عشق… من

٭گاه عشق
همان شعری‌ست
الهام شده
به شاعری در آستانه‌ی مرگ!
همان پیله‌ی کرم ابریشم
شکافته در دهان کلاغ!

یا مگسی متولد شده

در تارهای عنکبوتی سیاه!

 

٭کاش کوزه‌ای بودم
که از لب‌های تو سیراب می‌شدم
چه باک از لب‌پر شدنم!

 

٭تو
همان شعر نانوشته‌‌ی شاعری هستی
در انتظار الهام!
بی‌آنکه بداند
مدت‌هاست کلمات

کرم‌های ابریشمی هستند

که رویای پروانه شدن را از آنها گرفته‌اند!

و گورستانی ساخته‌اند
با جنازه‌‌ی بوگرفته‌ی رویا!

 

٭بابونه‌ی خشک شده‌

در آغوش کلمات کتاب به نسیمی خنک می‌اندیشد و

چشم‌های آهویی در دشت.

 

٭کاش گل خودرویی بودم
در باغچه‌‌‌ای کوچک
سر راهت!

 

٭از من
شعر سپیدی باقی خواهد ماند
برای چشم‌های سیاه تو!
و از تن رنجورم
درختی خواهد رویید.
که شاخه‌هایش هر شب

به مهمانی آسمان می‌‌روند.
تا ستاره‌ای بچینند و
گردنبندی از نور برایت درست کنند.

 

٭و ما مدت‌هاست
در هزارتویی همدیگر را گم کرده‌ایم.
مگر میان دست‌های ما
چند دیوار سیمانی از سکوت نشسته
که هر پنجره به دیواری باز می‌شود و
هر در به دیواری دیگر!
مگر تاریکی با چه سرعتی پیش می‌رود
که قبل از ما به مقصد می‌رسد؟

و ما همچنان محبوس میان تنگناهای تاریک نفس می‌کشیم.

بگو

لب‌هایمان را میان کدام کابوس جا گذاشته‌ایم

که غنچه‌ی لبخند را پژمرده‌ایم و
این‌همه غم
میان لحظه‌هایمان دویده است؟

 

٭مگر می‌شود با دست‌های تو
بوی شکفتن گلپونه‌‌های وحشی را
زندگی نکرد؟
مگر می‌شود با چشم‌های تو
اندوه ستاره‌های افتاده بر زمین را
لمس نکرد؟
مگر می‌شود به باغ نگاهت چشم دوخت و سیبی نچید؟
ببین
چگونه حضورت معنایی‌ست

برای تحملِ بارِ هستی!

تو فقط ببین.

 

٭هنوز هم
یک ترانه‌ی ساده می‌تواند
دکمه‌ی عقبگرد زمان را روشن کند و
برف آب‌شده را به کوهستان بازگرداند.
برگ‌های درختان را به سرشاخه‌ها و
شراب ناب را هم به درخت تاک.
من اما
این‌ بار از موج‌های نگاهت به سرعت می‌گذرم
بی‌آنکه در اندوه چشم‌هایت
غرق شوم.

 

٭می‌خواهم
معطرترین شعر سپیدی را بنویسم
که از نگاه تو بر لب‌های من می‌شکفد.
همچون گل‌پونه‌ای وحشی که
در آغوش برکه‌ای کوچک
به دنیا می‌آید و
ساعت‌ها در آغوش باد می‌رقصد و

چند روز بعد می‌میرد!

 

٭می‌خواهم
سرخی بوسه‌ای باشم
که رنگی
به رنگ‌های رنگین کمان رویاهایت
بی‌افزاید!

 

٭گاهی عشق

قارچ سمی و لذیذی‌ست

روییده در سایه‌ی قارچی دیگر!

 

٭و ما ساکن شعری هستیم
با سطرهایی پوشیده از برف
هوایی منفی سی
و واژه‌‌های یخ بسته!
چرا قندیل‌های این شعر سپید را
گرمای هیچ دستی آب نمی‌کند و
به زلالی دل نمی‌سپرد

تا رد پای عشق را

هیچ برفی نپوشاند؟

 

٭و همه‌ی آنها که دوستشان داریم
درون ما نفس می‌کشند
زندگی می‌کنند و
حتی با مرگ ما نمی‌میرند!
و ما هم

درون آنها که دوستمان دارند

تا ابد زنده‌ایم.

 

٭این‌همه دویدن

برای لحظه‌ای دیدار

زندگی ما را به باد داد

عقربه‌های بی‌قرار!

 

٭شاید عشق
همان دستی‌ست

محافظ چشم‌ تو
در برابر نور خورشید،
یا چشمی

که ساعت‌ها آرام نفس‌ کشیدنت را

در خواب می‌شمارد!

 

٭همچون شنیدن نامت
در خیابانی شلوغ،
در شهری دور از زادگاهت،
عاشق شدن
پر از شور و دلهره است.
برای عاشق ماندن اما
باید سنگی صبور شد.

 

٭اگر آب نطلبیده مرادست
عشق نطلبیده چیست پس؟

 

٭عشق

که در واژه‌ها تکثیر شود،
چون پرواز
در آغوش امن آسمان،
دیگر چه باک از
رفتن، نرسیدن و مُردن!

گویی دوستت دارم‌ها
تنها مرهم هستند
بر زخم‌های زندگی.

 

٭همه چیز منطقی به نظر می‌رسید.
هر چیزی را

می‌شد به گونه‌ای دیگر
توجیح کرد!
احساس اما
زنده به گور شده بود

همچون دختری در قبیله‌ای زن ستیز!

 

٭و عشق هم
دیگر دردی را دوا نمی‌کند.
که زخم بر زخم می‌نهد!
همچون ساحلی
که جنازه روی جنازه می‌آورد و
گویی هر جنازه‌
به دیدار خویشتن خویش می‌آید!

 

٭و تردید
نگاهی‌ بود که
موقع رفتن به پشت سر خیره ماند و
جاده را تا ابد
به جدایی و تنهایی پیوند داد.

 

٭به آینه که نگاه میکنم
زخم‌هایم را می‌بینم.
به زخم‌ها که نگاه می‌کنم
رد پای تو را می‌بینم.

ای عشق!

 

٭شاید روزی
من و تو ما شویم
با هم و بی پرده و ریا شویم
شاید از برای روزیِ خاک هم شده
بوسه‌ای به هم بدهیم و

شکوفا شویم.
سر چرا می‌گردانی ای عشق؟!
مرگ تولد دیگری‌ست.

 

٭مرا آرزویی در دل بود

به رنگ آبی چشمانت

که به خون نشست!

نگفتی مرا کدام رویا از روزمرگی

می‌رهاند؟

 

٭و من مدام عاشق‌هایی را می‌دیدم
که با مشتی ترانه از شب‌گردی برمی‌گشتند

بی‌آنکه تاریکی را ملاقات کنند!

و من مدام معشوق‌هایی را می‌دیدم

نشسته بر تخت قدرت و

چشم دوخته به رقص اقاقی‌ها

در توهمی مبهم

بی‌آنکه عشق را ملاقات کنند!

 

٭کلمه می‌شوم
تا میان لب‌هایت پر بگیرم.
و پاره ابری
که هر بار مرا به شکلی ببینی

پروانه‌ای، پرستویی

که در برای رسیدن به تو
به در و دیوار آسمان می‌کوبد!

 

٭به تو پناه می‌آورم.

ای‌عشق!

همچون خرگوشی
که از تاریکی و سرما
به آغوش گرم شکارچی پناه می‌برد!

 

٭تو پناهگاه امن منی و

من پناهجویی غرق در رویایی دور!

پناه بردن از تو به تو
عجیب‌ترین گریختن بود!

 

٭می‌خواستم فرار کنم
لبخند زدم، چرخیدم و رقصیدم.

عاشق شدم، شاعر شدم.
مهاجرت اما

آخرین گزینه‌ بود.

 

٭چشم‌های من همیشه
کارهای خلاقانه‌ای انجام می‌دهند.
مثل لمسِ دست‌های تو!

 

٭لحظه‌ای هست

که بقیه‌ی زندگی حول آن می‌گردد.

که تو به قبل و بعدِ آن تبدیل می‌شوی.

که مرکز ثقل زندگی می‌شود.

آن لحظه برای من

تویی ای عشق!

 

٭مدت هاست
که چشم‌هایت، خانه‌ام است
نگاهت، گرم‌ترین آغوش
دست‌هایت، یگانه‌ترین امید پریدن
شانه‌هایت اما

تنهاترین تکیه‌گاه من.

 

٭دیر زمانی‌ست

که خانه‌ام تو هستی و
چشم‌هایت،

پنجره‌هایی به سوی ابدیتی ملموس.

 

دوست داشتن گاهی

تولد نوزادی در هواپیمای در حال سقوط است

شروع نشده، پایان می‌یابد!

 

٭تو

همان باریکه‌های نورِ پاشیده بر فرش اتاقی

که به دست نمی‌آیی.

ای عشق!

همچون ترانه‌ای الهام شده

به شاعری محتضر!

 

٭٭٭٭٭

 

٭گلی بابونه‌ام
روییده
میان درز دیواری سیمانی.
عنکوبتی تارهایش را

بر گلبرگ‌هایم تنیده و
گورستانی شده‌ام برای حشرات!

 

٭درها را بسته بودند

پل‌ها را شکسته

جاده‌ها، به بیراهه می‌رفتند و

شب

سکوتی مرگ‌بار بود

گسترده بر غنچه‌ی لب‌ها.

 

٭و ما شناور شدیم
در خاطراتی که مرگ نداشتند.
و روزی هزار بار مُردیم
برای اتفاقی که هرگز رخ نداد!

 

٭کوچه‌ی آشتی‌کنانی هم نبود

که ما را با خودمان آشتی بدهد!

(اشاره به کوچه‌هایی در بافت قدیمی شهر کرمانشاه با عرض یک متر و کمتر)

 

٭خودم را
زیر لایه‌ای برف قایم کردم
نمی‌دانستم
برف روی برف روی برف
می‌نشیند و
بقیه حتی یادشان نمی‌ماند
که داشتیم بازی می‌کردیم!

 

٭چرا هر روز چیزی در ما
می‌شکند
تکه تکه می‌شود
گم می‌شود
و خیال پیدا شدن ندارد؟

روزی
زنجیرها گشوده می‌شوند و
قفل شب درهم خواهد شکست.

روزی از همین روزها.

 

٭ناگفته‌های لابه‌لای سطرهای شعرم را

هیچ‌کس نمی‌خواند و
هیچ‌کس نمی‌داند
شعر سرپوشی‌ست
بر مرگ زود هنگامم!

 

٭قصر شیشه‌ای‌ست شعر
که عشق تو را

از تندبادها محافظت می‌کند.

و دل مرا

دل‌خوش واژه‌ها!

 

٭برای ادامه دادن به زندگی‌ای

که به مرگ هم باخته

می‌نویسم.

 

٭من دری پر از زخمه‌ام
پنجره‌ای رو به دیوار
و کلبه‌ای متروک
میان جنگلی دور.

مرا دریاب

ای مرگ!

 

٭ضجه‌‌ی واژه‌ها

روی آب منعکس شد

آن هنگام که تو رفتی.

 

٭انعکاس ماه بر آبِ حوض
چه عاشقانه میرقصد

در چنگ شب!

 

٭تمام ابرهای آسمان
بر گور بی‌نام و نشانی گریستند
تا جام سکوت شکسته بر مزار را
در هم بکشند.
کیست

که کبوتر برخواسته از شانه‌اش را
از میان کبوتران بال گشوده در آغوش آسمان نشناسد؟
یا صدایش را
میان امواج صدا؟

 

٭وقتی که گم شدی

به ستاره‌ی قطبی روی سرت نگاه کن.

وقتی که ترسیدی

به رویای نشسته در خیالت فکر کن.

وقتی نه ستاره‌ی قطبی بود و

نه رویایی

به امید جوانه زده در دست‌هایت

نگاه کن.

وقتی هیچ امیدی هم نبود

بدان تو دیگر زنده نیستی.

 

٭٭٭٭٭

 

٭بی‌تو ماندن
اشک در باران ریختن بود
بی‌تو ماندن
سوختن و ساختن بود
بی‌تو حتی
بهار هم آغشته به ماتم بود.

 

٭آیا آواز عشقم
در پهنه‌ی کهکشانی دور
تو را به تصویر می‌کشد و
جاودانه خواهد کرد؟

آیا آرزوی دیدن تو

موقع عبور شهاب‌سنگی از آسمان خیالم برآورده خواهد شد؟

 

٭بگو

ستاره‌ها چرا

سری به آسمانِ شب نمی‌زنند؟

 

٭میان من و تو دره‌ای‌ست

نشسته در تاریکی

و امید

ستاره‌ی قطبی‌ست بر فراز سرمان

در حال درخشیدن.

میان واقعیت و رویا هم
فاصله‌ای‌ست
به اندازه‌ی بی‌کرانی عشق
قد گیسوانی موج برداشته در خیالِ باد و

جهان کودکی‌ام در خواب!

 

٭کنارم هستی چون
بادی در آغوش مترسک
آفتابی بر شانه‌ی آدم برفی
و رودی در بازوهای دریا.

 

٭معلقم

همچون پلی چوبی بر رودخانه‌ای.

معلقم

میان داشته‌ها و نداشته‌هایم،

امیدها و یاس‌هایم.

میان واقعیت و رویاهایی که پرپر شد.

خوابِ پل‌ها را

هیچ کابوسِ منعکس شده در رودخانه‌ای

به‌هم نمی‌زند

الا معلق بودن‌شان!

 

٭مبارزه است زندگی

مبارزه‌ای گاه، درست علیه خودت!

و مرگ

شاید شروع مبارزه‌ی دیگری‌ست!

 

٭زندگی شاید
فراتر از ماندن و پوسیدن
سوختن و ساختن و
به خیال دل باختن است.
زمان و مکان
بزرگترین بندهای اسارتمان هستند
هیچ میدانی؟

 

٭اینهمه درد هم
ما را از پا در نمی‌آورد.

کوتاه نمی‌آییم
که مبارزه، آخرین برگ برنده ی ماست و
گندمزار در دست باد،
آخرین تصویر ماست از گیسوانِ زندگی.

 

٭‌هنوز ایستاده‌ام
و هنوز ادامه می‌دهم
هرچند
گاه به سختی.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *