فیلم ابدیت و یک روز (Eternity and a Day)

فیلم ابدیت و یک روز

فیلمی از تئو آنجلوپولوس که در سال١٩٩٨ساخته شده است.

فیلم آخرین روز زندگی شاعری تنها و بیمار، الکساندر، را که به زندگی کودک مهاجر آلبانی‌‌تباری گره می‌خورد، به تصویر می‌کشد. حس مسئولیت نسبت به سرنوشت کودک، شاعر را از آخرین سفرش منصرف می‌کند. او همزمان با اتفاق‌هایی که برایش می‌افتد، سفری به گذشته و خود دارد. در صحنه‌ی زیبایی در پایان فیلم تمام شب را پشت چراغ قرمز چهارراه می‌ماند و دم صبح به خانه‌ی کنار ساحل که سرشار از خاطراتش است، می‌رود.

فیلم با دیالوگ دو کودک شروع می‌شود:
-داریم می‌ریم غواصی ‌‌تا یه شهر تاریخی رو ببینیم. بعدش می‌ریم بالای صخره و به کشتی‌هایی که میان خوش‌آمد می‌گیم. از شهر تاریخی چی می‌دونی؟
-پدربزرگ می‌گه اون یه شهر زیبا بوده که زیر آب رفته به خاطر زلزله و قرن‌هاست که زیر دریا خوابیده. اون هر ماه یک بار سر از آب بیرون می‌آره و برای یک مدت خیلی کم – وقتی که صبح ستاره‌ها افسوس می‌خورن که باید زمین رو ترک کنن- (اون شهر زیبا) می‌ایسته و به فکر فرو می‌ره و بعد همه‌چی می‌ایسته. زمان هم می‌ایسته.
-زمان. اون چیه؟
-پدربزرگ می‌گه: زمان بچه‌ایه که تو ساحل تخته‌نرد بازی می‌کنه.
با شنیدن این جمله‌ها تا حدی با فضای فیلم آشنا می‌شویم افسوسِ ستاره شاید به نوعی اشاره به افسوس شاعر در اخرین ساعت‌های زندگی‌اش دارد، به خصوص نسبت به ارتباط با همسرش آنا، مرگ مادرش در غیاب او و…

همانطور که در قدم زدن‌هایش کنار ساحل این جمله‌ها را زمزمه می‌کند:
چقدر همه‌چیز زود گذشت.
چه رنجی…
سماجت من برای یاد گرفتن، برای دانستن.
و بعد تاریکی.
سکوت در اطرافم.
سکوت.

این سایه‌های روحانی قایق‌ها
و عبور ناگهانی‌‌ در آسمان
این بودنِ با معشوقه‌ها درمیان دشت‌ها
به هنگام افول خورشید
و وعده‌ی ریاکارانه‌ی بهار
تمام‌شان کاری کردند تا باور کنم که
قبل از پایان زمستان

نباید هیچ‌چیزی تمام شده باشد
[تنها افسوس من، آنا
اما آیا فقط همین یک افسوس است؟]
همه‌ی (شعرها) رو روی چرک‌نویس رها کردم، به شکل کلمات درهم شکسته‌ی پخش‌و‌پلا…

الکساندر که سال‌های اخر زندگی هنری‌اش را وقف تصحیح کتابِ زندانی آزاد یا محصور آزاد اثر سولوموس، شاعر بزرگ یونانی قرن نوزدهم که در ایتالیا بزرگ شده بود و زندگی می‌کرد، و تکمیل شعر نیمه تمام او می‌کند. در صحنه‌ای اقرار می‌کند: شاید نمی‌تونم کلمه پیدا کنم.

می‌دانیم کتاب سولوموس از سه شعر حماسی تشکیل شده که شعر سوم ناتمام مانده است.

الکساندر بالاخره داستان سولوموس را برای پسربچه می‌گوید:
یه روز سولوموس فهمید، یونانی‌ها که تحت سلطه‌ی عثمانی بودن، سلاح به دست گرفتن تا دوباره آزادیشون رو به دست بیارن. پس در وجودش یه حسی از کشور از دست رفته‌اش، دوران بچگی‌اش در جزیره و چهره‌ی مادرش که هنوز اونجا زندگی می‌کرد، بیدار شد.
اون دیگه آرامش نداشت. راه می‌رفت. هذیان می‌گفت. هر شب خواب مادرش را می‌دید تو لباس عروسی که اون رو صدا می‌زد.
– من تصمیمم رو گرفتم. می‌رم یونان. نمی‌تونم اینجا بمونم. بعد از اینهمه سال یونان سلاح بدست گرفته. یک شاعر چی کار می‌تونه بکنه؟ آوای انقلاب رو سر بده؟ برای مرده‌ها سوگواری کنه؟ چهره‌ی از دست رفته‌ی آزادی رو فریاد بزنه؟
او با قایق برگشت به یونان و جزیره‌ی خودش. چهره‌ها را شناخت. رنگ‌ها، عطرها، خانه‌اش. اما نمی‌توانست به زبون اون‌ها صحبت کنه. او می‌خواست آواز انقلاب رو بخونه. اما نمی‌تونست به زبان مادریش صحبت کنه. رفت بین مردم در مزارع، روستای ماهی‌گیران. کلماتی که می‌شنید رو یادداشت می‌کرد و بابت اون‌هایی که برای بار اول می‌شنید پول پرداخت می‌کرد. خبرش همه‌جا پخش شد.
((شاعر کلمات را می‌خرد))
بعد از اون، هرجا که می‌رفت فقیرهای جزیره جمع می‌شدند، پیر و جوان، دنبالش می‌کردند تا کلمات رو بهش بفروشن.
کلماتی چون پرتگاه، معطر، شبنم، رود، بلبل، آسمان، موج، دریاچه، ناشناس، بو، مجنون و…
و او ((سروده‌ی آزادی)) رو نوشت. البته شعرهای دیگری هم نوشت از جمله شعر طولانی و ناتمامش که اسمش رو گذاشته بود ((زندانیِ آزاد)). او بقیه‌ی زندگیش رو صرف کامل کردن این شعر کرد اما هرگز کاملش نکرد. او چند کلمه کم داشت.

در صحنه‌ای که الکساندر در خیال با مادرش صحبت می‌کند. دلیل تلاش برای به اتمام رساندن شعر شاعر یونان را تا حدی متوجه می‌شویم. او در دیالوگی با مادر می‌گوید: مادر چرا، چرا هیچ‌چیز اونجوری که می‌خوایم نمی‌شه؟ چرا، چرا ما باید بپوسیم، درمانده شیم؟ چرا حس در خونه بودن رو، فقط وقتی به زبون خودم صحبت می‌کنم، دارم؟ زبان خودم. وقتی کلمات گم شده رو پیدا می‌کنم، یا وقتی که کلمات فراموش شده رو از سکوت بیرون می‌کشم. چرا فقط در اون حالت می‌تونم صدای قدم‌هام رو تو خونه بشنوم؟
گویی الکساندر غریب بودن، ناشناس بودن، تنها بودن را با تمام وجودش حس می‌کند. و این مضمون در چند جای دیگر فیلم هم مطرح می‌شود.
برای مثال در صحنه‌ای که پسربچه می‌رود و کلمه‌ی غریبه (( ناشناس، مهاجر)) را می‌آورد و به ازای آن از الکساندر پول می‌گیرد و بعد اقرار می‌کند که این کلمه را از مادر و زنان روستا شنیده است!
یا در پایان فیلم که الکساندر کلمه‌‌ی سنیتیس(غریبه) را همراه کلمه‌های اَلِثیا(حقیقت)، کورفولامو(گل کوچک من)، اگو(من)، آرگادینی(خیلی دیر) تکرار می‌کند که همه‌ی این کلمات اشاره به مضامین مطرح شده در داستان فیلم دارند.
تنهایی و غریب بودن در زندگی همسایه‌ی ناشناس که جواب موسیقی الکساندر را با موسیقی میدهد، همچنین درزندگی، مستخدم الکساندر، پسربچه، دوستش سلیم و بقیه‌ی بچه‌های مهاجر که نهایتا به کشور خود برمیگردند هم دیده می‌شود. به خصوص در ترانه‌ای ،از زبان مام میهن، که پسربچه هربار بخشی از آن را می‌خواند.

پرنده‌ی تبعیدی کوچک و ناراحت
کشور خارجی برای داشتن تو خوشحاله
و من شوق (بازگشت) تو را دارم
چی می‌تونم برات بفرستم
گل کوچک من؟
اگه برات یه سیب بفرستم، پلاسیده می‌شه
اگه برات یه بِه بفرستم، خشک می‌شه
یه خوشه انگور سفید،
دونه‌هاش تو راه می‌ریزه
برات یه قطره اشک می‌فرستم…

گویی داستانی که ابتدای فیلم از زبان پسربچه‌ها شنیدیم در مورد شهری زیبا در جزیره و رفتن سولوموس به جزیره‌ی زادگاهش مهر تاییدی‌ است بر این مسئله. جزیره‌ نمادی از تنهایی است، دور افتاده از سایر خشکی‌ها که با آب احاطه شده است. توجه داریم دریا عنصری مهم در داستان ابدیت و یک روز ایفا می‌کند.

در طول خط روایت رابطه‌ی زیبایی بین الکساندر و پسربچه شکل می‌گیرد طوریکه پسربچه لب مرز از خودش و اتفاق‌هایی که برایش افتاده می‌گوید و زمانیکه پسربچه برای خداحافظی می‌آید، الکساندر از او می‌خواهد دو ساعت قبل ازرفتنش را با او بگذراند. با هم دیالوگ زیبایی که بین آنها رد و بدل می‌شود را بخوانیم:

پسربچه: تو هم بری، من هیچ‌کس رو ندارم.
الکساندر: داری. به زودی یه سفر بزرگ می‌ری. دروازه‌ها. دنیای پهناور.
پسربچه: خدانگهدار.
الکساندر: پیش من بمون. دو ساعت تا اومدن قایقت مونده. من همین امشب رو دارم. پیش من بمون.
پسربچه: من می‌ترسم.
الکساندر: منم مثل تو می‌ترسم. پیش من بمون. پیش من بمون. پیش من بمون.

و در ادامه سوار اتوبوس می‌شوند. اتوبوس نمادی از دنیا است که افراد مختلف به آن وارد و خارج می‌شوند. و هرکس بنابر ویژگی‌ها و شخصیتش چیزی برای آن می‌آورد یا چیزی می‌برد. مرد انقلابی با پرچم قرمز که بلافاصله روی صندلی اتوبوس به خواب می‌رود. خواب هم شاید نمادی باشد بر شرایطی که مرد دارد. حتی متوجه ورود و خروج زن و مردی که مسئله‌شان عشق و حسادت و هنر است نمی‌شود. دسته گل مرد عاشق را که زن کف اتوبوس انداخته، مرد دیگری برمی‌دارد و پیاده می‌شود. جوان‌های موزیسینی وارد اتوبوس می‌شوند که اهنگ زیبایی می‌نوازند و نهایتا شاعر یونانی سوفولوس وارد اتوبوس می‌شود که شعر زیر را می‌خواند:

خاموش شدن آخرین ستاره در سپیده‌دم
بشارت نورانی‌ترین آفتاب را می‌دهد
نه ابری در سفر بود
نه توده‌ای از مه
در پهنه‌ی آسمان بی‌کران
آنجا نسیمی می‌وزد
که صورت را نوازش می‌دهد
و گویی در اعماق قلب من نجوا می‌کند
((زندگی شیرین است))
و
((زندگی شیرین است))

.سه دورچرخه‌سوار زردپوش که چند بار دیده می‌شوند می‌توانند نماد سه مرحله‌ی زندگی بشر تولد، زندگی و مرگ باشند و مرد بلیت‌فروش هم نماینده افرادی است که جز کارشان نه کسی را می‌بینند و نه چیزی را.

.زمان فیلم فصل زمستان است و همچنین زمستان در شعری که الکساندر کنار ساحل زمزمه می‌کند(( قبل از پایان زمستان نباید هیچ‌چیز تمام شده باشد)) اشاره به پایان دوره‌ای و شروع دوره‌ی جدیدی دارد که در شعر بالا این پایان به خاموش شدن آخرین ستاره، پایان شب، اشاره دارد. این پایان را در غرق شدن بچه در دریا و تصادف مرگ‌بار سلیم و حرف‌هایی که پسربچه موقع عزاداری می‌زند، هم می‌بینیم. پایان‌هایی که همراه ترس، دلهره و افسوس هستند. ولی همیشه امیدی در آنها موج می‌زند.

٭٭٭
با هم جمله‌های قابل‌ تأمل از فیلم را می‌خوانیم:

٭دکتر: نسل من با خوندن کتاب‌ها و شعرهای شما بزرگ شده.

٭پسربچه: لبخندت رو می‌بینم ولی تو ناراحتی.

٭پسربچه: ای سلیم!
چقدر حیفه که امشب نمی‌تونی با ما باشی.
ای سلیم! من می‌ترسم.
سلیم دریا خیلی بزرگه.
اونجا چه چیزی انتظار ما رو می‌کشه سلیم؟
اونجایی که همگی خواهیم رفت، چه شکلیه؟
کوه یا دره
پلیس یا سرباز
ما هیچ‌وقت جا نمی‌زنیم
الان تمام چیزی که می‌بینم دریاست
دریای بی‌پایان.
در شب مادرم رو جلوی در دیدم، غرق در اشک. کریسمس بود. زنگ‌ها به صدا در آمدند. کوه پر از برف بود.
اگه فقط اینجا بودی و با ما حرف می‌زدی، از تمام اون دروازه‌ها، مارسی، ناپل، از این دنیای پهناور.
ای سلیم! حرف بزن! با ما حرف بزن از این دنیای پهناور.
ای سلیم! حرف بزن. با ما حرف بزن.

٭ما به روش‌های جدید بیان هنری نیاز داریم ماریا که اگه پیداشون نکنیم، بهتره حرف نزنیم.

٭الکساندر: بهم بگو. فردا چقدر طول خواهد کشید؟

٭الکساندر: یک‌ بار ازت پرسیدم چقدر طول می‌کشه تا فردا برسه. تو به من گفتی ابدیت و یک روز.

٭آنا: کنون برای تو می‌نویسم و در برابر دریایم. دوباره و دوباره برای تو می‌نویسم. با تو سخن می‌گویم. یک روز، وقتی که تو این روز را به یاد بیاوری، به یاد می‌آوری که با چشمانی کاملا باز (این روز را) نگاه می‌کردم و با هر دو دستم (آن را) در آغوش کشیده بودم. من اینجا منتظرت هستم، لرزان. این روز را برای من باش.

٭آخرین شعر الکساندر:
عبور من به دیگر سو امشب
با کلماتی که برایت می‌آورم
تو آنجایی
و همه‌چیز درست است
و (همه‌چیز) در انتظاری برای حقیقت.

پایان

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *