غروب جمعه

مدت‌ها بود عصر جمعه را مثل امروز تجربه نکرده بودم. سخت گذشت. خیلی سخت. پاهایم از زانو به پایین درد می‌کرد. ماهیچه‌هایش مثل سنگ سفت شده بودند و دردناک.

همیشه همین‌طورم، کوچک‌ترین فشار روحی بلافاصله خودش را در بدنم نشان می‌دهد. از سردرد و دندان دردهای عصبی گرفته تا پا دردهایی که تازگی‌ها سراغم می‌آیند. گاهی حتی متوجه نیستم مسئله‌ای ناراحتم کرده و از نشانه‌ها به این نکته پی می‌برم. اما همین‌که متوجه می‌شوم، سعی می‌کنم اول از همه فکری برای آن مشکل بکنم و رویش  سرپوش نگذارم، دوم اینکه تغییری در شرایط ایجاد کنم، از تغییرات ذهنی گرفته تا محیطی. اما امروز دستم روی هیچ مسئله‌ی خاصی نمی‌رفت. روزی بود مثل همه‌ی روزهایی که همه‌ی ما ایرانی‌ها این روزها تجربه می‌کنیم. فقط سعی

می‌کنیم قدمی برداریم که ادامه داده باشیم.

دست و دلم به کارهای روزمره و شخصی نمی‌رفت. نه خوابم می‌برد، نه حوصله‌ی زنگ زدن به کسی را داشتم، نه حوصله‌ی فیلم دیدن، نه فکر کردن که خوراکم است، بیرون هم زده بودیم سر ظهر.

کمی نوشتم، دو تا پادکست کوتاه گوش دادم. سری به فضای مجازی زدم، خبر بد، پشتِ خبر بد. تنها شانسی که آوردم این بود که پسرم امروز مشغول بود و قرار نبود جای تک تک اعضای فامیل که نمی‌بیندشان برایش وقت و انرژی بگذاریم و نازش را بکشیم.

مستاصل از این اتاق به آن اتاق تا اینکه اشک‌هایم جاری شد. و انگار تنها راه برون‌رفت از حال بد، گاهی همین گریه کردن است. و تازه می‌فهمم چقدر خوب است آنقدر مشغله داشته باشی که عصرِ جمعه یقه‌ات را نگیرد. و من این‌همه مدت چقدر خوشبخت بودم و نمی‌دانستم!

 

عکسِ پروانه‌ها را پروا گرفته بود.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *