فرار از حالِ بد

وقتی اوضاع خوب نیست، چطور به خودت کمک می‌کنی؟

خوب یادم است اولین بار که اوضاع روحی‌ام به هم ریخته بود، از قرص زاناکس استفاده می‌کردم. مرا گیج می‌کرد، حیطه‌ی آگاهیم را به شدت محدود کرده بود و گاهی فکر می‌کردم جز دایره‌ی کوچکِ اطراف خودم را درک نمی‌کنم. زیاد می‌خوابیدم و گویی در دایره‌ای به مرکز‌ خودم و شعاع یک یا نهایتا یک و نیم متری به سر می‌بردم. دوز قرص را آرام آرام کم کردم و به ورزش پناه بردم. باشگاه چند کوچه پایین‌تر از خانه‌ام بود. درِ کوچکی داشت و ده، دوازده پله‌ای به سمت پایین می‌رفت. حین انجام تمرین‌های ایروبیک تمام ذهنم درگیر درست انجام دادن‌شان بود. وقتی بیرون می‌آمدم، حس می‌کردم سبک‌ترین آدم روی کره‌ی زمین هستم. پا که توی کوچه می‌گذاشتم و نور خورشید را احساس می‌کردم، گویی دوباره متولد شده بودم. آن دوره موفق شدم، از آن حال به سلامت عبور کنم. بعد هم که از بس درگیر زندگی شدم، افسردگی جای چندانی در زندگی‌ام نداشت. یا لااقل آن روی سگی‌اش را نشان نمی‌داد. فقط گاهی از اینکه به خاطر شرایط شخصی و جامعه مجبور بودم از خواسته‌هایم بگذرم، ناراحت می‌شدم. کم کم یاد گرفتم که به تصمیمی که گرفتم احترام بگذارم و ادامه دهم فقط کمی متفاوت‌تر. در کل جوان‌تر بودم و پر انرژی با لیست بلند بالایی از آرزوها، خواسته‌ها و هدف‌ها. هنوز زمان برای بدست آوردن‌ها بود، در کنار هر از دست دادنی.

چند سال پیش که دوباره از لحاظ روحی بهم ریختم، به دوش گرفتن پناه می‌بردم، آب می‌توانست چون مُسکنی آرامم کند. وقت و بی‌وقت زیر دوش می‌رفتم، گویی آب تمام ناراحتی‌هایم را می‌شست و با خود می‌برد. زیر دوش راحت گریه می‌کردم و تا زمانیکه ذهنم آرام نمی‌شد بیرون نمی‌آمدم. البته گاهی هم، به راه رفتن پناه می‌بردم. بیرون می‌زدم و آنقدر راه می‌رفتم و راه می‌رفتم که تمامِ  ذهنم درگیر خستگیِ تنم می‌شد و حالِ بد عقب می‌نشست. گاهی به صورت جنون‌وار کتاب می‌خواندم، گاهی به همان حالت جنون‌آمیز کتاب نمی‌خواندم. گاهی هر روز پُست اینستاگرام می‌گذاشتم، مدام از خودم عکس می‌گرفتم و برای اولین بار در زندگی‌ام از اینکه بگویم روزهای خوبی سپری نمی‌کنم، اجتناب نمی‌کردم.

این روزها اما در سکوتی طولانی به سر می‌برم. حوصله‌ی شبکه‌های اجتماعی را ندارم. ارتباطاتم را کم کرده‌ام. از حاشیه‌ها گریزانم. از هر چیز و هر کسی که برایم مشغله ذهنی ایجاد کند، دوری می‌کنم. و گاهی فقط می‌نویسم.

راستش نمی‌توان نسخه‌ای پیچید برای فرار از افسردگی، اما می‌توان متناسب با شرایط، فعالیتی انجام داد و از آن حال بیرون آمد. فقط مهم این است کاری انجام دهی، که حالت را بهتر کند، حتی اگر خوردن یک فنجان چای باشد، یا زل زدن به چراغ‌های چشمک‌زن شهر در شب، یا حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن باشد.

 

تصویر: هنری از

robstrati@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *