عاشقانه‌ها

 

١.بوسه ای ممنوعه بود
همه ی آنچه بر آنها گذشت!

عکس از صفحه ی
@dance.with.words

٢.آنقدر دوستت دارم که
تو راه می روی، من خسته می شوم.
تو بیمار می شوی، من درد می کشم.
تو بی خواب می شوی، من ستاره ها را می شمارم.
تو بی قرار می شوی، من بی قرارترین می شوم.
چیست راز اینهمه دوست داشتن؟

٭هر بار که تو می‌خندی
لپ‌های من چال می‌افتند!
تو حرف می‌زنی
واژه‌هایت روی لب‌های من شعر می‌شوند.
تو زیر باران راه می‌روی
من خیس می‌شوم.

٣.نه باد
اجازه می گیرد
برای رقصیدن لابلای موهایت
نه من
ویزا می گیرم
برای سفر به سرزمین چشم هایت
دروازه ی چشم هایت را هم
که ببندی
در هیبت بادی گریز پای
نوازش می کنم موهایت را.

الهام گرفته شده از
کتاب پیام عاشقیِ نزار قبانی

٤.دوست داشتنت
سیمرغ بلورینی ست
پشت ویترین بوفه ای چوبی
که شوق پرواز
آخرین حسرتِ بال های همیشه گشوده اش است.

*.خیلی وقت است که
هیچ نیمکت چوبی ای
خواب جنگل را نمی بیند.
هیچ مروارید درخشانی
خواب دریا را
هیچ پرستوی زخمی ای
خواب آسمان را
و هیچ قطره ی بارانی
خواب ابرها را
من اما هر شب
خواب تو را می بینم
رویای قشنگم!

*…

٧.فقط خدا می‌داند
من با تیله های چشمانت
چقدر بازی کرده ام!

٨.از این روزها
فقط تو می‌مانی وُ
عطر بهارنارنجی
نشسته بر کنج لبانت
شکوفه‌هایش را خودت روی موهایم کاشته‌ای
یادت نیست؟

٩.خورشید در دریا غروب کرد
او در رویاهای من
نه او خورشید بود
نه من دریا
جمله‌ای برای ادامه‌ی این تراژدی به ذهنم نمی‌رسد
این شعر هم
مثل همه‌ی داستان‌های عاشقانه
به سرانجام نرسید.
میبینی؟

١٠.آن هنگام که
پرواز، خیالِ مشترکِ آسمان و زمین بود
من، میان دست‌های تو
دوباره شکفتم.

١١.و ما
مسافرانی هستیم
نشسته بر صندلی‌های ایستگاهی قدیمی
در انتظارِ قطاری با کوپه‌های کوچک
و کودکانی که دماغ‌شان را
به شیشه‌‌ چسبانده‌
و شکلک در می‌آورند
غافل از اینکه
سال‌هاست
مسیرِ قطار عوض شده است
سوزنبانی در این بیابان برهوت
مشغول به کار نیست
سایه‌بان‌ها زیر آفتاب داغ
در حال ذوب شدن هستند
و ریل‌ها
چون ردِ داغ‌هایی
بر صورت زمین جا خوش کرده‌اند.
بیا دخترم!
بیا از اینجا برویم
سرگشتگی، خلاصه‌ی زندگی ما آدم‌هاست.

١٢. آینه که از دستم افتاد و
شکست
تکه‌ای از آن را برداشتم و
به تو دادم
می‌خواستم چشم‌هایم مال تو باشد.

*.رویاهایم را می بافم
لابه لای موهایم
آرام آرام
یکی زیر، یکی رو
یکی زیر، یکی رو
خوشه ای می شود طلایی رنگ

به آینه که نگاه می کنم
یادم می آید
من هیچ وقت موهای بلندی نداشته ام.

١٤.کوره راهی‌ست زندگی
پر از سنگ‌های ریز و درشت
فقط حضور تو
هموار می‌کند
این راه سنگلاخی را.

١٥.می‌گویند:
هر انسانی روزی بیست و سه هزار بار نفس می‌کشد
یادت باشد که
روزی بیست و سه هزار بار تو را نفس می‌کشم
روزی بیست و سه هزار بار به تو فکر میکنم
روزی بیست و سه هزار بار در تو گم و پیدا می‌شوم
خستگی ام به همین خاطر است
عزیزم!

١٦.دونده‌ی خوبی شده‌ام
از بس، به دنبالت
تمام کوچه‌های غبارگرفته‌ی خاطراتم را
شبانه روز می‌دوم
اما تو
دود شده‌ای رفته ای هوا.

١٧.هر بار که دلتنگ می‌شوم
خطی می‌کشم روی دیوار
خط‌ها که به هم می‌رسند
پروانه‌هایی می‌شوند
و به سویت پرواز می‌کنند
تا روی شانه‌هایت‌ آرام گیرند.

١٨.از کنارش رد می‌شود
چون غریبه‌ای از کنار غریبه‌ای دیگر
چشم‌هایش را می‌دزدد
خیلی وقت است
می‌داند
چشم‌ها رازدارهای خوبی نیستند.

١٩.ناپیداترینی
چون ماده‌ی تاریک در فضای میان ستاره ای
رد تو را
تنها می‌توان
از طریق گل‌های آفتاب‌گردان زد.

٢٠.جاذبه‌ی زمین
در مقایسه با جاذبه‌‌ی چشم‌‌هایت
اِپسیلون صفری بیش نیست
ببین
چگونه مرا در محدوده‌ی جاذبه‌‌شان
زمین‌گیر کرده‌ای.

٢١.می‌‌گویند:
چشم‌ها دروغ نمی‌گویند
پس چرا
چشم‌های من
تو را کتمان میکنند همیشه؟

٢٢.روز را جرعه جرعه سر می‌کشم
تا شب از راه برسد وُ
بر بالینم
قصه‌ی تو را بگوید.

٢٣.مدت‌هاست
که عاشقت نیستم
حتی دوستت ندارم
چگونه ممکن است
کسی
عاشق بخشی از وجود خودش شود؟!
تو هنوز نمی‌دانی
جزئی از من شده‌ای؟

٢٤.همچون
فضاپیمایی سرگردان در طوفان‌های بین کهکشانی،
کشتی‌ای سرگشته در موج‌های سونامی
و سربازی گریخته و سراسیمه در میدان نبرد
در تو گمشده ام
و هیچ گروه امدادی
مرا پیدا نخواهد کرد.

٢٥.درخت خشکیده‌ی پس‌زمینه‌ی تصویرت
شکوفه داده است
روی بوم نقاشی
تو هر کجا که باشی
بهار خودش را می‌رساند
در چشم‌ بهم زدنی.

٢٦.ریشه دوانده ام
در عمیق‌ترین و تاریک‌ترین
لایه‌های وجودت
چون ریشه‌های درختی تنومند
در دلِ زمین
یا بارش شهابی
در دلِ آسمانِ شب
می‌بینی چقدر دوستت دارم؟

٢٧.کولاژ دلپذیری ست

صدای تو، ترانه ی من
ترانه‌ی من، لبخند تو
لبخند تو، چشم‌های من
چشم‌های من، نگاه تو
نگاه تو،لب‌های من
لب‌های من، بوسه‌های تو

بوسه‌های تو، دست‌های من
دست‌های من، موهای تو
مو‌های تو، نوازش من
نوازش من، اشتیاق تو
اشتیاق تو، ترانه‌ی من
ترانه‌ی من، صدای تو.

٢٨.تو که می‌آیی
همه‌ی فصل‌ها بهار می‌شوند
همه‌ی ماه‌ها فروردین
همه‌ی روزها عید
و همه‌ی لحظه‌ها، لحظه‌ی سال تحویل
سرزمین چشم‌هایت هم
زیباترین سفره‌ی هفت‌سین‌مان می‌شود.

٢٩.نقاش با رنگ
واقعیت و خیال را در هم می آمیزد
تا دنیای ذهنی اش را بکشد.

عکاس با نور
قاب مورد نظرش را ثبت می‌کند.

من اما
با رنگ و نور
واژه هایم را می آرایم
تا تو را به تصویر بکشم.

٣٠.زمین هم که باشم
مدار گردشم را طوری تنظیم می کنم
که روزی چند بار دورت بگردم
ستاره ی درخشانم!

٣١.دست های تو
بهترین نقشه های راهند
مطمئن ترین آنها
به همین خاطر است
تمام پیچ و خم های راه را
از روی اطلس دست های تو می خوانم.

شب ها زل می زنم
به کهکشان چشمهایت
که چشمهای تو
مرزهای نامرئی واقعیت و خیالند.

می دانی
جذاب ترین سرگرمی دنیا
یافتن ستاره ی قطبی در عمق نگاهت
و بوییدن گرمای دست هایت است.
و زیباترین روزمرگی
گم شدن و پیدا شدن های من؟

٣٢.تمام لحظه‌های زندگی
زمان‌های هدر رفته‌ای ست
میان بوسه‌هایمان
و بوسه‌بارانت
زیباترین باران بهاری ست
می‌دانستی؟

٣٣.این روزها
مسئله بودن یا نبودن نیست

مسئله جاده‌ای بی‌انتهاست وُ
مسافرانی که به آسمان و زمین چشم می‌دوزند
و در خاطره‌ها غرق می‌شوند
بدون اینکه حتی کمی خیس شوند
مثل ماه که هر شب
در دریا غرق می‌شود
و من
که در سرابِ جاده‌یِ پیشِ رویت
دست و پا می‌زنم
تا برای نجاتم
زودتر خودت را برسانی.

میبینی
این روزها
مسئله بودن یا نبودن نیست؟!

٣٤.صدایت از دور می‌آید
و دور چه عطری دارد
عطر دمنوش آلبالویی در عصری تابستان
پیچیده در حیاط خانه‌ای ویلایی
با آسمانی آبی و پرستوهایی که به کوچی دیگر فکر می‌کنند
من اما
به نورهای گریخته از لابه‌لای
شاخه‌های درخت آلبالو فکر می‌کنم
که مثل تو همیشه در سفرند
این‌بار اگر آمدی
شکوه دیوار چین را برایم بیاور وُ
رایحه‌ای از باغِ گل‌های ارکیده‌ی سنگاپور
و جزیره‌ای از تایلند را
تا من
در جزیره‌ای دور
غرق شکوه و عطری از جانب تو شوم.

٣٥.ساحل، دفتر نقاشی‌ام می‌شود
و تکه‌ای چوب، مدادی بلند
که با آن طرح می‌زنم
تصویر تو را در خاطرِ خیس و ماسه‌ای ساحل.
سپس
چون نقاشی زبردست
که طرح‌هایش را هاشور می‌زند
هاشور می‌زنم، دلتنگی‌هایم را
لابه‌لای موهایت
از راست به چپ
از راست به چپ
از راست به …

٣٦.برایم حرفی بزن
از آسمان، زمین
از پرستوهای نشسته بر پرچین باغ
و نورهای گریخته از برکه‌های چشمانت
بگذار آسمان، زمین و همه‌ی دنیا را
با چشمهای تو ببینم و
با دستهای تو لمس کنم.
واژه‌ها روی لب‌های تو
شکوفه می‌دهند
پس بگذار
پرستوها برایم رایحه‌ای بیاورند
از باغ لب‌هایت.

٣٧.شعرهایم شکوفه داده‌اند
میان اینهمه برف و بوران!
راستش را بگو
کی از کنار دفتر شعرم رد شدی؟

٣٨.رد عطر تنت را زده ام
در هزار توی زمان
درست هزار سال بعد
کاش تو زودتر به دنیا می آمدی
یا من دیرتر

با این حال
چشم به راهت هستم
فقط کمی زودتر بیا
تو که نمی دانی
زمان اسب سرکشی است وُ
زمین هیولایی همیشه گرسنه
و من بی تاب دیدنت.

٣٩.ماه را به آسمان سنجاق زدم
ستاره‌ها را
گوشه و کنارش چیدم
تاریکی شب را
از خیابان‌ها جمع کردم
و توی جیبم گذاشتم
می‌خواستم موقع آمدنت
همه چیز بدرخشد.

٤٠.پاره‌ای از شب
تکه‌ای از روز
و ته‌مانده‌هایی از آغوشت را
با خود بیاور
سپس همه را
آرام
بر مزارم بگذار.

۴۱.اگر نسیمی موهایت را نوازش کرد
و تو غرق لذت شدی
نم نم بارانی روی صورتت نشست
و تو لبخندی کودکانه زدی
دانه های برف به شانه هایت تکیه دادند
و تو را غرق شعفی آنی کردند
بدان
آن نسیم
نم نم باران
و دانه های برف
منم

منم که
گاه در هیبت زنی در ابرها ظاهر می شوم
گاه روی لبخند معصومانه ی کودکی می نشینم
و گاه هم پای رایحه ی گلی
رقص کنان
به سویت می آیم.

٤٢.سرخوشی کودکانه‌ای‌ست

دیدنِ عبور ستاره‌ای دنباله‌دار

در دل تاریکی‌

چون عبور تو، میان آدم‌ها!

٤٣.می‌گویند:

انجا که هیچ امیدی باقی نمانده

باید ابداعش کرد.

برای همین است

که من سرزمین چشم‌هایت را کشف کردم

و نام عشق بر آنها گذاشتم!

٤٤.در خواب‌هایم به تکرار نشسته‌ای.

می‌گویند: خواب دلتنگی را کم می‌کند.

نمی‌دانم چرا

من اما، دلتنگ‌تر می‌شوم!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *