فیلم شکار(The Hunt)

فیلم شکار(The Hunt)
به کارگردانی توماس ویتنبرگ. سال ٢٠١٢

همیشه شنیده‌ایم، می‌گویند: حرف راست رو از بچه بشنو چون بچه پاک و معصومه و دروغ نمیگه.

تمرکز فیلم شکار روی این قبیل تفکرهای پذیرفته شده از طرف جامعه است. اما آیا کودکان در دام توهمات و دنیای خیالی خود قرار نمی‌گیرند؟ آیا کودکان مرز واقعیت، دنیای خیالی، دنیایی را که دوست دارند و حتی دوست ندارند، را می‌شناسند؟ آنها تحت تاثیر محیط، تخیلی را واقعیت نمی‌پندارند؟ آیا گاهی نیاز ندارند به هر قیمتی جلب‌توجه کنند و حاضر نیستند آن موقعیت را از دست بدهند؟ آیا توانایی و تحمل تبعات اعتراف به دروغ‌شان را دارند؟ آیا می‌دانند حرفشان چه بارمعنایی وحشتناک و نتایج وحشتناک‌تری خواهد داشت؟ ممکن است خانواده‌ای را از هم بپاشد، دوستی چندین ساله را ازبین ببرد، حتی جرقه‌ی دشمنی طولانی‌ مدتی ایجاد کند؟ و هزاران سوال دیگر…

چه بسا ما بزرگسال‌ها هم در دام خیلی از این مشکلات خواهیم افتاد. حتی خاطرات ما مدام تحت تاثیر حالات روحی زمان حال ما قرار دارد و بدون اینکه متوجه باشیم با جهان‌بینی اکنون‌مان آنها را تعریف می‌کنیم!

داستان از اینجا شروع می‌شود که مربی مهد کودکی به نام لوکاس متوجه می‌شود که برای دختربچه‌ی صمیمی‌ترین دوستش، کلارا، جایگاهی ویژه پیدا کرده است. زمانیکه کادوی قلبش را پس می‌دهد هرگز فکر نمی‌کند، تاوان بزرگی برای اینکار پرداخت خواهد کرد. اعتماد کلارا خدشه‌دار شده و حرف‌هایی تحت تاثیر صحنه‌هایی که برادرش و دوستش به او نشان می‌دهند، می‌زند و اتهامی به لوکاس وارد می‌شود. که با یک کلاغ چهل کلاغ مدیر و روانشناس و … جرقه‌‌ی دشمنی زده خواهد شد. با شیب تندی همه‌‌چیز بر علیه‌ لوکاس پیش می‌رود و زیر قضاوت بی‌رحمانه در آستانه‌ی له شدن است. حتی نامزدش را از خانه بیرون می‌اندازد.
با اینکه پلیس متوجه بی‌گناهی او می‌شود اما مردم روستا او را نمی‌پذیرند و او را تا مرز انزوا پیش میبرند. طوری‌که پسرش، مارکوس، را که میخواست سرپرستی‌اش را به عهده بگیرد نزد مادرش می‌فرستد. سگش، فَنی، را که برای انتقام کشته‌اند به تنهایی دفن می‌کند.
ماجرا به همین شکل پیش می‌رود تا شب سال نو که بعد از دعوای مفصلی در فروشگاه روستا به کلیسا می‌رود. در حین دعوا عینک لوکاس شکسته می‌شود، عینکی که شاید حجابی بر نگاه او بود. نگاهی که می‌توانست بی‌گناهی‌اش را ثابت کند به دوستش تئو. تئو که همیشه از نگاهش می‌فهمید راست می‌گوید یا دارد چیزی را مخفی می‌کند. در کلیسا تئو به بی‌گناهی او ایمان می‌آورد و…
بعد از گذشت یک سال، لوکاس با پسر و نامزد و دوستانش جشن شکار پسرش را می‌گیرند. و مارکوس تفنگی هدیه میگیرد از پدر و جمله‌ی ((روزی که پسر مرد می‌شه و مرد پسر می‌شه)) مدام تکرار می‌شود. شاید این جمله کلیدی باشد برای صحنه‌ی پایانی فیلم.
در صحنه‌ی پایانی گلوله‌ای توسط فردی ناشناس به سمت لوکاس شلیک می‌شود، گلوله به درخت برخورد می‌کند اما حاوی پیام بزرگی است برای لوکاس. ماجرا هنوز پایان نیافته و روزی بالاخره انتقام نهایی گرفته می‌شود.
فرد تیرانداز می‌تواند برادر کلارا باشد که خوشه‌ی خشم پدر به او رسیده، اشاره به جمله‌ی جشن شکار، یا فرد دیگری از جامعه که هنوز از لوکاس دل‌چرکین است و بی‌گناهی او را قبول ندارد.

انتقام و قضاوت از محورهای اصلی فیلم هستند. از طرفی تقابل راست و دروغ- خیر و شر- شکار و شکارچی از برجسته‌ترین تقابل‌های فیلم شکار هستند.
پایان

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *