فیلم FORCE MAJEURE

فیلم لحظه‌های درخشانی داشت از پرده برداشتن از غریزی‌ترین بخش وجود ما برای حفظِ بقاء گرفته تا ارتقاء آن، تحت عنوان فداکاری، محافظت از عزیزانمان.

فیلم در چنان بزنگاهی خِفت مخاطب را می‌گیرد که فقط پایانی خوش می‌تواند اجازه‌ی فرو دادن آن بغض لعنتی را بدهد تا بتوان نفس کشید.

به عزیزی که با هم فیلم را دیدیم گفتم: مسافرت که نبود برای بچه‌ها، زۆخ بود. و زۆخ در زبان کُردی یعنی کوفت و زهر مار، درد و رنجِ فراوان.

یاد زمانی افتادم که مادرِ مادری‌ام به خانه‌ی ما آمده بود.

یکی از زیباترین اوقات کودکی‌مان، زمانی بود که بزرگی چند روزی برای دیدن ما می‌آمد. قانون‌ها را می‌شد هرازگاهی شکست، دور زد، نادیده گرفت. سختگیری‌ها کمتر می‌شد و خلاصه از هفت دولت آزاد بودیم!

یکی از شب‌های که مادربزرگ خانه ما بود، زلزله آمد. تابستان بود و در و پنجره‌های قدی‌ای که به حیاط راه داشتند، همه باز بودند. طبیعتا هرکس از نزدیک‌ترین راه از ساختمان بیرون زد.

درست خاطرم نیست مامان یکی از ما را بیرون آورده بود یا از ترس بیرون زده بود.

چند دقیقه‌ای گذشت تا متوجه غیبت بابا و مادربزرگ شدیم. و چند دقیقه‌ی دیگر هم گذشت تا بابا آرام آرام، با مادربزرگ بیرون بیاید. همراهی‌اش کرده بود و پابه‌پایش آمده بود.

بارها به آن شب و عکس‌العمل مامان خندیده بودیم و به بابا افتخار کرده بودیم ولی هرگز به آنچه بر مامان و مادربزرگمان گذشته بود فکر نکرده بودیم، مخصوصا بر مادربزرگ!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *