قسمتی که دیده نمی‌شود، ارسلان جوانبخت

… به مأمور سرشماری گفتم:

افزوده شدن بر جمعیت

آیا جهان را خالی‌تر نکرده است؟

به ویرانه‌های قدیمی می‌روم

و بر دیوارهایش دست می‌کشم

صداهایی که سال‌ها پیش

در اتاق‌هایش پیچیده

به انگشت‌هایم می‌چسبند

 

به قبرستان می‌روم

و کفش‌هایم

از صدای گریه‌های ته‌نشین شده بر سنگ‌قبرها

خیس می‌شود.

 

به صدا فکر می‌کنم

به انعکاس صدا

که با این همه کوه تکه‌تکه شده در دل ساختمان‌ها

به هزار قطعه‌ی سرگردان تبدیل می‌شود

به صدای فریاد معترضان

که تن به تکه‌تکه شدن نداد

و از شهر خارج شد

و به ما

که خواب جنگل را دیگر

تنها از روی عکس‌های توی لپ‌تاپ می‌بینیم

 

دوریم از کوه‌ها

و هیچ کس نمی‌داند

آن همه فریاد که در خیابان زده‌ایم

کی به سمت‌مان بازخواهند گشت.

… ما نیمه تمام مانده‌ایم

نیمه تمام زندگی کرده‌ایم

و هر بار که نیمه‌های دیگرمان را در آدم‌های دیگر

و هر بار که نیمه‌های دیگرمان را

در آینه‌ها دیده‌ایم

تنها غمگین‌تر شده‌ایم

ما که عاقبت یک روز

قَدمان به خودکشی نخواهد رسید

و صندلی زیر پاهایمان خواهیم گذاشت.

… شک کرده‌ام به شک

به خودم، به آدم‌ها

که چطور در وقت گرسنگی

زبان‌شان – این تکه گوشت قرمز- را

قورت نمی‌دهند

و هیچ از اسکلتی

که در تن‌شان دفن  شده، نمی‌ترسند!

 

چه کسی در ما مرده؟

چه کسی در ما پوسیده است

که حالا از او تنها اسکلتی به جا مانده؟

… آن سوی خط مردی‌ست

با چند ساعت تأخیر

با چشم‌ها و دهان به تعویق افتاده

مردی که معتقد است سازمان ملل باید

تمام اعضایش را

به سازمان اهدای عضو هدیه کند

و از کنار هم چیدن تکه‌های بریده‌ی روزنامه‌ها

خبرهای جدید می‌سازد…

… مردی مسری

که به هر کس و هر چیز سرایت می‌کرد

مردی که قرنطینه بود در خودش

 

از ستون روزنامه‌ای بالا رفت

و جهان را برای آخرین بار تماشا کرد

و از ارتفاع بلند آهنگی که دوست داشت

پایین

پرید.

…و چرا هیچ کس نمی‌داند اشیا

پراکنده‌تر از آن‌اند که در یک شکل خاص جا بشوند؟

 

انتظار هیچ گونه جوابی نبود؛

مگر چند درصد از ما می‌دانستیم که انسان

موجودی‌ست پر از فرارهای مکرر از خود

که انسان موجودی‌ست

پر از جا نشدن‌های مداوم در خود.

 

ما رشد نمی‌کردیم

ما بزرگ نمی‌شدیم

و قد کشیدن، تنها

تقلای بی‌وقفه‌ی دست‌ها و پاهایمان بود

برای فرارکردن از ما

برای دور شدن از ما.

قسمتی که دیده نمی‌شود

همیشه غمناک‌تر است

مثل مرگ که قسمتی از زندگی بود

و بدون آن که دیده شود

لباس‌هایش را بر تن‌مان پوشاند.

 

مثل تو

که قسمتی از ما هستی

و در تمامی عکس‌های بعد از مرگ

سفید پوشیده‌ای

آن قدر سفید که دیده نمی‌شوی.

 

مثل حروف بعد از “ی”

مثل حروفی که نمی‌توان نوشت

نمی‌توان تلفظ کرد

و تنها می‌توان سکوت کرد با آن‌ها

در غصه‌های بزرگ

در زخم‌های عمیق.

… نگران وجودم هستم

نگران لایه‌های از خودم

در آلبوم‌های عکس و پروفایل‌های مجازی

نگران قسمتی از وجودم

در زیر پوست آدم‌های دیگر

و بیشتر از همه نگران قلبم

که چگونه باید

به دورترین قسمت‌هام خون برساند.

 

نگرانم و با خودم فکر می‌کنم آیا

ماشین‌های انتقال خون

می‌توانند کار رگ را انجام دهند؟

خیال می‌کنم نگاه کرده‌ام به آینه

وقتی به دیوار نگاه می‌کنم

وقتی به سنگ

وقتی به آب

وقتی به اسب

 

دیوارهای زیادی در من است

سنگ‌های زیادی

آب‌ها و اسب‌های زیادی

و هر چه به آینه خیره می‌شوم

نمی‌توانم قسمت انسانی‌ام را ببینم.

… و این سایه که بر روی زمین ریخته آیا

قسمتی از درون من نیست که سرریز شده است؟

قسمتی از کوهی که فوران کرده باشد قبلا؟

ارتباط میان قلب در بخش سی‌سی‌یو

و خون‌های در قسمت انتقال خون در چیست؟

و چرا هیچ خونی

در راهروهای بیمارستان جاری نیست؟

 

ارتباط میان نقاش و

قسمتی از نقاشی که از تابلو بیرون مانده است

و آیا نقاش

نمایشگاه متحرکی از تابلوهای مختلف نیست

که در زیر پوستش پنهان شده‌اند؟

 

ارتباط میان حال من و

لباس‌های آویزان بر بند

که هر روز آب‌شان می‌دهم تا خشک نشوند

در چیست؟

 

ارتباط میان حال من و

فکر کردن به عقابی

که به قصد شکار سایه‌ی خود

به سمت زمین خیز برداشته است.

 

حالم بد است

و می‌خواهم سایه‌ام را

مانند لباسی به تن کنم

و برای همیشه در تاریکی خود گم بشوم.

… تعجب نداشت این که

گریه‌اش پیر شده بود

خودش جوان

و خنده‌اش همچنان خردسال

او که سه نسل را در خودش جا داده بود.

… چطور می‌شود از خود نپرسید

از کدام زخم است این همه خون

که در رگ‌های ما جاری‌ست؟

… چیزهای زیادی را از دست داده بودم

و تنها سگم مانده بود

که نمی‌دانستم این همه علاقه‌اش به من

به خاطر خودم بود یا استخوان‌های زیر پوستم.

 

حال قصابی را داشتم

که ساعت‌ها به تنش خیره مانده بود

به گوشت‌های زیر پوستش!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *