قلعه‌ی دنیا

به روزهای نه چندان دوری فکر می‌کنم که در تاریک‌ترین، تاریک‌ترین، تاریک‌ترین و تاریک‌ترین روزهای زندگی‌ام بودم و دریچه‌ای از نور به رویم باز شد.

آن هم درست زمانی‌ که به یک باره از دنیا، که قلعه‌ای با دروازه‌های عظیم و غیرقابل نفوذ بود پرت شده بودم بیرون و هیچ راهی به درون قلعه نبود.

و من پشت دروازه‌های بسته و  دیوارها و ستون‌های سنگی این دژ خودم را تنهاترین، ضعیف‌ترین و ناتوان‌ترین انسان روی کره‌ی زمین می‌دیدم.

در آسیب‌پذیرترین شرایط روحیِ خودم بودم و آنقدر درگیر دویدن و نشدن و نرسیدن و اگر و اما و حالا نه، شده بودم که با اشاره‌ای راهم را می‌گرفتم و می‌رفتم، با اشاره‌ای فرو می‌پاشیدم. جالب اینکه جاهایی هم که فرصت‌هایی پیش آمده بود، به خاطر شرایط زندگی‌ام، کنارشان گذاشته بودم!

 

دنبال ریسمانی بودم که مرا از سقوط حتمی نجات دهد، دنبال طنابی که به آن دست برسانم و به زندگی برگردم.

دنبال دریچه‌ای، درِ بازی، تونلی، راه نفوذی‌ای که به زندگی برگردم. روی لبه‌ی تیز و مرتفعِ دنیا بودم و تنها یک اشاره کافی بود که به یک سمت کشیده شوم.

 

به خودم می‌گفتم: فقط کافیه سر پا شی شهلا. فقط کافیه بلند شی. همینکه بتونی روی پاهات بایستی، بقیه‌ش رو یه کاری می‌کنی. دوام بیار دختر!

 

دوام آورده بودم و بالاخره دریچه‌ای باز شده بود، دریچه‌ای از جنس نور.

از آن به بعد مهمانِ موجی از نور شدم، سیال، سبک و پر امید.

چشم‌هام را که باز کردم در سرسرای قلعه بودم. نه تنها قوای از دست رفته‌ام را بازیافته بودم، بلکه احساس قدرت بیشتری می‌کردم  آن هنگام که سبدی از واژه تعارفم کردند و من دل به واژه‌ها سپردم و این بار جورِ دیگری عاشق واژه‌ها شدم!

 

عکس از:

didehgah_elham@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *