فقط روزهایی که می‌نویسم، آرتور کریستال

.فقط وقتی می‌نویسم فکر می‌کنم…میشل دُ مونتنی

+++++

١.سخن‌گوی تنبل‌ها

چرا موفق نبودن آسان نیست؟

 

.یکی از خطرات خواندن کتاب‌های مناسب در سن نامناسب، احتمال اشتباه گرفتن خالق با مخلوق است.

.جاه‌طلبی بدون انرژی به چه درد می‌خورد؟ چیزی غیر از خیال‌بافی است؟

.بعضی از پسرها و دخترها نویسنده می‌شوند چون تنها دفترِ کاری که دوست دارند، داخل سرشان است.

.احساس نارضایتی کلی نسبت به جهان که ریشه‌ی همه‌ی نوشتن‌هاست می‌تواند نویسنده را پایین بکشد، از انگیزه تهی کند و به صرافت بیندازد که آیا اصلا ارزشش را دارد یا نه… لم کار این است که آدم این تهدید را به فرصت تبدیل کند…
والتر بنیامین گفته بود که ((تحت تاثیر زحل)) قدم به این جهان گذاشته است؛ ((ستاره‌ای که کندترین چرخش را دارد، سیاره‌ی تاخیر و وِل‌گشت.)) اما مقاله‌های فوق‌العاده‌ی او، خودبه‌خود نوشته نشده‌اند…
سیریل کانولی جایی نوشته ((دیگران زندگی می‌کنند، من زنده‌ام)).

.زندگی نباتی در میان نویسندگان و متفکران، شکل‌های نامتعارف پیدا می‌کند…

.تنبلی شکل واحدی ندارد. آدم‌های پرانرژی، ممکن است شبیه هم باشند اما تنبل‌ها هر کدام با سرعت‌های مختلف ساز خودشان را می‌زنند. بعضی‌ها شق‌القمر می‌کنند و سرِ کار می‌روند، بعضی‌ها در خانه می‌مانند و همسران پر‌انرژی‌شان با دنیای روزمره سر و کله می‌زنند، بعضی‌ها هم واقعا رشد علف و یا معادل امروزی‌اش، تلویزیون را تماشا می‌کنند.

.ساموئل بکت: نه چیزی هست که بگویی، نه چیزی که با آن بگویی، نه چیزی که از آن بگویی، نه توانی برای گفتن، نه میلی به گفتن، اما باید گفت.

.زندگی امتحانی است که فقط یک سوال دارد: اصلا چرا داری امتحان می‌دهی؟… تو به فکر فرو می‌روی و بعد به صرافت می‌افتی که شاید درست‌ترین جواب اصلا وجود ندارد… جواب من نه عمیق است و نه نغز: دارم امتحان می‌دهم چون جمله‌نویسی را دوست دارم و چون خب، چه کار دیگری باید بکنم؟

+++++

٢.لذت‌های گناه‌آلود

آیا دعوای داستان ادبی و داستان ژانر، عامه‌پسند، رو به پایان است؟

 

.ظاهرا ما هنوز هم بر اساس کتاب‌هایی که می‌خوانیم قضاوت می‌شویم. شاید هم باید بشویم.

+++++

٣.وقتی نویسنده حرف می‌زند

چرا بهتر است خالقان متون مجبوب‌مان را نبینیم؟

 

.والاس به فراست می‌داند که معذب بودنش، حین مصاحبه، بهایی است که برای کرمِ کتاب‌خانه بودن باید پرداخت. با اشتیاق توضیح می‌دهد (( نوشتن برای انتشار، چیز غریبی است، چون تکه‌ای از تو یک بچه مثبتِ کتاب‌خوان و تکه‌ای دیگر، ضایع‌ترین هنرپیشه‌ی تاریخ. یک تکه می‌خواهد توی کتابخانه بماند و تکه‌ی دیگر از ته دل دوست دارد مشهور و محبوب باشد.))

.هزلیت: زیاد می‌شنویم که آدم‌ها می‌گویند حاضرند چقدر بدهند تا شکسپیر را ببینند! من یکی حاضرم کلی بدهم که او را نبینم، حداقل اگر کوچک‌ترین شباهتی به بقیه‌ی آنهایی که تا به حال دیده‌ام داشته باشد.

.رولان بارت: آنکه حرف می‌زند همانی نیست که می‌نویسد و آنکه می‌نویسد، همانی نیست که هست.

.به نظر پروست (( کتاب، محصولِ خودِ دیگری است متفاوت با خودی که درعادت‌ها، ضعف‌ها و زندگی اجتماعی‌مان نمود پیدا می‌کند.

.واضح است که زندگی نویسنده بر اثرش نور می‌تاباند. این هم واضح است که رکنی از اثر، از درونی‌ترین خودِ نویسنده بیرون می‌جوشد؛ خودی که حیاتش از خودِ بیرونی‌تر سوا است.

.مثل بیشتر نویسنده‌ها، من هم روی کاغذ و در نوشته‌هایم، باهوش‌تر از جهان واقعی به نظر می‌آیم…
معمولا کسی شاهدِ شروع‌های اشتباه و… نیست اما ادعایم دلیل دیگری دارد: وقتی کار خوب پیش می‌رود، من نکته‌ها و نظراتی را بیان می‌کنم که هرگز در گفت‌وگو به عقلم نمی‌رسد و ممکن است جز موقع نوشتن هرگز از ذهنم نگذرد.

.مونتنی: مردم درباره‌ی فکر کردن حرف می‌زنند. من که به جز وقت‌هایی که می‌نشینم سرِ نوشتن، فکر نمی‌کنم.

.من با این عقیده، مونتنی، موافقم. علتش هم این نیست که نوشتن، به مرتب شدن فکرهایم کمک می‌کند یا احساساتم درباره‌ی چیزی را برملا می‌کند؛ علتش این است که نوشتن، واقعا فکر می‌آفریند یا حداقل ظرفی برای پیدایش آن فراهم می‌کند.

.استیون پینکر: تفکر، مقدم بر نوشتن است و اگر موقع نوشتن، باهوش‌تر به نظر می‌آییم علتش این است که عامدانه در مسیر وضوح و دقت قدم می‌گذاریم؛ مزیت و موهبتی که معمولا در گفت‌وگو از آن بهره‌مند نمی‌شویم.

.نویسندگان بزرگ ممکن است سخن‌گویان متوسطی از آب در بیایند و آن‌هایی که داستان‌گویان شفاهی فوق‌العاده‌ای هستند وقتی پای نوشتن وسط بیاید بال بال بزنند.

+++++

٤.زندگی و نویسندگی

چرا زندگی و حرفه‌ی نویسنده از هم جدا نیست؟

 

.نویسنده‌ها با بقیه فرق دارند. نه همه‌ی نویسنده‌ها… بلکه شاعرها، رمان‌نویس‌ها و مقاله‌نویس‌هایی که فکر می‌کنند چاره‌ای جز نوشتن ندارند، که جبر نوشتن را هم‌سنگِ جبر اندیشیدن می‌دانند و بنابراین با سطرهاییکه روی کاغذ می‌آید، از بودن و هستن خودشان با خبر می‌شوند. برای این‌ها هر اتفاقی فقط به این دلیل رخ می‌دهد که به نثر یا نظم تبدیل شود… اعتقادِ راسخ است به این که تجربه فقط با نوشته شدن به انجام می‌رسد.

 

…نویسنده با اینکه در رویدادها دخل و تصرف می‌کند، کار اصلی‌اش علنی کردن لحظات خصوصی، خود و دیگران، است. رمان‌نویس مثل یک جاسوسِ متعهد، سرنوشت و احساسات دیگران را بخشی از خیر‌ِ اعظم می‌بیند و جزئی از هدف والاتر.

 

.گراهام گرین: خرده‌ای یخ در قلب نویسنده هست.

 

.زندگی‌ِ نویسندگی عنوان مناسبی است، دو کلمه خبر از یک هم‌زیستی می‌دهند در حالی که هم‌زمان مرز بین زندگی و نویسندگی را مبهم و تار می‌کنند. نوشتن یک حرفه است، می‌دانیم، اما چیزی بیشتر از حرفه هم هست…

 

.نویسنده و روسپی هر دو بین خودشان و لحظات مشخصی از زندگی فاصله می‌اندازند تا حرفه‌شان را پیش ببرند؛ هر دو خودشان را از تجربه می‌کَنَند تا دیگران را از آن آگاه‌تر کنند. نویسنده‌ها دیر یا زود همه‌ی زندگی را فن و فریب می‌بینند، چیزی که باید به سود و فرصت تبدیلش کرد.

 

.کی‌یرکگور جایی می‌گوید که دو راه برای زندگی هست: آدم می‌تواند رنج بکشد یا استاد و متخصص رنجِ دیگران باشد. منظور کی‌یرکگور از استاد کسی است که توانایی‌های خاص و چشمگیرش در مشاهده و تأمل، او را از رنج مهیب در امان می‌دارد.

 

.از منظر نیچه احساساتی که هنرمندها در حالت عادی می‌توانستند صرف عشق و خشم‌های پرشور و حرارت شوند، با جبر و وسواس استفاده از زندگی برای خلق هنر، تخلیه می‌شوند و به تعبیر نیچه در این فرایند، هنر مانند خون‌آشامی شیره‌ی زندگی هنرمند را می‌مکد… وقتی می‌گوید آدم یا زندگی می‌کند یا هنرمند است؛ به عبارتی آدم یا رنج می‌کشد یا استادِ رنج دیگران است.

 

.کسی که همیشه دارد فکرمی‌کند تجربه را چطور می‌شود به هنر تبدیل کرد ممکن است نتواند تجربه را به معنای واقعی و با تمام وجود درک کند و قدر بداند. انگار که آگاه بودن از زندگی، وقتی از حد بگذرد زندگی را مختل می‌کند.

 

.هنری جیمز که عقیده داشت نویسنده باید کسی باشد که چیزی از دستش در نرود، این را هم می‌دانست که این حرفه نمی‌گذارد صاحبش در تجربه غرق شود.

 

.ییتز هم این تعارض را احساس می‌کرد. ((قوه‌ی ادراک انسان مجبور است یکی را انتخاب کند: کمالِ زندگی، یا کمالِ اثر.)) خودش هرگز با انتخابی که کرده بود به صلح نرسید و تردیدش از این سطر تیز و تلخی که در خاطراتش نوشته پیداست: ((می‌توانستم به جایش زندگی کنم.)) اما ییتز مثل جیمز، هرگز واقعا اختیاری در ماجرا نداشت… برای ییتز همه چیز به شعر ربط داشت چون به نوعی همه چیز بدونِ شعر ناکافی جلوه می‌کرد.

 

.پس آن گمشده‌ای که فقدانش نیاز به نوشتن را خلق می‌کند چیست؟ آرامش خاطر؟… رسیدن به آرامش درونی…

 

.نوالیس فلسفه را صرفا نام دیگری برای دلتنگیِ غربت می‌دانست… احتمالا این نوستالژی برای دنیایی که یا از دست رفته یا هیچ‌وقت در اختیار نبوده، پس‌زمینه‌ی همه‌ی آثار ادبی جدی است چون خودِ عمل آفرینش، بر حدی از حس فقدان یا ناکامیِ آفریننده در جهان دلالت می‌کند… چیزها یا اشتباهند یا ورای درک و فهم ما …

 

.نیچه: همه‌ی فلسفه، در کُنهش (( خشمِ نهانی است علیه پیش‌شرط‌های زندگی))

 

.مرگ منتظر ماست و ما، هر کدام به شیوه‌ی خود، به ملاقاتش می‌رویم…. مرگ تعقیب‌مان می‌کند و هم‌زمان ما را می‌آفریند و پندار  رفتارمان را شکل می‌دهد.

 

.هر چقدر هم که درجه‌ی خودآگاهی در زندگیِ نویسنده زیاد باشد، گسست کامل از زندگی ممکن نیست؛ اگر چنین بود مردم هرگز به فکرِ نوشتن نمی‌افتادند و نویسنده‌ها به فکرِ خودکشی.

 

.مک‌کارتی: هنرمند ادبی، جز اینکه به نوعی، از تجربه در امان است باید خود را از کنفِ اختیار و اقتدار تجربه رها کند طوری که بعدش نتواند تشخیص دهد آیا بیشتر مرهونِ تکانه‌های خام و کودکانه‌ای بوده که او را به سوی ملاقات با زندگی سوق داده‌اند یا وام‌دار تنهایی و مردم‌گریزی خودش که آرام و ناگزیر او را دوباره از زندگی جدا کرده.

 

.عقیده‌ی رایج‌تر البته این است که هنرمندها چون به فراز و نشیب‌های زندگی حساس‌ترند، احساسات‌شان عمیق‌تر از غیرهنرمندهاست. کی می‌داند؟… چیزی که آن‌ها را از غیرهنرمندها جدا می‌کند استعداد ویژه‌ای برای درک لذت یا رنج نیست، نیازِ تبدیل زندگی احساسی‌شان به هنر است و دریافتنِ این که اختیار و انتخابِ اندکی در ماجرا دارند… آدم می‌نویسد چون نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد، چون واقعا چاره و اختیاری ندارد.

 

.برای نویسنده‌ها نوشتن فقط یکی از عواملزندگی نیست بلکه پیش و بیش از آن، ابزاری برای معنا کردن زندگی است… کسی که می‌نویسد و کسی که زندگی می‌کند مکمل یکدیگرند…

 

.جان کیتس: من در قید و بندی ابدی زندگی می‌کنم، آسوده نیستم جز زمانی که شعر می‌گویم؛ پس همین طور خواهم نوشت و خواهم نوشت.

 

.آن قیدو بند ابدی، بارِ خودآگاهی است که سرودن را برمی‌انگیزد تا جوهر و طبیعتِ خودش را بیشتر معنا کند. خلاص و آسودگیِ کیتس موقع نوشتن، حاصلِ شکستنِ قیدو بندهایش نیست بلکه ریشه در فهم و کشفِ خویشتن دارد. موقعِ شعر سرودن، خودش را می‌سراید؛ او با نوشتن به هوش و استعداد اجازه می‌دهد که هویتش را بیافریند.

 

.هر اثر ادبی روحِ کسی می‌شود که زمانی از این راه گذشته.

 

.والت ویتمن: هر کس این کتاب را لمس کند، انسانی را لمس کرده.

+++++

٥.دیگر کتاب نمی‌خوانم

آیا خواننده‌ی واقعی آخر داستان معلوم می‌شود؟

.آناتول برویارد: انگار نمی‌دانستیم مرز میان ما و کتاب‌ها کجاست. کتاب‌ها آب و هوای ما بودند، محیط زیست ما بودند، پوشش و پوشاک ما بودند. ما فقط کتاب‌ها را نمی‌خواندیم؛ ما به آن‌ها تبدیل می‌شدیم. ما کتاب‌ها را به درون‌مان می‌بردیم و آن‌ها را به سرگذشت خودمان بدل می‌کردیم. کتاب‌ها متعادل‌مان می‌کردند. آرام‌مان می‌کردند. کتاب‌ها به ما وزن می‌دادند.

.در جوانی برایم محرز بود که گذر عمر، قدر و شأن کتاب‌ها را بالا می‌برد و ادراک ما از آن‌ها عمق می‌بخشد.

.زمانی می‌رسد که آدم از رمان‌ها بزرگ‌تر می‌شود و آن‌ها را پشت سر می‌گذارد؛ لااقل از آن جهت که کلمات، دیگر ژرفاهای تازه‌ای را درباره‌ی یک تجربه‌ی زیسته، بر آدم عیان نمی‌کنند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *