دسرِ شیرین دیر رسیدن

فاطمه‌ی عزیز من را به سفری مجازی دعوت کرد. هدیه‌ای به یادماندنی و پر بار. یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌های زندگی‌اش را با چنان خلوص نیتی با من تقسیم کرد که تا ابد طعم شیرینش به یادم می‌ماند. آنقدر هیجان‌زده بود که من را هم سر ذوق آورد. صفر تا صدِ مقدمات سفر را به تنهایی و با عشق انجام داد، از وقت و انرژی و هزینه و اعتبارش کم نگذاشت. سفر آغاز شد. سفری متفاوت از همه‌ی سفرها با همراهانی متفاوت‌تر. همراهانی از جنس نور، آب و آیینه.

سفر که شروع می‌شود باید خودت را به راه بسپاری، به اتفاق‌ها، به غیرمترقبه‌ها. همان روز اول سفر متوجه شدم که اینترنت من همراهی نمی‌کند. خط تلفن ما از طریق فیبر نوری منتقل می‌شود و سرویس اینترنت آن را فقط مخابرات تامین می‌کند و نه هیچ شرکت خصوصی دیگری. هنوز پنجم ماه نشده ما جز حجم اصلی چند بسته‌ی اضافه هم استفاده کرده بودیم! که سرعت بسته‌ی اصلی را هم نداشتند. عجیب اینکه میزان مصرف همان بود که بود! چهل گیگ در چند ساعت می‌پرید و دست ما هم به هیچ‌جا بند نبود! بارها استفاده‌مان را چک کردیم، بازی‌های آنلاین و کلاس‌های آنلاین و… ولی بی‌فایده بود. قرار شد تا پنجم ماه بعد با آخرین بسته سر کنیم لااقل از فشار اقتصادی که به ناحق بر خانواده تحمیل می‌شد، جلوگیری کنیم. و این تصمیم‌گیری درست شب قبل از مسافرتِ مجازیِ من بود و فکر کردم من هم باید در اجرای آن سهیم باشم. حداقل کمی از بار قضاوت در مورد پسرم که به ناحق متهم ردیف اولِ مصرفِ اینترنت بود را تحمل کنم.

خلاصه سفر من اینگونه آغاز شد. پیام‌های گروه تلگرامی قبل از ورودم که مقدماتی بر سفر بودند، باز نشدند، پیام‌های بعدی هم بدون فیلم و عکس باز می‌شدند.

و من همچنان مُصر در همراهی و اینترنت در اختلال. وقتی متوجه شدم چند همسفرم مشکل من را دارند، حس تنهایی‌ام کمتر شد. حتی یکی از دوستان گفتند به مدد خیال همراه هستند که به اراده‌شان تبریک گفتم.

همچنان با متن‌ها همراه بودم. هر زمان که عکس‌ها باز می‌شدند دوباره برمی‌گشتم و می‌خواند‌شان. این‌بار انگار پرده‌ای از جلوی چشم‌هایم افتاده باشد، واژه‌ها جان می‌گرفتند، معنا پیدا می‌کردند. به روزی فکر می‌کردم که فیلم‌ها هم باز شوند…

در پیام‌های جدید اما از سالکی می‌گفتند که بعضی عزیزانمان را ترسانده بود، از سالکی که قرار بود به زودی به ما بپیوندد. و من همچنان پرده‌ای سیاه بر چشم‌هایم بود. گاهی از همراهی خسته می‌شدم، کلافه می‌شدم، نق می‌زدم، گاهی شرایط را می‌پذیرفتم و آرام بودم. کم‌کم زمان‌هایی که نت بهتر بود را پیدا کردم. که بیشتر همزمان با اوج کارهای روزانه‌ام بود، گاه همچنان تلاش می‌کردم و گاه از نظر جسمی چنان خسته بودم که سراغش نمی‌رفتم، گاهی هم فکر می‌کردم تلاش بی‌فایده است و حتی به گروه سر نمی‌زدم. گویی از نظر ذهنی خسته شده بودم.

وقتی که دری خیلی بسته می‌ماند، نه فقط توانت را که ایمانت را هم با خودش می‌برد. من مثل فیلی که از کودکی به طناب بسته می‌شود و توان فرار ندارد، در بزرگسالی هم دیگر برای رهایی از طناب تلاش نمی‌کند، من هم بی‌خیال می‌شدم بیشتر اوقات.

دیگر مثل روزهای اول ساعت‌های مختلف به گروه سر نمی‌زدم، انگار که کسی به من می‌گفت بی فایده است و خودت را خسته نکن.

وسط این ماجراها اتفاق‌های جالبی هم می‌افتاد گاهی، فاطمه قسمت دوم و سوم سفر مجازیِ قبل را منتشر کرد و من بالاخره توانستم فیلم‌ و عکس‌ها را ببینم و چنان در سفر هلند غرق شدم که تمام مدتِ خواب در سفر بودم و صبح با حال خوبی بیدار شدم. یادم هست که حتی در خواب متنی نوشتم و در گروه منتشر کردم. بعضی دوستانم پرسیده بودند اسم شهری که رفتید را بنویسید و کمی از آن برایمان بگویید! و من فکر می‌کردم این عکس و فیلم‌ها از کجا آمده‌اند و چه جوابی به همسفرانم بدهم؟ فکر می‌کردم دست به دامن عزیزی که در هلند زندگی می‌کند شوم ولی از لحاظ اخلاقی درست بود آیا؟

خلاصه سفر هلند چنان مجذوبم کرده بود که صبح روز بعد رفتم و قسمت اول آن را دوباره خواندم.

حالا که دارم می‌نویسم به این فکر می‌کنم که من سفر را آغاز کرده بودم ولی مثل خیلی از قسمت‌های زندگی‌ام با وجود همه‌ی تلاش‌هایم جا ماندم. مثل زمانیکه رتبه‌ی تک رقمی دکترا دیگر به دردم نمی‌خورد، مثل زمانیکه مهاجرت به شهری پر از فرصت‌ شغلی مناسب به کارم نمی‌آمد چرا که مسیرم عوض شده بود و…

فقط این‌ بار سعی می‌کردم برخلاف گذشته، از هر آنچه که موجود بود، لذت ببرم. سخت است می‌دانم اما برای حرکت به سمت جلو تنها راه است.

بله من سفر را آغاز کرده‌ام، هر چند ممکن است، تا یک ماه دیگر طول بکشد. احتمالا باید در بهترین شرایط اتفاق بیفتد تا بیشترین لذت و استفاده نصیبم شود. سفری که برای بقیه‌ی عزیزانم همان روز، همان لحظه یا چند روز بعد اتفاق افتاده بود، برای من در آینده اتفاق خواهد افتاد. نمی‌توانم بگویم حس و حال خوبی است ولی ساختار ذهنی ما قوی‌تر از آن است که فکر می‌کنیم و زمان از آن هم پیچیده‌تر. گاهی فکر می‌کنم حتی دوستانی که آنلاین بودند، با اختلاف زمانی‌ای هر چند کوتاه همراه بودند و نه دقیقا همزمان و…شاید زمان برای هر کدام از ما به گونه‌ای عمل می‌کند.

درست است دیر رسیدن طعم حسرت دارد، طعم چیزی که زمان درست در دست‌های تو نبوده و وقتی به دستت می‌رسد که شاید آن تازگی قبل را ندارد. مثل غذایی که سرد شده و با وجود گرسنگی و میل درونی به خوردنش، طعم و بوی غذای گرم را ندارد. شاید حتی دیگر اشتیاق اولیه را به آن نداشته باشی. شاید گرسنگی‌ات با خوردن مختصری خوراکی رفع شده باشد …

اما وقتی دیر می‌رسی، هر چقدر هم به شکل ذهنی و عینی زور بزنی که روند تاخیر و تاثیرات مخرب آن را کم کنی نمی‌شود، ناچاری با آن کنار بیایی. مانع‌های ذهنی را کنار بزنی و دست‌وپا زدن را رها نکنی. از هر آنچه که هست لذت ببری.

باید زاویه‌ی نگاهت را عوض کنی. تا لذت ببری حتی از غذایی که سرد سرو شده! شاید کنار همان غذای سرد، دسری خوشمزه برایت تدارک دیده باشند. مثل سفر هلندی که دسر سفر مراکشم شد. سفری که حتی در آن حضور نداشتم اما تا قطره‌ی آخر طعمش را چشیدم! من به کشوری رفتم که خواهرم همین یک‌سال پیش به آنجا مهاجرت کرد. و گاهی برایمان فیلم و عکسی می‌فرستد. شاید لازم بود همان شهر را طور دیگری ببینم. شاید من به واسطه‌ی هدیه‌ی سفر مراکش باید به هلند سفر می‌کردم، شاید… و هزاران شاید دیگر.

گویی در کنار دیدنِ تمام دست‌وپازدن‌ها که گاه شدیدا بیهوده به نظر می‌رسد، این امتیازها را هم باید دید. آنچه مسلم است گاهی جنگیدن با شرایط احمقانه‌ترین کار ممکن است، باید منعطف باشی تا دوام بیاوری، معنا بسازی حتی از نرسیدن‌ها، دیر رسیدن‌ها تا زندگی را همانگونه هست، بفهمی.

به خودم می‌گویم: بلند شو و دوباره به گروه سر بزن، شاید سفر مراکش هم برایت شروع شود، ببین چه دستاوردهای دیگری برایت دارد اینهمه دیر رسیدن.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *