طلب کن

قرار بود کارگاهی برگزار شود. عزیزی که کمک کرد طلب کنم با وجود شرایط و محدودیت‌هایم، خودش نمی‌توانست بیاید! و من خطاب به استادم نوشتم:

((چشم‌هام، به جای چشم‌های او می‌بینند، دست‌هام به جای دست‌هاش، دست شما رو خواهند گرفت و با پنجره‌ی نگاه شما هر آنچه لمس کنم ، هر آنچه بشنوم، درک کنم، ببویم و بچشم رو با ایشون شریک می‌شم.
همانطور که ایشون شما و گروه زیباتون رو با من شریک شدن.))

بعدتر کلی اتفاق خوب افتاد، هم آن عزیز موفق به شرکت در کارگاه شد و هم شرایط برای من مهیا، البته که با سختی و کلی دلهره و دل‌نگرانی. سخت گذشته بود، پر از اگر و اما، شاید و … اما بالاخره اتفاق افتاده بود.

لحظه‌ای که زمان کارگاه با زمان من جور شد، از خوشحالی گریه کردم. باورم نمی‌شد. فکر کردم چه خواسته‌هایی، چه دوره‌هایی را همین‌گونه از دست نداده‌ام. اینکه بدانی شرایط نداری و دور بگیری راحت‌ترین کار ممکن است، اما بدانی شرایط نداری و تلاش کنی برای درصد کمی که ممکن است بروی، یک چیز دیگر.

و من این روزها بی‌صبرانه منتظر کارگاهی هستم، کارگاهی از جنس نور و نار. و من این روزها بی‌صبرانه منتظرم خود واقعی و قوی در عین حال آسیب‌پذیرم را ملاقات کنم.

قرار است خلوت کنیم، با رنگ‌ها زندگی کنیم، گریه کنیم، بخندیم، برقصیم، روایت‌گری کنیم، بارها به خود نزدیک‌ شویم و بعد دور، نزدیک، دور، نزدیک، دور… از زاویه دیدهای مختلف بنگریم، با پرسپکتیوهای جدید آشنا شویم و با همان‌ها در جهان تامل کنیم، با طبیعت باشیم، با هم و بی‌هم.

قرار است از خود به در آییم تا به خود برسیم. مسافر زمان باشیم. سالکی در پی خویش، در پی کشف و شهود لحظه، قرار است نور در هاون بکوبیم، طلب کنیم، جستجو کنیم، کنش‌گری را یاد بگیریم. قرار است نور شویم و نار. قرار است دریچه‌های آگاهی را باز کنیم و به سمت آبی آسمان پرواز کنیم.

عکاس ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *