شهلا جاهد

همین تازگی‌ها خیلی اتفاقی آخرین شعر شهلا جاهد را در فضای مجازی خواندم:

((در زندان عقربه‌ی ساعت نمی‌پرد، می‌خزد.

من برای هیچ کس و هیچ چیز دیگر عجله ندارم

جز مُردن!

که آن هم بدانم مردی که بی‌دلیل شمشیر برایم از رو بست

آیا به سوگ من خواهد نشست؟))

 

این جمله‌ها در ذهنم تکرار می‌شوند.

در ذهنم تکرار می‌شوند این جمله‌ها.

تکرار می‌شوند این جمله‌ها در ذهنم.

و با هر تکرار، عاشق بودن شهلا برایم محرزتر می‌شود.

او که حتی به مرگ خودش هم همچون آبژه‌ای برای پی بردن به میزان علاقه‌ی معشوقش نگاه می‌کرده!

این زن عجیب عاشق بوده.

عجیب!

 

و اگر هنوز زنده بود، شاید اتفاق‌های دیگری در زندگی‌اش رقم می‌خورد. شاید به درک متفاوت‌تری از عشق می‌رسید. همان جایی که هیچ کس و هیچ چیز، حتی معشوق هم نمی‌تواند عشق را از عاشق بگیرد. به ناگاه ترکیبِ هرمِ عشق و عاشق و معشوق آنقدر بهم نزدیک می‌شوند که به نقطه‌ی مرکزیِ هرم بدل می‌شوند.

کثرتی سه‌تایی به وحدت و یگانگی می‌رسد. فشردگی‌ای رخ می‌دهد و به دنبالش آرامشی.

همانجا که بعد از مرگِ شوهر لیلی به مجنون می‌گویند: حالا دیگر به لیلی‌ات می‌رسی.

و او می‌گوید: کدام لیلی؟ لیلی که سال‌هاست با من است.

((نقل به مضمون))

 

شاید هم شهلا به درک دیگری از عشق می‌رسید. مثلا به معنایِ عشق پناه می‌برد به جای معشوق یا به معشوقی خیالی پناه می‌برد و با او بقیه‌ی عمر را حتی اگر در زندان می‌گذراند!

معشوقی که برای فهمیدنِ میزان علاقه‌اش به عاشق نیاز نبود عاشق از لبه‌ی تیغ بگذرد. معشوقی که دلِ عاشق را نمی‌شکست. به دلدادگی‌های عاشق، دل می‌داد.

شاید هم به بی‌تفاوتی می‌رسید. درست همانجا که کم کم معشوق کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود و به سختی به یاد می‌آید. همچون عکسی در آلبوم که زیر عکس دیگری پنهان شده، یا منظره‌ای آنسوی هوای مه‌آلود!

در برخورد با هر حکم اعدامی آنچه به ذهنم می‌رسد همیشه این سوال‌هاست:

چرا اعدام؟

و چرا با این عجله؟

 

((ما برای وصل کردن آمدیم

نی برای فصل کردن آمدیم))

 

چرا باید زندگی انسانی را از او بگیریم و ارتباط میان او و زندگی را برای همیشه قطع کنیم؟

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *