دلتنگی، دلخوری، خشم، اندوه، کلی چرا و اگر و اما و ای کاش و شاید و باید و … هم هست.

ایران روزهای سختی می‌گذراند و قطعا روزهای سخت‌تری پیش رو دارد. ولی باید از دل این سختی‌ها گذشت و قوی‌تر بیرون آمد. شرایط کنونی یک شبه بوجود نیامده که بخواهد یک شبه رفع شود.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *