عدم قطعیتِ زندگی

 

معمولا وقتی جزء اولین نفرهایی هستم که از موضوعی با خبر می‌شوم که هنوز علنی نشده، بی‌خبری بقیه از آن مسئله را که می‌بینم، دلم هُری می‌ریزد پایین.

انگار زمینِ سفتِ زیر پاهام را کشیده باشند، بهم می‌ریزم.

انگار قدرت جادویی پیش‌بینی آینده را دارم که ترس به جانم می‌اندازد. پاهام را بی‌حس می‌کند و دلشوره مثل آب که آهن را می‌خورد، از درون می‌خوردم.

در آخرین سفرم به کرمانشاه، بعد از ملاقات با عزیزی متوجه شدم در سخت‌ترین برحه‌ی زندگی‌‌اش قرار گرفته. بعد که به تک‌تک صحبت‌های آن روز فکر کردم درد کشیدم، بعد که به تک‌تک شوخی‌ها و بگو بخندهای معمولی آن روز فکر کردم، از هم پاشیدم.

مگر سخت‌تر و دردناک‌تر از این مسئله هم هست که تو نتوانی در مورد آینده‌ی نزدیکِ بچه‌هایت حرف بزنی، برنامه‌ریزی کنی، وقتی حتی نمی‌دانی تا کی همراهشان هستی؟!

 

دلم نمی‌خواهد به روزی که این مسئله علنی می‌شود فکر کنم. دلم نمی‌خواهد به این عدم قطعیتِ لعنتی که گرفتارش هستیم فکر کنم. دلم نمی‌خواهد به آینده‌ای غمگین فکر کنم.

فقط می‌دانم ما باید علاوه بر جبر مکانی و زمانی باید جبر ژنتیک و همه‌ی آن مباحث چرندِ احتمالات در ریاضیات آماری و تصادف را بپذیریم.

 

و این عدم قطعیت از یک طرف ترسناک است، همان اندازه که عزیزی برای تفریح به کوه می‌رود و برنمی‌گردد!

و از طرفی به تو هشدار می‌دهد به تاخیر ننداز کارهایت را، علایقت را که معلوم نیست لحظه‌ای دیگر باشی یا نه.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *