زندگی خالی نیست، مهربانی هست…

زندگی خالی نیست

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.

((سهراب سپهری))

 

یادمه پنجم آبان سال هزار و چهار صد و یک که با تمام وجودم زمین خوردم، فکر می‌کردم حالا حالاها نمی‌تونم سرِ پا شم. فکر می‌کردم دیگه تموم شدم، همه چی رو باختم.

سوگ عمیقی رو داشتم تجربه می‌کردم. رویایی رو از دست داده بودم که برام خیلی باارزش بود و از دست دادنش خیلی سنگین.

یادمه ته همه‌ی گریه‌هام می‌پرسیدم: خدایا چرا؟ فقط بگو چرا؟ تو که می‌دونستی اینجور می‌شه، چرا راهم رو عوض نکردی، چرا گذاشتی به اینجا برسم، اینقدر پیش برم، بعد با خاک یکسان بشم؟

به نظر احمقانه می‌آد ولی اون زمان، تو اوج بحران، تو اوج درد، تو تاریکیِ مطلق این بزرگ‌ترین سوال زندگیم بود.

هر چقدر سعی می‌کردم با قوانین طبیعت، علت و معلول و… جواب سوالم رو بدم، نمی‌شد.

به خودم می‌گفتم پر توقع نباش دختر. تو انتخاب‌هایی داشتی، الان هم داری نتیجه‌ی آن انتخاب‌ها را می‌بینی؟ دنیا که بیکار نیست بیاد خوب و بد کنه، سوا کنه، هوای یه سری‌ها را داشته باشد، قوانین برای همه ثابته، نشنیدی میگن تر و خشک با هم می‌سوزن…))

هر چه تلاش می‌کردم شرایط رو طور دیگه‌ای ببینم، با زاویه دید دیگه‌ای باز برمی‌گشتم سر این سوال که چرا خدایا؟ چرا؟

همه اینا درست ولی تو چرا هوامو نداشتی؟ برای تو کاری نداشت رای‌م رو بزنی. راهم رو عوض کنی. قبل از اینکه اینهمه دل به رویام بدم، یه کاری می‌کردی.

درسته که ممکنه ما جواب خیلی از سوال‌هامون رو نگیریم و یا بصورت مقطعی فکر کنیم که چه خوب فلان اتفاق افتاد یا نیفتاد، اما مگه چند درصد اوقات به این نقطه می‌رسیم؟ یا مگه چقدر ایمانمون قویه یا مسائل رو از بالا می‌بینیم که بگیم خدا عشقه و هر چه از طرف او هست، عشق. جمله‌ای که خانم حسینی مدام تکرار می‌کنه.

خیلی‌ها می‌گن حتما حکمتی داشته، خیلی‌ها با مباحث کارما و… به سوال‌هاشون در مورد اتفاق‌های خارج از کنترل جواب می‌دن، چیزی تو مایه اینکه از هر دست بدی، با همون دستم می‌گیری و… خلاصه هزاران راهِ نرفته، ننوشته و نخوانده برای هر موضوعی هست.

 

اما می‌دونی تو یه به ته خط رسیدن‌هایی، یه به بن‌بست رسیدن‌هایی بدجور دنبال خدا بودم. فقط می‌خواستم ببینم کجاست؟ چرا منو نمی‌شنوه؟ چرا دویدن‌هام رو نمی‌بینه؟ گاهی هم فکر می‌کردم تو هم دلت خوشه، خدا مگه بیکاره بیاد ببینه، تو چه مرگته؟ دختر همسایه چه‌ش شده؟ و…

 

روزها از اون زمان گذشت و از پرسیدن اون سوال. و من این روزها دارم جواب اون سوالم رو می‌گیرم.

یه سری آدم‌ها هستن که اونقدر قشنگ تو رو می‌فهمن، اونقدر قشنگ دلیل یه کار جزئیت رو، اونم بی‌اینکه کوچک‌ترین اشاره‌ای کرده باشی، متوجه می‌شن و هوات رو دارن که فکر می‌کنی فقط خدا می‌تونه اونا رو فرستاده باشه و بس.

من امشب انرژی‌ای که فرستاده شد رو درک وُ لمس کردم و اشک ریختم.

و فقط می‌تونم بگم ممنونم

که خدا رو تو زندگیم پررنگ‌تر کردی.

ممنونم یه دنیا.

 

عکس:

تصویری از اولین روزهای سایتم

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *