عشق و مُثُل معشوق

عشق نه صرفا رابطه‌ای دو طرفه و نه همیشه احساسِ عاشق است به معشوق، که گاه می‌تواند احساس عاشق باشد به مُثُلِ معشوق. گویی به نوعی رابطه‌ی عاشق است با خودِ دیگرِ معشوق، خودِ مقدسش. و همین نکته است که عشق را نجات می‌دهد و الا که گاهی برای عاشق بی‌توجهی و تحقیرِ معشوق قابل تحمل نیست. در چنین مواردی آیا باید گفت این حس اشتباه بوده؟ انتخاب معشوق اشتباه بوده یا مسیر عاشق؟ آیا به این حس مقدس باید شک کرد؟
آیا عشق کلاسیک یعنی چشم و گوش بسته عاشق شدن و عاشق ماندن؟! اگر چشم و گوش باز باشد که عشق نیست و چرتگه انداختن است. آیا اصلا درسته که عشق را هم به عشق کلاسیک و مدرن تقسیم کنیم؟ آیا می توان عشق را با همه‌ی زیبایی‌ها و غم‌هایش دوست داشت و گاهی حتی از معشوق جدایش کرد؟ درست است که حس عدم مالکیت و آزادی و حق انتخابِ معشوق، عشق را سر پا نگه می‌دارد ولی آیا همه‌ی معشوق‌ها به همین بسنده می‌کنند؟ و اگر نه تکلیف چیست؟ عاشق باید عشق را چون پیرهنی از تن بِکَند و دور بیندازد یا بماند و تحقیر شود، بماند و نادیده گرفته شود؟ یاد جمله‌ای از ارنست همینگوی می‌افتم که می‌گوید: بدترین چیزی که می‌تواند در جریان عشق ورزیدن به کسی اتفاق بیفتد، این است که انسان خودش را گم کند و فراموش کند که خودش نیز موجود گران‌بهایی بوده است.

اصلا عادلانه است که عشق این قدرت بی حد و حصر را به معشوق داده است؟
همه می‌دانیم منطقی نیست، به کسی ابراز محبت کنی که حتی قبولت نداشته باشد، چه برسد به اینکه دوستت داشته باشد! معشوق هم مجبور نیست به ندایِ درونیِ فردِ دیگری پاسخ مثبت بدهد. چنانچه پاسخ مثبت باشد که بسیار عالی، اما اگر پاسخ منفی باشد هم مسئولیتی به گردن او نیست. پس تکلیف عاشق چیست؟

عشق را توهم بداند یا مه‌ی که حقیقت را پوشانده بوده!٭

یا عشق را ببوسد و بگذارد کنار، تلافی بی توجهی یا تحقیر معشوق را در بیاورد و انتقام بگیرد؟ مگر می تواند؟ مگر می‌شود؟
چگونه عاشق می‌تواند مایه‌ی رنج معشوقش شود؟ چه بسا بارها جفا می‌بیند و باز دست از دوست داشتن او برنمی‌دارد!

علت تحقیر شدن عاشق توسط معشوق به هر دلیلی که باشد مثلا اینکه با خود او متاسفانه اینگونه رفتار شده یا به او اینگونه توصیه شده، نمی‌تواند دلیلی بر ماندن در آن شرایط را بدهد.

درست است که عشق بدون معشوق معنا ندارد ولی به نظر می‌رسد لزوما به معشوق هم وابسته نیست. می تواند در مواردی بِکَند از معشوق و جداگانه به حیاتش ادامه بدهد. در اینگونه موارد عاشق باید قوی باشد و این جدایی خودخواسته را تاب بیاورد. هر چند این خود درد مضاعفی‌ست. گویی تنها راه این است که گاهی باید بین عشق و معشوق فاصله گذاشت، فقط باید آنها را یکی ندانست. عشق حسی کاملا درونی‌ست، حال آنکه معشوق موجودی مختار و بیرون از اوست. می بینی چه تناقضی‌ست عاشقی؟
و اینگونه است که عشق از معشوق جدا می‌شود تا به حیاتش ادامه دهد. شاید مصداقِ جمله‌ی دل بکن تا جون نکنی‌ست این شیوه‌ی برخورد با عشق!
اگر عاشقی که مبارک باشد و اگر نه، دعا می‌کنم برای یک بار هم شده عشق را تجربه کنی.

٭گاه عشق جدا می‌شود
از معشوق
همچون آب زلالی از سرچشمه!

٭اشاره به سخن‌ عباس کیارستمی و چارلز بوکوفسکی در مورد عشق.

٭نوشته شده در تاریخ ١٤٠٠/١٠/٢٨

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *